در زدم و گفت کیست ؟ گفتمش ایدوست ، دوست
گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ایدوست، دوست
گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی؟
دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست، دوست
گفت در آن آب و گل ، دیده ام از دور دل
او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست، دوست
گفتمش این هم دمیست . گفت عجب عالمیست!
ساقی بزم تو کیست. گفتمش ایدوست، دوست
در چو به رویم گشود ، جمله ی بود و نبود
دیدم و دیدم یکیست . گفتمش ایدوست، دوست
" ای شمع ها بسوزید / معینی کرمانشاهی "
پ.ن : شاید نزدیک ده سالی میشه که شعرای معینی کرمانشاهی رو می خونم. از اولین شعری که ازش خوندم عاشقش شدم. البته این دیوان ش خیلی قشنگه –به نظرمن - . من یاد نوجونیم می ندازه. زمانی که همه شعرای مریم حیدرزاده رو می خوندن . منم خیلی سعی کردم شعراش – مریم حیدرزاده – رو دوست داشته باشم ولی هیچوقت اونطور که باید جذبش نشدم. اما معینی کرمانشاهی یه چیز دیگه بود درست اون زمانی که من فقط اسم شاعرایی مثل حافظ ، خیام ، شهریار و ... شنیده بودم. وقتی دوستام شعرای مریم حیدرزاده رو می خوندن یا درباره ش حرف میزدن ، معمولا ساکت بودم شاید چون می ترسیدم بگم شاعری خیلی بهتر اون وجود داره. حتی چندتا از شعرای مریم رو حفظ کردم اما کم کم همه چی محو شد ( زمانی که من راه خودم رو از همسن هام جدا کردم چون دیدم واقعا درکشون نمیکنم بااینکه همسن ، هم جنس بودیم! هیچ وقت نفهمیدم مشکل من با اونا چیه!!)
اون وقتا یواشکی کتاب خواهرم برمیداشتم و می خوندم تا اینکه پول خرجی م جمع کردم و دیوانش خریدم.دیگه می تونستم با خیال راحت شعر بخونم!! با قوت گرفتن شاعرای دیگه چند سالی ازش غافل بودم اما طی این سالها اشعارش تو ذهن و قلبم جاری بود. تصمیم گرفتم ازین به بعد بیشتر شعراش تو وبلاگ بذارم.
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است.
مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این
سینه سخت و ستبر نمی زند.
دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و
در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود.
تو اما باور نکن. عفریت فرهاد کش دروغ می گوید. زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست.
عشق اما گاهی سخت می شود ، آنقدر سخت که
تنها تیشه از پس آن بر می آید.
روی این بیستون ناساز و ناهموار گاهی تنها
با تیشه می توان ردی از عشق گذاشت ، و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون
فرهادی داشت.
" من هشتمین آن هفت نفرم/ عرفان نظرآهاری "
داشتم به این فکرمی کردم که اگر منم توی موقعیت لیزی بودم چکار میکردم؟
پ.ن : نمایشنامه " روسپی بزرگوار " اثر ژان پل سارتر
مدتها بود که عاشق کتابی نشده بودم. کتابخوندن برام شده بود شبیه یه عادت غیر ارادی! خیلی وقت بود از کتابی حسابی هیجان زده نشده بودم. خیلی وقت بود که کتابی برام رویای جدیدی نداشت !
قبل از اینکه کتاب " شبهای روشن " داستایوفسکی رو بخونم فیلمی باهمین نام از فرزاد موتمن دیدم. عاشق این فیلم و همینطور این کتابم ، در واقع این داستان.
حرفا و کارایی که شخصیت می زنه و میکنه ، چیزاییه که منم انجام میدم. دقیق شدن به چهره ی عابرایی که نمی شناسمشون و از کنارشون رد میشم و گاها بهشون لبخند می زنم. پرسه زدن هایی بی دلیل توی خیابونا و کتابفروشی ها ... .
حین خوندن کتاب انگار با آینه خودم رو نگاه می کردم. حتی شخصیت کتاب هم همسن خودم بود! واقعا خوشبختیه که آدمی کسی رو پیدا کنه که بتونه همون حرفایی رو که به خودش میگه به اونم بگه ، درد دل کنه و از علایقش بگه!
بعضی رویاها هرچقدر هم که کوتاه باشن برای تمام زندگی کفایت می کنن.
ما را تنها و بدون کتاب بگذارید،
خواهید دید که بیدرنگ رشته فکرمان را از دست میدهیم، خود را گم میکنیم، نمیدانیم
به چه چیز معتقد و به چه چیز دلبسته باشیم، نمیدانیم چه چیز را دوست یا دشمن
بداریم، چه چیز را بزرگ یا خوار بشماریم!
پ.ن : مرسی امین.
براستی چرا این جوری هستیم ؟!!