| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
در پرده اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانهها کوته نیست
" خیام "
خانه دل
تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری آهسته به
چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم ، آه
* عنوان شعر متعلق به شاعر است.
گفت بیا
گفت بمان
گفت بخند
گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم.
" ناظم حکمت "
* عنوان شعر متعلق به شاعر ست.
حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و و بهشت و دوزخ ، وسایط گوناگون درهر مقام برکار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید گفت : انی خالق بشراً من طین . خانه ی آب و گل آدم من می سازم . جمعی را مشتبه شد گفتند : خلق السماوات و الرض نه همه تو ساخته ای ؟ گفت اینجا اختصاصی دیگر هست که اگر آنها به اشارت " کن " آفریدم این را به خودی خود می سازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.
پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور . جبرئیل علیه السلام برفت ، خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت ای جبرئیل چه میکنی ؟ گفت ترا به حضرت می برم که از تو خلیفتی می آفریند . سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم ، و تاب آن نیارم .من نهایت بُعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که " والمخلصون علی خطر عظیم " .
نزدیکان را بیش بود حیرانی
کایشان دانند سیاست سلطانی
جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت . گفت : خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد. میکائیل را بفرمود تو برو . او برفت و همچنین سوگند برداد . اسرافیل را فرمود تو برو . او برفت همچنین سوگند برداد بازگشت . حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور . عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک را از روی جمله زمین برگرفت .
در روایت می آید که از روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فروکرد عشق حالی دواسبه می آمد.
خاک آدم هنوز نا بیخته بود
عشق آمده بود و در دل آویخته بود
این باده چو شیر خواره بودم ، خوردم
نی نی می و شیر به هم آمیخته بود
وسایط : واسطه ها
مشتبه : نامعلوم ، مشکوک
قبضه : تکه ای برداشته شده ، گرفتنی اندک
ارش : از آرنج تا سر انگشت
" مرصاد العباد / نجم الدین ابوبکر انوشیروان رازی معروف به دایه "
تصحیح محمد امین ریاحی
وقتی یک نفر زیاد به خانه این و آن برود و گاه و بیگاه مزاحم مردم شود ، مثل " سنگین برو سنگین بیا " را برایش می زنند .
یک دختری بود بعد از آنکه شوهرش دادند و به خانه بخت رفت ، هر روز می رفت خانه پدر و مادرش . مادره هم برای این که دختر تازه عروسش بیشتر به خانه و زندگی خودش برسد ، یک روز با کنایه و اشاره و با زبانی که دختره ناراحت نشود بهش گفت : " سنگین برو سنگین بیا " . دختر که منظور مادرش را نفهمیده بود روز بعد وقتی میخواست به خانه مادرش برود چند تا سنگ ریزه به گوشه ی چهارقدش بست و رفت . وقتی مادر دید دخترش متوجه منظورش نشده است ، این بار گفت : "دخترم ، شیرین بیا شیرین برو ، سحر بیا و پسین * برو " . روز بعد دختره یک ظرف شیره هم با خودش برد . مادره که دید نخیر دختره منظورش را نمی فهمد ، گفت : " دختر جانم کم بیا و کم برو " .
* پسین : عصر ، غروب
روایت کرمان - سال یک هزار و سیصد و چهل و شش خورشیدی
" تمثیل و مثل / احمد وکیلیان "