کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

راضی به رضایت


ﺩﻡ ﻣﯽ ﺟﻨﺒﺎﻧﺪ
ﺩﻋﺎ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ
ﻭ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ.

ﺭﺍﺿﯽ ﺍﺳﺖ ﻣﺎﻫﯽ
ﭼﻪ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺍﻗﯿﺎﻧﻮﺱ
ﭼﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﻃﻮﺭ.

ﺭﺍﺿﯽ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﯿﺸﻪ ﯾﯽ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻥ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ.


" شمس لنگرودی " 

سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار


با حرفی که نویسنده در ابتدای کتاب " سه گزارش کوتاه درباره نوید و نگار " میزنه : " قبل از هر چیز باید بگم احتمالا از این داستان خوش تون نمی آد ..."خواننده نا خود آگاه در برابر داستان موضع منفی میگیره! ولی ....


نوید و نگار هیچ حکایت خاصی ندارن و اتفاق خاصی در داستان نمی افته ولی بعد از اتمام کتاب فکرت حداقل برای چند روز درگیرشون ه و ناخودآگاه بهشون فکر میکنی ؛این که اونها آدمهایی کاملا معمولی ن ولی چطور فکرت باهاشونه ، به چه چیزی شون فکر میکنی؟! اصلا چرا تو فکرت ن و ... آخرم به نتیجه ای نمیرسی و بیخیال میشی ولی این سوال همیشه گوشه ذهنت باقی می مونه ! تا شاید یه زمانی جوابی براش پیدا کنی !


****


یه نویسنده به چه مرحله ای از زندگی رسیده که می تونه شخصیتهای کاملا معمولی ولی موندگار خلق کنه که نمیشه راحت ازشون گذشت؟!!


****


داستان پاورقی های زیاد داشت که نویسنده توضیحات خاصی رو داده و یا خواننده رو برای درک بهتر داستان به داستای دیگه ارجاع نموده!! اولش پیش خودم فکر کردم چه کار بیهوده ای ! ولی وقتی کمی بادقت تر خوندم یه نکته جالبی فهمیدم و اون اینکه شخصیت های کتابهای مختلف مستور باهم پیوند – هرچند خیلی باریک – دارن! یعنی شخصیت کتابی در کتاب دیگری هم هست اما خیلی خیلی گذری و کوتاه ! انگار نویسنده آدم های خاصی رو برگزیده و به زندگی هرکدومشون در داستانی جداگانی پرداخته که در نقطه ای به هم پیوند می خورند .درست مثل فیلم " مردمان زیبا " !


نمی دونم درست فهمیدم یا نه ولی اگر واقعا اینطور بوده ، ایده خیلی جالب و خلاقی بوده – حدقل در زمینه داستان نویسی –


****


نمی دونم چه حرفی درباره داستان بگم ولی شاید باید زمان بگذره و کتاب دوباره خونده بشه تا حقایق درونش رو فاش بشه !

آدمک چوبی


دل‌تنگی

شوخی سرش نمی‌شود

دل‌تنگی موریانه است و

من هنوز آدم نشده‌ام

من هنوز

چوبی‌ام !

                                                                

 

" مهدیه لطیفی "


پ.ن : مرسی ار امین عزیز

بی تو ، می شود ؟!!


می‌شود از دلتنگیت

سر به خیابان گذاشت
به چراغ پشت ماشین‌ها نگاه کرد
که هاله‌ی نور می‌شود
گُر می‌گیرد
مثل شهاب می‌سوزد
و دور می‌شود
می‌شود نفس کشید
سنگین
ملتهب
سرگردان
که کجایی؟
چرا هرچه راه می‌روم
پیدات نمی‌کنم؟
گنج من!
چرا این خیابان تمام نمی‌شود؟
این ستاره‌بازی
این هاله‌های خیس...



" عباس معروفی " 

صاحب نظران ایرانی


خفتگی، آسوده و آسان تر است از چالش های بیداری.



" میم و آن دیگران / محمود دولت آبادی "

 


پ.ن یک : این کتاب  فرصت خوبی برام  بود تا سرگذشت هایی رو از دریچه شخصی دیگه که ارتباطی – هرچند نه چندان عمیق و طولانی – با صاحب نظرانی داشته ، بخونم.

نظر چندانی نمیشه درباره کتاب گفت اما راستش بعد از اتمام کتاب احساس عذاب وجدان داشتم و دارم از اینکه اینقد کم به نویسنده و پژوهشگران جامعه خودم توجه نشون می دادم .مقدار زمانی که صرف شناخت مارکز یا کوندرا و ... کردم خیلی بیشتر میزانی بود که  برای شناخت هدایت یا سیمین دانشور و ...!فکر میکنم آدم اول باید ادبیات – چه معاصر و چه کلاسیک – کشور خودش رو خیلی خوب بشناسه و در کنار اون به ادبیات جهان هم نگاهی داشته باشه.


تصمیم کبری : خیال دارم ازین به بعد بیشتر درباره صاحب نظران کشورم مطالعه کنم!


پ.ن دو : دلم می خواد از امین تشکر کنم که اولین بار – کاملا ناخواسته – جرقه این فکر رو به ذهن من زد و فکرم درگیر این موضوع کرد. کسی که نویسنده های زیادی رو بهم معرفی کرد و ذهن من رو از سایه روشن نویسنده های ایرانی معاصر بیرون آورد و اون ها رو در کانون توجه م قرار داد. مرسی دوست خوبم