| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطفهای بیکران کرد
چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد
میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد
پ.ن : روز بزرگداشت حافظ
انسان را چه سود؟
که تمامیِ دنیا را ببرد
اما جانِ جانانِ خود را ببازد.
حتی یک نفر را نداشتم که باهاش درد دل کنم و از حسینا براش حرف بزنم . کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم . می فهمی ؟ می دانی عشق یعنی چی ؟ خیال نمی کنم بفهمی ...
" سال بلوا / عباس معروفی "
پ.ن : هنوزم عاشق این کتابم. هنوزم هر قطعه ای رو ازش می خونم یه جوری میشم. یه حس و حال خاص ! و عشق تنها عشق من را به وسعت اندوه زندگی ها برد ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن ...