کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

ساحل امن


وقتی نیستی
برای بلعیدن من
دهان شب باز است
من از تاریکی اقیانوس
مثل یک کشتی
از توفان گریخته‌ام 
دلهره‌ی آرام!
بگذار در ساحل آفتابی‌ات
کناره بگیرم.



" عباس معروفی "

هیچ


برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ

بجز صراحی و مطرب مخوا همدم هیچ

بیا و بادهٔ نوشین روان بنوش که هست

بجنب جام می لعل ملکت جم هیچ

مجوی هیچ که دنیا طفیل همت اوست

که پیش همت او هست ملک عالم هیچ

غمست حاصلم از عشق و من بدین شادم

که گر چه هست غمم نیست از غمم غم هیچ

دلم ز عشق تو شد قطره‌ئی و آنهم خون

تنم ز مهر تو شد ذره‌ای و آنهم هیچ

غمم بخاک فرو برد و هست غمخور باد

دلم بکام فرو رفت و نیست همدم هیچ

تنم چوموی پر از تاب و رنج و دوری خم

ولی میان تو یک موی اندر و خم هیچ

از آن دوای دل خسته در جهان تنگست

که نیستش بجز از پستهٔ تو مرهم هیچ

دم از جهان چه زنی همدمی طلب خواجو

بحکم آنکه جهان یکدمست و آندم هیچ

 

" خواجوی کرمانی " 

خاطره


خاطره خوب کسی شو

حتی اگر قرار بر همیشه بودن نیست 

آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی

چشمهایش تو را لو دهند

برایش چیزی بساز که در خاطرش مدام شوی !

...

امروز شروع کن/تو/آنها که دوستشان داری/حرکت

...



" صابر اَبر "



پیشتر


تو را بیش‌ از این حرف‌ها


حتا پیش از حمله‌ی اعراب

دوست دارم


گفته بودم؟




" عباس معروفی "

با نگاهت انگار ...


تا نگاهم می‌کنی
چشم‌هات را می‌خوانم
همچون کتابی خطی
که پر از راز ناگفته است
پر از رویای زندگی
پر از پولک خورشید
تا نگاهم می‌کنی
گُر می‌گیرم
انگار داری آتش را فوت می‌کنی
انگار با لبخند می‌گویی آلبالو
انگار...
انگار ندارد
نارنجی!
باز عاشقت می‌شوم



" عباس معروفی "