کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

آن دیگر


مهم نیست تا کجا فرار کنی . فاصله هیچ چیز را حل نمی کند. وقتی توفان تمام شد یادت نمی آید چگونه از آن گذشتی. چطور جان سالم به در بردی. حتی در حقیقت مطمئن نیستی توفان واقعا تمام شده است ! اما یک چیز مسلم است. وقتی از توفان بیرون آمدی دیگر آنی نیستی که قدم به درون توفان گذاشت .



" کافکا در کرانه / هاروکی موراکامی " 



پ.ن : هر چه عمق رنج بیشتر باشه آدم سخت تر باورش میشه که چطور پشت سر گذاشتش و باز این سوال تکراری رو از خودش می پرسه که " من کی هستم ؟ " انگار سرحد های جدیدی برای دنیاش تعریف میشه ! آدمیزاد موجود عجیبیه . هیچ نهایتی براش وجود نداره ! 



توقع


آنها که گفته اند :" در دوستی هر کار و هر چه برای دوستت می کنی ، توقع برگشت نداشته باش." یا دستشان در حنا نمانده یا سرشان به سنگ عادت کرده است !



" محمد مرکبیان "



گردی نپیموده


گالیله که مرد

زمین مستطیل نشد !

ما چرا در این گردی ثابت شده

به دنبال راهی نپیموده

عشق کشف نشده

می گردیم !



" مهدیه لطیفی " 



سگال : راست باز و پاک باز


آورده اند که شیخ ما ابوسعید قَدَّسَ الله روحهُ العزیز روزی در نیشابور بر اسب نشسته بود و جمع متصوفه در خدمت او. به بازار فرو می راند . جمعی وُرنایان می آمدند ، برهنه . هر یکی اِزارپای چرمین پوشیده و یکی را بر گردن گرفته می آوردند . چون پیش شیخ رسیدند ، شیخ پرسید که : « این کیست ؟ » گفتند : « امیر مُقامران است. » شیخ او را گفت که « این امیری به چه یافتی ؟ » گفت : « ای شیخ ! به راست باختن و پاک باختن . » شیخ نعره ای بزد و گفت : « راست باز و پاک باز و امیر باش ! »


 

وُرنایان : جوانان

اِزار : شلوار

ازارچرمین : شلوار چرمی  - لباس جماعت اوباش و جاهل ها ولوطی ها بوده است و تا همین اواخر در خراسان یکی از دشنام ها « خشتک چرمی » بود !

مُقامران : قماربازان

امیر مقامران : رئیس قماربازها

راست باختن و پاک باختن : بدون تقلب همه چیز خود را باختن



آنسوی حرف و صوت – گزیده ی اسرار التوحید -

انتخاب و توضیح : محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 

منبع اصلی  : اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید / محمد بن منوّر بن ابی سعد بن ابی طاهر بن ابی سعید میهنی

به اهتمام ذبیح الله صفا 



حکم : توش خودم را کشته ، بیرونش شما را


شخصی زنی داشت بسیار بدگل و بداخلاق ولی وقتی می خواست از خانه بیرون برود به قدری ظاهرسازی می کرد و لباس های رنگارنگ می پوشید که مردم او را به همدیگر نشان می دادند.

روزی از روزهای آفتابی زمستان جمعی از کشاورزان در میدان ده بر آفتاب نشسته و مشغول صحبت بودند و چپق دود می کردند. از آن طرف همان زن بدگل و خوش ظاهر آمد و از مقابل آن جمع گذشت و همه متوجه او شدند. عده ای او را به هم نشان دادند ، عده ای هم گفتند : « خوشا به حال مردی که همچین زنی در خانه دارد . » از قضا شوهر زن هم آنجا نشسته بود. وقتی آن اشاره ها را دید و آن حرف ها را شنید بی معطلی زنش را صدا کرد و در مقابل آن ها روبنده ی زنش را برداشت و گفت : « آی مردم ! خوب ببینید توش خودم را کشته ، بیرونش شما را .»

 

بَدگِل : زشت رو

 

روایت شهرکرد


عبد الرسول نوبخت – پنجاه و شش ساله ، گیوه کش ، شهرکرد

محمدحسین کریمی – چهل و شش ساله ، کشاورز ، قمبوان اصفهان

 

" تمثیل و مثل / سید ابوالقاسم انجوی شیرازی "

پژوهش : احمد وکیلیان