کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

پرده اسرار


در پرده اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست

جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست

می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

 

" خیام "


تاسیان *


خانه دل تنگ غروبی خفه بود 
مثل امروز که تنگ است دلم 
پدرم گفت چراغ 
و شب از شب پر شد 
من به خود گفتم یک روز گذشت 
مادرم آه کشید 
زود بر خواهد گشت 
ابری آهسته به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد 
که گمان داشت که هست این همه درد 
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور 
من نمی دانستم 
معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز 
من پس از این همه سال 
چشم دارم در راه 
که بیایند عزیزانم ، آه 


" هوشنگ ابتهاج "


* عنوان شعر متعلق به شاعر است.


به " ورا " *


گفت بیا

گفت بمان

گفت بخند

گفت بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم.



" ناظم حکمت "


* عنوان شعر متعلق به شاعر ست.


سگال : خاک


حق تعالی چون اصناف موجودات می آفرید از دنیا و آخرت و و بهشت و دوزخ ، وسایط گوناگون درهر مقام برکار کرد. چون کار به خلقت آدم رسید گفت : انی خالق بشراً من طین . خانه ی آب و گل آدم من می سازم . جمعی را مشتبه شد گفتند : خلق السماوات و الرض  نه همه تو ساخته ای ؟ گفت اینجا  اختصاصی دیگر هست که اگر آنها به اشارت " کن " آفریدم این را به خودی خود می سازم بی واسطه که درو گنج معرفت تعبیه خواهم کرد.


پس جبرئیل را بفرمود که برو از روی زمین یک مشت خاک بردار و بیاور . جبرئیل علیه السلام برفت ، خواست که یک مشت خاک بردارد. خاک گفت ای جبرئیل چه میکنی ؟ گفت ترا به حضرت می برم که از تو خلیفتی می آفریند . سوگند برداد به عزت و ذوالجلالی حق که مرا مبر که من طاقت قرب ندارم ، و تاب آن نیارم .من نهایت بُعد اختیار کردم تا از سطوات قهر الوهیت خلاص یابم که قربت را خطر بسیارست که " والمخلصون علی خطر عظیم " .


نزدیکان را بیش بود حیرانی

کایشان دانند سیاست سلطانی


جبرئیل چون ذکر سوگند شنید به حضرت بازگشت . گفت : خداوندا تو داناتری خاک تن در نمی دهد. میکائیل را بفرمود تو برو . او برفت و همچنین سوگند برداد . اسرافیل را فرمود تو برو . او برفت همچنین سوگند برداد بازگشت . حق تعالی عزرائیل را بفرمود برو اگر به طوع و رغبت نیاید به اکراه و اجبار برگیر و بیاور . عزرائیل بیامد و به قهر یک قبضه خاک را از روی جمله زمین برگرفت .


در روایت می آید که از روی زمین به مقدار چهل ارش خاک برداشته بود بیاورد آن خاک را میان مکه و طایف فروکرد عشق حالی دواسبه می آمد.


خاک آدم هنوز نا بیخته بود

عشق آمده بود و در دل آویخته بود

این باده چو شیر خواره بودم ، خوردم

نی نی می و شیر به هم آمیخته بود

 


وسایط : واسطه ها

مشتبه : نامعلوم ، مشکوک

قبضه : تکه ای برداشته شده ، گرفتنی اندک

ارش : از آرنج تا سر انگشت

 


" مرصاد العباد / نجم الدین ابوبکر انوشیروان رازی معروف به دایه "

تصحیح محمد امین ریاحی 


حکم : سنگین برو سنگین بیا


وقتی یک نفر زیاد به خانه این و آن برود و گاه و بیگاه مزاحم مردم شود ، مثل " سنگین برو سنگین بیا " را برایش می زنند .

یک دختری بود بعد از آنکه شوهرش دادند و به خانه بخت رفت ، هر روز می رفت خانه پدر و مادرش . مادره هم برای این که دختر تازه عروسش بیشتر به خانه و زندگی خودش برسد ، یک روز با کنایه و اشاره و با زبانی که دختره ناراحت نشود بهش گفت : " سنگین برو سنگین بیا " . دختر که منظور مادرش را نفهمیده بود روز بعد وقتی میخواست به خانه مادرش برود چند تا سنگ ریزه به گوشه ی چهارقدش بست و رفت . وقتی مادر دید دخترش متوجه منظورش نشده است ، این بار گفت : "دخترم ، شیرین بیا شیرین برو ، سحر بیا و پسین * برو " . روز بعد دختره یک ظرف شیره هم با خودش برد . مادره که دید نخیر دختره منظورش را نمی فهمد ، گفت  : " دختر جانم کم بیا و کم برو " .

 


* پسین : عصر ، غروب


 

روایت کرمان  - سال یک هزار و سیصد و چهل و شش خورشیدی

" تمثیل و مثل / احمد وکیلیان "