کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

عروسک خیمه شب بازی

 ما اعتراف می کنیم که از ما
بازیگران بهتری هستند
بازیگرانی که صحنه شان خیابان است
و مخاطبشان جمع اجتماع.

بازیگرانی که می گویند و می گویند و می گویند
از باطل و حق، و از واقع و مجاز
و این میانه اگر خوب بنگری
فقط اجساد واقعی است
ما چطور بازی کنیم
با دست اینهمه خالی
با دهان اینهمه در بند
سرابی این چنین فریب
راست هایی اینهمه دروغ؟
ما چطور روی این صحنه ی عاریه ی کوچک
با تفنگ های چوبی اندک
کشتاری بزرگ راه بیندازیم
که در آن خون از آب جاری روانتر است
و از خاکی که بر آن ریخته بی ارج تر؟
ما کارگران نمایشیم
نشسته در ردیف اول تهمت
از تیره ی آن مرغ دانه بر
که در عروسی و عزاش هر دو سر می برند
ما تصویر کوچک این دنیائیم
اگر حقیر، اگر شکسته
ما تصویر زمانه ی خود هستیم.

ما اعتراف می کنیم که از ما
بازیگران بهتری هستند
با چشم بندی و شعبده
با اشک و آه و سوز
با مژده و فریب
با تفنگهای واقعی بسیار!

آنان به نام شما
- به نام نامی مردم-
آراء شما را غربال می کنند
شما تحسینشان می کنید
و مرعوبشان هستید.

سنگ آسیای آنان
از خون شما می گردد
و نمایشنامه شان را بارها خوانده اید
با نام جعلی تاریخ!



" خاطرات هنرپیشه نقش دوم / بهرام بیضایی "


پ.ن : گاهی از خوندن بعضی متن ها آدم هیچ وقت خسته نمیشه. مرسی امین عزیز 

لیلی ... لیلی ... لی...

مجنون : مرا به عقل متهم میکنند و من از آن آزادم. مرا میگویند پنهان کن آنچه در سر داری، و آنچه در دل داری و آنچه اشک چشمانت فاش میکند. من عقل را جواب گفته ام، و اشک چشمانم از من فرمان نمی برد. هر چه در سر دارم خود بر زبانم جاریست و بر زبانم هیچ جاری نیست جز لیلی!


"خاطرات هنرپیشه نقش دوم/بهرام بیضایی "



پ.ن : مرسی از امین عزیز 

گمگشته ت


گاه گم شدن بد نیست ...

من در تو گم شدم

در زیبایی!



" رسول یونان "

 

روزی از همین روزها

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

بوسه است

وهر انسان
برای هر انسان
برادری ست .
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
وقلب
برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
 تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی .
روزی که آهنگ هر حرف ، زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست وجوی قافیه
نبرم .

روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود ، بوسه باشد
روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... 

ومن آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم

" احمد شاملو "


پ.ن: مرسی از امین عزیز

دلهره همیشگی

 

رایحه‌ی گل‌ها را
کسی در دست‌های تو کاشته است
ورنه اینهمه گیاه کمیاب
در کدام سرزمین می‌رویید
که من ندیدم؟
راز کلمات را
کسی در صدای تو نوشته است
ورنه اینهمه مهربانی
کجای آب غوطه می‌خورد
که من غرق نشدم؟
نارنجی!
خدا کند آن اتفاق بد نیفتد
ورنه
همه‌ی اینها را
باد خواهد برد

 



" عباس معروفی "