کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

معرفی کتاب : نقش پنهان

در داستان های" محمد محمد علی " - البته تا اینجایی که من خوندم - خواننده می تواند نوعی جابه جای را احساس کند. جابجایی که بعضا از موضوعی به موضوع دیگر – کتاب از ما بهتران - است یا فضای زمانی و یا حتی جابجایی قدرت شخصیت از فردی به فرد دیگر در داستان. اما این جابجای چنان بجا و قوام یافته و با مهارت است که خواننده دچار تغییر و شوک ناگهانی نمی شود و خود را با آنها وقف می دهد ، در واقع همراه می شود.


حکایت " نقش پنهان " نیز دارای همین ویژگی است. داستان از زبان اول شخص روایت میشود که گویی در حال تعریف – نوشتن – داستان زندگیش برای کسی می باشد و به طبع زمان داستان گذشته است. با این حال عقبگرد هایی * زیادی نیز در داستان وجود دارد که در راستای داستان و در واقع پیشبرنده خط اصلی داستان است. اما بعضا در خلال داستان اوهام و خواب و خیالات شخصیت اصلی – ناصر- درگیر جریان روان داستان میشود که درک آشنا از فضا و مکان را در ذهن خواننده تغییر می دهد. مثل کاری که عباس معروفی در رمان سمفونی مردگان ش انجام داد البته نه به اون شدت که دیگر مرز بین واقعیت و خیال مشخص نباشد هرچند در پایان داستان عالم خیال و اوهام بر ذهن ناصر غالب می شود و درک او را از واقعیت تحریف می کند. نویسنده به خوبی توانسته مرزهای این دو دنیا را برای خواننده مشخص کند.


نقش پنهان داستان سرنوشت گره خورده انسان هاست ، " اگر چنان نبود چنین نمیشد " یا " چرا چنین و چنان بود " یا " آیا چنین و چنان بود ؟ " و  ... که تمام این چنین و چنان ها ، نیافتن پاسخی های قطعی ، از دست دادن تنها سرنخ اصلی زنده داستان و همچنین رها نکردن گذشته از دست رفته باعث می شود ذهن و افکار شخصیت اصلی داستان بهم بریزد و او را به لبه باریک و خطرناک عدم تمیز واقعیت و خیال برساند. قتل پدر مانند بختکی بر زندگی و افکار ناصر می افتد و او را با دنیایی خاطره و سوالات بی پاسخ رها میکند. قتلی که مسیر زندگی خیلی از شخصیت های داستان را تغییر می دهد و آنان را به بدبختی می کشاند و صد ها " اما " و " اگر " و " ای کاش " باقی می گذارد.


اگر چه ناصر شخصیت اصلی داستان است اما در کنار او شخصیت هایی مثل صفیه خانم ، پدر مقتولش شاطر فتح الله ، احمد برزو و حتی منصوره – که شخصیتش در داستان پرداخت چندانی نمی شود اما تاثیر و سنگینی خود را بر ذهن ناصر دارد – اهمیت خاص خود را دارند که کمی از اهمیت محوری ناصر کاسته و بعضا او را کمرنگ می کنند.


نویسنده به عمد بعضی از قسمت های داستان را در سایه روشن قرار می دهد تا این اجازه را به خواننده ندهد که با قطعیت تمام درباره شخصیت ها قضاوت کند و همین عدم قطعیت در پایان داستان باعث فروپاشی دنیای واقعی ناصر و تسلط اوهام بر ذهنش می شود. او – ناصر - می تواند نماینده آن دسته از آدمهایی باشد که بیش از حد معمول به دنیا درون و ذهنیت خود اهمیت می دهند به طوری که واقعیت های زیبای زندگی شان – همسر و فرزندان یا معشوق – در اولیت دوم قرار می گیرند. آن دسته از کسانی که خط قرمزی برای رویاهای خود قرار نمی دهند و گاها ارتباطشان را با جهان واقع و عینی از دست می دهند. یا آن افرادی که تاب و تحمل حقیقت را ندارند و از قبولش سر باز می زنند.


اما پایان داستان یک ایراد دارد – البته از نظر من و اگر بشود گفت ایراد – و آن اینکه داستان در نقطه ای تمام می شود که برای خواننده مشخص نیست که آیا ناصر کاملا در اوهام خود باقی می ماند و یا خوب میشود. چرا که زمان داستان گذشته است یعنی چیزی که واقع شده و حالا نقل میشود. بنابراین اگر ما این پایان را بپذیریم دیگر نمی توانیم این را قبول کنیم که داستان از زبان ناصر است چرا که او با واقعیت پیوند منطقی ای ندارد ؛ و یا اینکه ما پایان داستان را می پذیریم و فرض خود را بر این می گذاریم که بیشتر داستان ، با داشتن جوهره کمی از واقعیت ، زاده ی ذهن بیمار ناصر است! در اصل نویسنده به عمد یا غیر عمد در پایان داستان تکلیف خواننده را مشخص نمی کند همانطور که تکلیف ناصر با حقایق زندگیش مشخص نمی شود.

 

* منظور همان فلاش بک بود که وقتی دیدم معادلش در فارسی وجود داره ازش استفاده کردم هرچند کلمه فلاش بک بیشتر استفاده میشه. با این وجود من به شخصه نسبت به زبان فارسی احساس دِین می کنم.



پ.ن : با این نویسنده شخصا تو نمایشگاه کتاب تهران امسال ملاقات کردم و کتابش رو برام امضاء کرد. هیچوقت فکر نمیکردم دیدن نویسنده ای که کتاباش میخونی و دوست داری اینقد لذت بخش باشه.

 

از تمام عشق همین کافی ست

 

عشق یعنی این که آدم خود را در نگاه کسی ببیند.




" تماماً مخصوص / عباس معروفی "

ایرانی تمام عیار

من یه ایرانی تمام عیارم. فکر می کنم باید شریک غم دیگران باشم و شادی دیگران مربوط به خودشان است. رفتن به مجلس ختم را ضروری می دانم ولی حضور در مجلس عروسی را نه. وقتی قتلی اتفاق می افتد ، مرگ برایم جذابیت بیشتری پیدا می کند. برای همین احمد خان را فرستادم بالای دار. بالای دار نه . عرصه را بهش تنگ کردم تا خودکشی کند .



" نقش پنهان / محمد محمدعلی "

سیذارتا

" سیذارتا" ی هسه شاید نماینده بشر راستین با تمام آرزوها و دغدغه های روحی و متعالی او باشد. سیذارتا – بشری – که در ایام جوانی – دوران پاکی و خلوص روح – گوش به صدای درون خود می دهد و به دنبال یافتن آنچه که درون او را بدان رهنمون می کند ، خانواده و دیار خود را ترک گفته و قدم در مسیر سرنوشت و کمال میگذارد. چه او نیز مانند هر انسان دیگری در این راه از مسیر اصلی زندگیش منحرف می شود و سالها دل به چیزهایی می سپارد که خواسته راستین او نیست. در نهایت یک روز هر آنچه را که دارد پشت سر می گذارد و باز به مسیر اصلی زندگی – ندای درونش – باز می گردد تا به مقصود خود برسد.

رنج بشر امروزی از همین " دور شدن از مقصود راستین " است. هرمان هسه تمام دغدغه های بشر را در قالب سیذارتایی می ریزد که -شاید- متعلق به قرون گذشته است و شاید به عمد چنین می کند تا به بشر امروزه نشان دهد که دغدغه متعالی همیشه همراه بشر بوده و خواهد بود.

از طرف دیگر سیذارتا می تواند نماینده آن دسته از انسان هایی باشد که متمایز از دیگرانند. یعنی آنهایی که ندای درونی آنها قوی تر از  مابقی انسانهاست ولی اگر این افراد نیز به درستی در راه کمال قدم نگذارند ، گمراه می شوند. پس آنچه که در این میان اهمیت دارد هوشیاری و ثابت قدم بودن در راه کمال مطلوب است.


***


چند نقطه ضعف – البته از نظر من که لزوما درست نمی تونه باش – که در داستان سیذارتا و یا جهان مخلوق هرمان هسه وجود داره. اول اینکه هرمان هسه با توجه به موضوعی و قالبی که برای داستان خود انتخاب کرده ، چندان به عمق و زوایای روح بشری وارد نمی شود و تنها نقل کننده – کمی - سطحی روحیات سیذارتا یا همان بشر است ( البته هستند کسانی که این حرف من رو نقض کنند. دلیلش هم بسته به میزان رشد روحی خواننده دارد. شاید حرفایی که هسه در این قالب سیذارتا می زند چیز جدید و نو ی برای خواننده ش داشته باشد و یا مثل من ، سیذارتا حکایت مراحل یا نکاتی باشد که من از قبل یا در جایی خواندم و یا تجربه کرده ام- البته من هیچ ادعایی در این باره ندارم و صرفا تفکر و احساس رو بیان میکنم ). مثلا در خلل داستان زمانی که سیذارتا دچار دنیای مادی میشود و ندای درونش را کم کم فراموش می کند. در حالی که اگر انسانی این چنین درگیر ندای درون خود باشد که شمن شود ، هر چقدر هم این ندا را نادیده بگیرد ، به کل هرگز فراموشش نمی کند چرا که این صدای عمیق هرچندگاهی خود را به رخ می کشد!

در ابتدای داستان هسه سوالاتی – همین سوالات باعث آغار سفر سیذارتا می شود - رو مطرح می کند و تنها در حد بیان باقی می ماند و نه در مسیر و نه در پایان داستان بهش پرداخته نمیشه . در واقع شخصیت اصلی دیگر به دنبال سوالات خود نیست و در عوض به چیزهای معنوی دیگر می پردازد و ذهن خواننده تا پایان داستان درگیر همان سوالات باقی می ماند. در واقع سیذارتا آیینه خود هرمان هسه است ( البته با توجه به کتابهای دیگر نویسنده ) که درگیر سوالات جهان شناختی ست و به نسبت توانسته جواب های خود را به دست آورد اما نه به قدر کفایت.


ایراد دیگه ای که به نظر من بر این کتاب وارد ه ، فصل پایانی کتاب با عنوان " گوویندا " ست که در این فصل هسه تمام دریافت های سیذارتا را در قالب تعلیم استاد به شاگرد به گوویندا می گوید که بعضا سخنش از حوصله خواننده بیرون است. به نظرم اگر اجازه میداد که خود خواننده در خلال داستان همراه خود سیذارتا به این کشف و شهود میرسید خیلی بهتر ازین بود که خود در پایان داستان نتیجه گیری کند! این روش درواقع خط دادن به ذهن خواننده است که چنین هدفی با موضوع کتاب هم خوانی چندانی ندارد. چه بسا خواننده برداشت های بسیار دیگری از کتاب هسه داشته باشد که حتی مد نظر خود نویسنده نیز نبوده است اما این پایان بندی کاری جز محدود کردن ذهن خواننده انجام نمی دهد.

 


پ.ن : بدون شک هرمان هسه نویسنده بزرگ و ارزنده ایست که خوانندگان بیشماری در سراسر دنیا دارد ولی برای افرادی مثل من و روحیات من ، کتاب های این نویسنده جذابیت چندانی ندارد همانطور که کتاب های میلان کندرا که بسیار مورد پسندم هست ، برای دیگران کمی گنگ و غیر جذاب است. هدفم اصلا مقایسه نیست . هرمان هسه نویسنده مورد احترام من است اما برام کفایت نمی کنه ، دیگران رو نمی دونم.  

 

خرد

دانش را می توان به دیگری رساند اما خرد را نمی توان.می توان آن را یافت ، می توان در آن زیست ، می توان با آن و از آن نیرومند شد ، می توان با آن کارهای شگفت کرد اما نمی توان آن را به دیگری رساند ، یا آموخت.

 


" سیذارتا / هرمان هسه "