با تو
محتاج به سخن گفتن نیستم
تنها نگریستن به چشهایت کافی است.
چشم هایی که دروازه اقیانوسی
آرام، عمیق و رازآلود اند.
من ناخدایی هستم
که کشتی ام را به شوق کشف تو در آب افکنده ام.
آوای اغواگر سیرنی را می شنوم
که مرا می خواند
{کشتی های درهم شکسته را می بینم}
آه !که وسوسه غرق شدن در این اقیانوس
بس عظیم است
اما، این تو نیستی.
تو باید الهه تنهای دریا باشی.
ورای این اقیانوس
جایی بر ساحل ایستاده ای
و موج ها بوسه بر پاهایت برهنه ات می زنند.
با لبخندی بر لبانت که یادآور ابدیت است.
و به این اقیانوس عظیم
که انعکاس چشم هایت است
می نگری ...
" شیزو "
عشق
قصه ای بود که مادر بزرگ
شب های زمستان برایم می بافت :
یکی از رو ، دو تا از زیر ...
بالا پوشی که هیچ گاه گرمم نکرد!
" رضا کاظمی "
تن ت
به دشت گل های وحشی می ماند :
معطر و ناشناخته.
بوسه ام
هرجا که می نشیند
پروانه ای ازخواب می پرد !
" رضا کاظمی "
به معنی نیمروز ( ظهر ) و سرور و نگهبان گرمای نیمروز است که زمانی مقدس در اسطوره های ایرانی است. آفرینش در این لحظه از زمان صورت می گیرد و بازسازی جهان نیز در این زمان خواهد بود.
رپیتوین قرین و همکار لازم و سودبخشی برای ایزد تیشتَر** است. هر زمان که دیو زمستان به جهان هجوم می آورد رپیتوین در زیر زمین پناه میگیرد و آبهای زیر زمینی را گرم نگه می دارد تا گیاهان و درختان از بین نروند.
بازگشت سالانه او در بهار بازتابی از پیروزی نهایی خیر است که وی بر آن سرپرستی خواهد داشت. آمدن رپیتوین زمانی است برای شادی و امید به رستاخیز ، و نمادی از برتری آفرینش نیک است. جشن رپیتوین بخشی از جشن نوروز است و در وقتی است که دیو سرما می رود و رپیتوین شادمان به زمین باز می گردد. شادی او از این است که ریشه درختان و گیاهان را با گرمای خود زنده نگاه داشته است تا دوباره بتوانند جوانه زنند و ریشه کنند.
" تاریخ اساطیری ایران / ژاله آموزگار "
* Rapithwin
** تیشتر : خدایی است که با باران ارتباط دارد و از این رو ، اصل همه ی آبها ، سرچشمه باران و باروری است.
جریره زنی بود مام فرود
ز بهر سیاوش دلش پر ز دود
بر مادر آمد فرود جوان
بدو گفت کای مام روشن روان
از ایران سپاه آمد و پیل و کوس ( پیل : فیل *** کوس : طبل بزرگ )
به پیش سپه در سرافراز طوس
جریره بدو گفت کای رزمساز
بدین روز هرگز مبادت نیاز
به ایران برادرت شاه نوست
جهاندار و بیدار کیخسروست
ترا نیک داند به نام و گهر
ز هم خون و ز مهره یک پدر
برادرت گر کینه جوید همی
روان سیاوش بشوید همی
به پیش سپاه برادر برو
تو کینخواه نو باش و او شاه نو ...
جریره به تخت گرامی بخفت
شب تیره با درد و غم بود جفت
بخواب آتشی دید کز دژ بلند
برافروختی پیش آن ارجمند
سراسر سپد کوه بفروختی
پرستنده و دژ همی سوختی ( پرستنده : نوکر ، چاکر )
دلش گشت پر درد و بیدار گشت
روانش پر از درد و تیمار گشت ( تیمار : اندوه ، غم )
بباره برآمد جهان بنگرید
همه کوه پرجوشن و نیزه دید ( جوشن : زره )
رخش گشت پرخون و دل پر ز دود
بیامد به بالین فرخ فرود
بدو گفت بیدار گرد ای پسر
که ما را بد آمد ز اختر به سر
سراسر همه کوه پر دشمنست
در دژ پر از نیزه و جوشنست
بمادر چنین گفت جنگی فرود
که از غم چه داری دلت پر ز دود
مرا گر زمانه شدست اِسپری ( اسپری : پایان یافته )
زمانه ز بخشش فزون نشمری
بروز جوانی پدر کشته شد
مرا روز چون روز او گشته شد ...
فرود جوان تَرگ بیژن بدید ( ترگ : کلاه خود )
بزد دست و تیغ از میان برکشید
چو رهام گُرد اندر آمد به پشت ( گرد : پهلوان )
خروشان یکی تیغ هندی به مشت
بزد بر سر کتف مرد دلیر
فرود آمد از دوش دستش به زیر
چو از وی جدا گشت بازوی و دوش
همی تاخت اسپ و همی زد خروش
بنزدیک دژ بیژن اندر رسید
بزخمی پی باره او برید ( زخم : ضربه *** پی : پا *** باره : اسب )
پیاده خود و چند زان چاکران
تبه گشته از چنگ کُنداوران ( کنداروان : پهلوانان )
بدژ در شد و در ببستند زود
شد آن نامور شیر جنگی فرود
بشد با پرستندگان مادرش
گرفتند پوشیدگان در برش
بزاری فگندند بر تخت عاج
نبُد شاه را روز هنگام تاج
همه غالیه موی و مشکین کمند ( غالیه : بوی خوش )
پرستنده و مادر از بن بکند
همی کند جان آن گرامی فرود
همه تخت مویه همه حِصن رود ( حصن : دژ ، قلعه )
چنین گفت چون لب ز هم برگرفت
که این موی کندن نباشد شگفت
کنون اندر آیند ایرانیان
به تاراج دژ پاک بسته میان ( میان بستن : آمادن بودن )
پرستندگان را اسیران کنند
دژ و باره کوه ویران کنند
دل هرکِ بر من بسوزد همی
ز جانم رخش برفروزد همی
همه پاک بر باره باید شدن ( باره : دیوار قلعه )
تن خویش را بر زمین بر زدن
کجا بهر بیژن نماند یکی
نمانم من ایدر مگر اندکی
کشنده تن و جان من درد اوست
پرستار و گنجم چه در خَورد اوست
بگفت این و رخسارگان کرد زرد
برآمد روانش بتیمار و درد ...
پرستندگان بر سر دژ شدند
همه خویشتن بر زمین برزدند
یکی آتشی خود جریره فروخت
همه گنجها را به تش بسوخت ( تش : آتش )
یکی تیغ بگرفت زان پس بدست
در خانه تازی اسپان ببست
شکمشان بدرید و ببرید پی
همی ریخت از دیده خوناب و خُوی ( خوی : عرق )
بیامد ببالین فرخ فرود
یکی دشنه با او چو آب کبود
دو رخ را بروی پسر بر نهاد
شکم بردرید و برش جان بداد
در دژ بکندند ایرانیان
بغارت ببستند یکسر میان
چو بهرام نزدیک آن باره شد
از اندوه یکسر دلش پاره شد
بایرانیان گفت کین از پدر
بسی خوارتر مُرد و هم زارتر
کشنده سیاوش چاکر نبود ( قاتلین سیاوش از خدمتگزارنش نبود )
ببالینش بر کشته مادر نبود
همه دژ سراسر برافروخته
همه خان و مان کنده و سوخته ( مان : خانه )
…
" فردوسی "
روز شیر زنان مبارک