| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد .
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچد
از تو می پرسیدم :
- به کجا باید رفت ؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهائی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه هستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
- در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من که روزی فریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش
" حمید مصدق "
پ.ن: وقتی سوم راهنمایی بودم معلم ادبیاتم این شعر رو تخته نوشت.
می گفت حمید مصدق رو خیلی دوست داره و حقم داشت.
بعضی اشعار تو درون آدم جاریه ،شاید متوجه حضورشون نشی ،
هرازگاهی به زبونت میان و تو توجهی بهشون نداری،
اما یه دفعه ای خودشون رو باشدت بهت نشون میدن. مثل همین الان من و همین شعر.
دیروز هم همین حس ناگهانی رو داشتم. یه دفعه وسط خیابون یه دعایی
از یه آدم ناشناس که سالها قبل از کتابی خونده و مدت زیادی تکرارش
نکرده بودم رو شروع کردم به خوندن! گاهی وقتها حس میکنم دارم دیوونه میشم!
هر قدر
که دیر بیایی
کودکانه
منتظرت میمانم
از
نوشتن دست میشورم
با
خودنویسم ور میروم
و از
صدای تیک تیک ساعت جلو میزنم
زمان
سنگین را به شانه میکشم
هلش میدهم
تا صدای پاهات در چشمهام
بخندد
دلهرهی قشنگم!
در شب آفتابی
خودم را در آغوشت پیدا میکنم
لابلای نفسهات
- دستاتو چرا جوهری کردی؟
- دیدی اومدی؟!
" عباس معروفی "
همیشه
دلم میخواسته در بارهی سکوت حرف بزنم.
سکوت،
همان که بر زندگی آدمی حاکم است، روی کول زندگی مثل ماری چمبره زده خیره نگاه میکند.
سکوت،
همان که در موسیقی اگر نباشد، کمر ساز میشکند، پردهها دریده میشود، بشر از کرهی
زمین کوچ میکند، و صدای خدا هم در میآید.
سکوت،
همان که هست، و تو خیال میکنی که نیست، و گاهی نیست و تو فکر میکنی که هست. وقتی
نیست صداهای بیگانه عاصیات میکند، وقتی هست صداش چنان تو را میبلعد که انگار در
قعر اقیانوس از خواب پریدهای و نمیدانی کدام سو را بگیری تا به زندگی بازگردی. همهی راهها به خستگی ختم
میشود، و همهی توان تو دست و پا میزند تا بر هراس خود چیره شوی و تصور کنی که
سرزنده ماندهای.
بارها به نبودن فکر کردهام،
و بیآنکه یاد زندگی باشم، بیاختیار به بودن ادامه دادهام. و بارها به زندگی فکر
کردهام، و ناچار با مرگ راه رفتهام، غذا خوردهام، حرف زدهام، عکس یادگاری
گرفتهام، و خوابیدهام، بیآنکه به نبودن اندیشیده باشم.
نبودن، سکوتِ بودن است.
ایستگاه آخر زندگی. اما هیچ نسبتی با آن ندارد، باهاش فامیل نیست، از جنسی دیگر
است، بیگانهای که بیوقت در خانهات را میزند، و پیش از آنکه عدد بعدی را بشمری
نفس قبلیات را بریده است.
صبحها که بیدار میشوم،
گذشتههام خواب آشفتهای بیش نبوده، و شبها که میخوابم، آیندهام صبحی آشفته است
از پس خوابی ناآرام.
در خواب، جهانم سنجیده و بهاندازه
و بیمرز و مطلوب من است، و خوب میدانم که عمر کوتاه خوابم مثل زندگی یک پروانه
زود تمام میشود، و ناچار باید به زندگی برگردم و باز در این آشفته بازار به شکستن
فکر کنم، به بودن یا نبودن.
اصلاً چه فرقی میکند؟ بال
پروانه باز باشد یا بسته، چه فرقی میکند؟ فقط این اهمیت دارد که بدانم یک پروانه
در طول عمر کوتاه خویش چند بار بالهاش را از هم میگشاید و میبندد. و نیز بدانم
سکوت موسیقی عمیقتر است یا سکوت بال پروانه؟
این مهم است. واقعاً مهم
است؛ به اندازهی راه رفتن تو، یا تو را در خواب دیدن. کاش میدانستی چقدر قشنگ
راه میروی، دلهرهی من! تق تق راه رفتنت با آدم حرف میزند...
«تق تق تق تق...»
«واقعاً؟»
«آره... تا دو نفر بیفتن
توی یک مسیر و یاد بگیرن شونه به شونه هم راه برن، کلی به هم تنه میزنن، یکی عقب
میمونه، یکی جلو میزنه... تا وقتی که همدیگه رو یاد بگیرن.»
«همینطوره.»
" عباس معروفی "
پ.ن : بعضی نوشته ها انگار از اعماق وجودت بیرون میاد. انگار نویسنده در درون تو زندگی کرده. انگار روحت در کالبد کسی دیگه بوده. انگار نه انگار که تو تنهایی!
نه این که تو بخواهی
نه
ناخواسته من
در یادت غوطهورم
کافر!
در
جزر و مد تنت
از
موجی به موجی دیگر
از
عمق به اوج
نه
این که تو بفهمی
نه
من
از نبودنت میگویم با دلم
از
بی اختیاری تقدیر
که
گاهی
تو
آنسو
من
اینسو
اقیانوس
آرام قلبت
به
تلاطم میافتد
و
این یعنی که دریا حرفی دارد
خب
بگو...
" عباس معروفی "