کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

خاطری که آسود

...

شور عشق تازه‌ای دارد مگر دل؟ کاین چنین

خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است

...

" رهی "


پ.ن : همیشه میشه یه شروع تازه داشت :)

جغدی که داستان زندگی می نویسد *

در جنگل سرگردان می گذشتم

قورباغه ای دیدم...

بوسیدمش ... سپسِ بوسه ی من امیری شد ...

و چون چشم گشود ،

با تحقیر به من گفت :

ای ماده قورباغه ، تو کیستی ؟



" رقص با جغد / غادة السّمان " 

از من مگذر

غارهای تنهایی


شلوغ شده


و نگاه‌های لخت


لباس‌های ما را از بر شده‌اند


عشق من!


تو


همین تو


دستم را هیچوقت رها نکن


گم می‌شوم.



" عباس معروفی "

خلوت تو

من اگر می‌دانستم


دنیا اینقدر شلوغ شده


نمی‌آمدم


آرامش قشنگم!


صبر می‌کردم بعدها...

آخر اینهمه راه آمدم


دلم می‌خواست


تنها تو را ببینم


دلم می‌خواست


تو را تنها ببینم.




" عباس معروفی "

شرح حال من !

سیذارتا اندک اندک بذر نا خشنودی را درون خود در می یافت. اندک اندک در می یافت که مهر پدر و مادر و نیز مهر دوستش گوویندا، همواره او را شاد نخواهد ساخت ، آرامش بدو نخواهد داد، او را بسنده و شادی بخش نخواهد بود. اندک اندک در این گمان استوار می شد که پدر گرانمایه و دیگر آموزگاران او آن برهمنان خردمند ، تا آن هنگام بخش بزرگتر و نیکوترین خرد خود را بدو رسانده بودند ، همه ، دانش خود را در انبان گشوده و چشم به راه او روان ساخته بودند ، و با این همه آن ظرف انباشته نبود ، هوش او را بسنده نبود، روانش نیاسوده بود و دلش آرام نیافته بود. غسل نیکو بود ولی گناه را نمی زدود ؛ دل افسرده را شادمان و آزاد نمی ساخت... جز به اتمن ، اتمن یگانه ، دیگر به چه کسی باید قربانی داد یا نماز برد ؟ و اتمن را کجا می توان یافت ؟ در کجا خانه داشت ؟ دل جاودانه ی او کجا می کوفت ؟ جز در درون خویشتن ، در ژرفای درون ، در آن جاودانگی که هر کس درون خود دارد؟ اما این خویشتن و ژرفای درون کجاست؟ این خویشتن گوشت و استخوان نیست اندیشه و خوددانی نیست . این چیزی بودکه خردمندان می آموختند. پس این ژرفای درون کجا بود ؟ باید به خویشتن و اتمن راه جست – مگر راه دیگر نیز درخور جستجو هست؟ کس راه را نشان نمی داد.کس آن را نمی دانست – نه پدرش از آن خبری بود ، نه آموزگاران و خردمندان را ، نه سرودهای اشو.

 


" سیذارتا / هرمان هسه "


پ.ن : هیچ لذتی بالاتر از این نیست که وقتی حال و حوصله نداری و نمی دونی - یعنی می دونی ولی کاری نمی تونی بکنی و سرگردانی ، کتابی تو رو انتخاب کنه و تمام دغدغه هات از زبون دیگری بیان کنه ! این یعنی خوشبختی !