کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

انتخاب

برای زنده ماندن ، دو خورشید لازم است : یکی در قلب ، دیگری در آسمان.


***

یک بهار دل ، به هزار بهار طبیعت می ارزد.

یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در درون خود دارد.


***


- نه ... نه ای هوراسپِ نیک اندیش! من جادوگر نِیَم و جادوگران را ستایشگر نیَم. آنچه من می دانم که بیشتر از آن چیزی ست که تو میدانی ، تنها و تنها ، نوشتن فرداست و از ژرفای روان باور داشتن فردا. همین و همین !

ای هوراسپ ! بدان که دگرگونی ، با باور دگرگونی آغاز می شود و فردا با پذیرفتن فردا. به آسمان بلند سوگند ، به آفتاب تابنده ، به رود پوینده ، به کوه پایدار که ساییده می شود و شُره های آبهای بهاری آن را می ساید ، که تو نخست باید فردا را باور کنی ، با همه توان ، تا درد های چسبیده به تن امروز ریشه کن شود ، و آبهای وامانده ، روان شود و مرد ستمگر رانده شود...

تو فردا را به نیک ترین شکل باید ببینی تا فردا نیک ترین شکل را به امروز بیاورد. این که " فردا " در روند آمدن خود " امروز " می شود - همچنان که کودک ، جوان و جوان پیر - داستان ما نیست ؛ اینکه به هنگام امروز شدن شکل امروز نخواهد بود ، داستان بزرگ ماست... پس ای هوراسپ ! این خواهش پایانی مرا بپذیر و فردایی بنویس که شکل امروز نباشد ... .

 

" فردا شکل امروز نیست / نادر ابراهیمی "


پ.ن : این چند وقت گذشته هر کتابی که خوندم درباره انتخاب بود! یه جورایی انگار تاییدی برای انتخابی که این اواخر کردم چون برای چندیم بار ساحل امن زندگی رو ترک کردم و دل به دریا زدم.


" به سوی بی نهایت و فراتر از آن "

 

 

هندسه ی روح

شعاع درد مرا ضربدر عذاب کنید

مگر مساحت رنج مرا حساب کنید

محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید

خطوط منحنی خنده را خراب کنید

طنین نام مرا موریانه خواهد خورد

مگر به نام دگر غیر از این خطاب کنید

دگر به منطوق منسوخ مرگ می خندم

مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید

در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم

مرا به هرم نفس های عشق آب کنید

مگر سماجت پولادی سکوت

مرا درون کوزه فریاد خود مذاب کنید

بلاغت غم من انتشار خواهد یافت

اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید


" قیصر امین پور "


پ.ن : زاد روزش گرامی باد.

همیشه عاشق این شعرش بود و هستم.

 

با ما چه میکنی؟

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی

بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی

گر خون دل خوری فرح افزای می‌خوری

ور قصد جان کنی طرب انگیز می‌کنی

بر تلخ عیشی من اگر خنده آیدت

شاید که خنده شکرآمیز می‌کنی

حیران دست و دشنه زیبات مانده‌ام

کآهنگ خون من چه دلاویز می‌کنی

سعدی گلت شکفت همانا که صبحدم

فریاد بلبلان سحرخیز می‌کنی


 

پ.ن : روز بزرگداشت شیخ اجل

 

مروارید

داستان " مروارید " حکایت همه فرزندان آدم است.بیان کننده ی بزرگترین دغدغه ذهن آدمی؛ انتخاب یا تقدیر . اما آنچه که در این میان از انتخاب مهمتر است ، مسئولیت بر عهده گرفتن عواقب آن ( انتخاب ) می باشد.


بدون شک در زندگی همه ما لحظات حساسی بوده که باید انتخاب می کردیم ؛ انتخابی که شاید سرنوشت و آینده ی ما تغییر میداده و زندگی دیگری رو برامون رقم میزده. و آدمیزاد به همین انتخاب ها زنده ست. بزرگی و حساسیت هر انتخابی نشان دهنده میزان بزرگی قدم های هر شخص در زندگی اوست و چه بسیار کسانی که از ترس قدمی نه چندان بزرگ برنداشته و انتخاب حساسی ننموده اند !

***

" جان اشتاین بک " پیرو امیل زولا و در واقع مکتب ناتورالیسم است. در داستان مروارید می توان این طبیعت گرایی خشک و (بعضا) خشن رو دید. توصیفات دقیق اند و از بطن زندگی مردم برخواسته به طوری که نویسنده سعی نموده تا در آن دخالتی نداشته و صرفا توصیف کننده ی آن باشد. مروارید بهانه ای برای کندوکاوی در زوایای روح بشر و آرزوهای اوست و اینکه بشر تا کجا می تواند پیش رود و شرایط سخت چگونه می تواند تصمیمات سختری را بر اراده انسان تحمیل کند . حکایت تقدیری که با هر تصمیم متفاوت می توانست نتیجه ای متفاوت به ارمغان بیاورد اما در نهایت زندگی زشتی و شقاوت خودش را به همه ثابت میکند و انسان را با " اگر " ی به حال خود رها می نماید.

مادرم حوا

مادرم حوا وسوسه شد ، تصمیم گرفت و از آن پس زندگی آدمیان پر از انتخاب شد !

 


" روز زن مبارک "


پ.ن: اینم تبریک خودم