ژیل : اگه منو دوست داری دیگه نمی تونی همزادم رو دوست داشته باشی. ظاهر منو ! پاکت خالی رو ! خاطره ای که هیچ خاطره ای نداره!
لیزا : آروم باش.
ژیل : اگه منو دوست داری ، کج و کوله ، علیل ، پیر ، مریض قبولم می کنی ولی به شرطی که خودم باشم. اگه منو دوست داری ، "من " رو می خوای ، نه یه انعکاسی از منو. اگه منو دوست داری ... تو ....
" خرده جنایتهای زناشویی / اریک امانوئل اشمیت "
پ.ن: این دو تا دیالوگ خیلی حرفا برای گفتن داره. ما آدما اول عاشق اون چیزی که طرفمون هست میشیم و بعد هر چه احساسمون قوی و شدیدتر میشه سعی میکنیم اونو تغییر بدیم و تبدیل به چیزی کنیم که دوست داریم و بیشتر شبیه عقاید و انتظاراتمونه. به اسم دوست داشتن ازش می خوایم تغییری کنه که شاید خوشایندش نیست ! اما واقعا چه تضمینی وجود داره که وقتی تغییر کرده و آدم دیگه ای شد ، باز هم همون احساس قبلی رو نسبت به ما داشته باشه؟ خب یه آدم دیگه میره سراغ آدمی جدید ! یا شایدم ترکت کنه ! ممکنه این بیان عین نامردی وخیانت باشه اما مگه چیزی غیر از واقعیته ؟ ما به هر حال طرفمون رو از دست میدیم چون طرمون رو تبدیل به یه " انعکاس " کردیم !
زمین سردش
بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه
پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در
انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی.
اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک
کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم
از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و
پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم
که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی.
اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله
ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی
را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره
ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که
ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است.
ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و
جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
"دو روز مانده به پایان جهان/ عرفان نظرآهاری"
پ.ن : بهار همه دوستان مبارک
اگر مرده ای
بیا و مرا ببر
و اگر زنده ای هنوز ...
لا اقل خطی
خبری
خوابی
خیالی...
بی انصاف !
" سید علی صالحی "
امروز قراره برم نمایش " من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم ؟ " از "ماتئی وینسی یک" رو ببینم. کلی هیجان زده ام. انگار دارم میرم خود نویسنده رو ببینم! کاش میشد !
پ.ن : نمایشنامه رو دیدم. خوب و دوست داشتنی بود. یک پرده ش منو یاد " سیرک عجایب المخلوقات " کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند انداخت. اون یکی هم یکی از داستان کوتاه های جومپا لاهیری رو برام تداعی کرد!
دیشب داشتم به این فکر می کردم که " آیا این خوبه که تو داستانی رو ببینی که از قبلا در جاییی دیگه در موردش اطلاع پیدا کردی ؟ و دیگه برات تازگی نداره "
جوابی که به خودم دادم : داستانها همه یکی هستن ، فقط طرز بیانشون فرق می کنه ! ( سه شنبه بیست و هفت اسفند ماه سال نود و دو )
عاملی که بیشتراز همه چی آدمیزاد رو – گاها – نابود میکنه ، فعل " عادت کردن " است. انسان همیشه مغروره اتفاقی که برای دیگران میافته هیچ وقت برای خودش قرار نیست بیافته اما " تاریخ محکوم به تکرار شدنه " ! و زمانی که عادت کرد ، ترکش باعث میشه احساس خلائی در درونش به وجود بیاد . شاید علت سخت بودن ترک عادات همین احساس خلاء باشه که باید با چیزی پر بشه.
****
کی فکرش می کرد " الکسی ایوانوویچ " هم به دام رولت بیافته همونطور که مادر بزرگ افتاده و یا سرهنگ ! "قمار باز" به خوبی روند سقوط آدمی رو نشون داد که می تونه برای هرکسی متفاوت باشه. مادربزرگی که مست پیروزی بود و دیوانه وار قمار میکرد تا شاید آنچه را که باخته دوباره به دست بیاورد و یا اینکه یک اتفاق احساسی یا در واقع یه شکست احساسی می تونه انسان رو تا مرز نابودی برسونه که تمامش از نا امیدی نشات میگیره- حداقل این چیزی بود که برای الکسی اتفاق افتاد- به نظرم " پولینا " هم کم بی تقصیر نبوده چون با وجود دوست داشتنش طوری الکسی رو از خود راند که در پایان فقط میشد گفت " نوش دارو بعد از مرگ سهراب " هرچند نویسنده پایان داستان رو به عهده ی خود الکسی گذاشت !
از طرف دیگه بحث اصلی قمارباز بر سر قدرت اختیار و اراده ست. اینکه آدمی دقیقا چه زمانی می تونه جلوی چیزی رو بگیره و یا اینکه دقیقا کی میشه خودت رو – از نظر روحی - جمع و جور کنی !
شخصیتهای قمارباز به کرات در جامعه ما تکرار میشه البته نه فقط با رولت بلکه با مشروب ، سکس ، مد های عجیب ، تظاهر روشنفکرانه و هنرمندانه ... . ما – جامعه- خودمون رو فراموش کردیم با اینکه مدام با صدای بلند میگیم " من همینم که هستم " و اگر پرسیده بشه : خب تو چی هستی ؟ جواب مشخصی برای همچین سوال ساده اما عمیقی وجود نداره !
داشتن اراده خودش یکی از مسائل مهمه زندگی آدمیزاده که داشتن و نداشتنش کیفیت زندگی رو مشخص می کنه!
پ.ن : این کتاب پر از پاورقی هایی به زبان فرانسوی بود. وقتی می خوندم و می فهمیدم ، کلی حال میکردم. واقعا دانش و دانایی لذت خاصی داره و تازه اون موقع ست که می فهمی این همه زحمتی که کشیدی بالاخره یه نتیجه ای داره!