| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
صادقانه بخوام بگم درک نثر دولت آبادی کمی سخته مخصوصا اگر به زبان کمتر رایج و ثقیل نوشته شده باشه. باید اعتراف کنم که کتاب " آن مادیان سرخ یال " رو به درستی درک نکردم هرچند همون قسمتایی رو که فهمیدم خیلی خوب بود. در واقع نمی تونم حق مطلب رو اون طور که برازنده داستان هست بیان کنم.داستان سرگردانی مردی که به وصیت پدر مامور خون خواهی او میشود و از شعر و شاعری دست می کشد همانطور که پدر به همین بهانه از او دست کشید. داستان عشقی که سرانجامی و وصالی ندارد و داستان بادیه. حکایت بدل از چیزی که هستی به چیزی که تقدیر تو را بدان رهنمون می کند. قصه جانشینی شمشیر و خون به مسند شعر و شراب . داستان تنهایی و از دست دادن یکایک عزیزان و همراهان...
گفتی که به وقت مجلس افروختنی
آیا که چه نکتهاست بردوختنی
ای بیخبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
" ابوسعید ابوالخیر "
همیشه دلم خواسته بدانم
لحظههای تو
بی من
چطور میگذرد؟
وقتی نگاهت میافتد به برگ
به شاخه
به پوست درخت
وقتی بوی پرتقال میپیچد
وقتی باران تنها تو را خیس میکند
وقتی با صدایی برمیگردی پشت سرت نیستم
وقتی آفتاب تنها بر تو میتابد
...
نه عشق من!
همان آفتاب مرا هم گرم میکند
من هم همینطور!
" عباس معروفی "
وقتی هستی
در دلم قیامتی ست
و تمامی ابنای بشر
به تماشای تو برمیخیزند
قامتی که زمین را
از ساقهای گندمی
تا شانهی آسمانیات
بالا میبرد
آمدنت همیشه
قیامتی ست
بلندبالا!
ای تیک تاک نبض!
ای لنگرِ بودن!
بودن چه بیهوده ست
اگر قیامتی نباشد
و من بار دیگر
تو را نبوسم ننوشم نبینم...
چه بیهوده ست اگر قیامتی نباشد
تا در سکوت
دستهای تو را بگیرم
و به ابدیت نگاهت
لبخند بزنم.
" عباس معروفی "
وای باران ، باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
"حمید مصدق "