کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

تندیس خیال


پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را

تا پیچ و تاب قد تو را دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو کشیده ام

از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی ، کرشمه رقصی ربوده ام

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تو را ساخت ، کنده ای

هشدار زآنکه در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

ببینید سایه ها که تو را هم شکسته ام


 

" نادر نادرپور " 



حنا


باید حنا کرد !

تو را باید حنا کرد 

گذاشت بر جان 

که بمانی ...



" صابر ابر "



روشنای حضورت


هرکس جواهری چون تو داشته باشد

همه‌ی شب‌هاش آفتابی ست
از این رو خواب از من رمیده
که در روشنای حضورت
جز تماشای تو
کاری ندارم
بلندبالای من!
روز که وقت خواب نیست
هنگام هنگامه‌ی تماشاست
هروقت که بیدار شدی
به من تبریک بگو.



" عباس معروفی "



دچار باید بود

...


و میزبان پرسید :


- قشنگ یعنی چه؟ 


- قشنگ یعنی تعبیرعاشقانه اشکال 

و عشق، تنها عشق 

ترا به گرمی یک سیب می‌کند مأنوس
. 

و عشق، تنها عشق 

مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد، 

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
. 

- و نوش داروی اندوه؟ 

- صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش
 .



و حال شب شده بود. 


چراغ روشن بود
. 

و چای می خوردند
. 



- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی 


-
 چقدر هم تنها ! 

- خیال می‌کنم 

دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی
. 

- دچار یعنی 

- عاشق
 .

 - و فکر کن که چه تنهاست 

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد .

-چه فکر نازک غمناکی
! 

-
 و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است. 

 و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست. 

-
 خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند 

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست .

- نه، وصل ممکن نیست، 

همیشه فاصله‌ای هست
. 

اگرچه منحنی آب بالش خوبی است 

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر، 

همیشه فاصله‌ای هست
. 

دچار باید بود 

و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف 

 حرام خواهد شد. 

و عشق 

 سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست. 

و عشق 

صدای فاصله‌هاست
. 

 صدای فاصله‌هایی که 

- غرق ابهامند. 

-نه، 

صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند
. 

و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر
. 

همیشه عاشق تنهاست.


...



" سهراب سپهری "



پ.ن : قسمتی از شعر مسافر 



زندان زندگی *

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست

تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل

یک روز خنده کردم و عمری گریستم

طی شد دو بیست سالم و انگار کن دویست

چون بخت و کام نیست چه سود از دویستم

گوهرشناس نیست در این شهر شهریار

من در صف خزف چه بگویم که چیستم

 


" شهریار " 



* عنوان شعر متعلق به شاعر است.