آرامش انگلیسی:
مثل سربازی شده ام که با نامزدش خوش و بش کرده و حالا هم سرحال است و هم غمگین و
افسرده.
سرم را بلند می کنم و عراقی ها را می بینم , آدم هایی مثل ما. چنان مضطرب این سو و
آن سو می دوند و سنگر می گیرند که یادم می رود گلوله هایی که از روبرو می آیند
گلوله های آن ها است و می تواند ما را بکشد.
مگه همه آدمایی که عاشق می شن دنبال چی هستن؟ اونا هم از مرگ فرار می کنن.
پیشروی مهمه , تا کجا , تا کی , نمی دونم.
..............
- کفشهای شیطان را نپوش:
می دونی مشکل شیطون چیه؟ اون می گه راست تو چشم های من نگاه نکنین، کفش های منو
پاتون نکنین، براش مهم اینه که تو یه جوری بهش اهمیت بدی...
........
- راستی آخرین بار کی پدرت را دیدی
هرگز فکر نکرده بودم او هم می میرد... پدری که صدایش زانوهای ما را از ترس می
لرزاند و پدری که حرف های ما برایش مهم نبود. مهم این بود که او چه می گوید و ما
چگونه انجام می دهیم... نه از مرگ او راضی ام و نه متاثر, فقط تهی هستم. نمی دانم
اگر او نباشد برای اشتباه ها و گناهانم باید یقه چه کسی را بگیرم.
....
با تشکر بسیار از امین برای معرفی این نویسنده.
دوستان برای آشنایی بیشتر با نوشته های این نویسنده به قسمت نظرات یادداشت " ناگفته ها " مراجعه کنید.
اما ... دانم که انسان در کلمات نیست که بیان منحصر می یابد؛ بلکه انسان در ناگفته هایش نهفته است که محرم ترین شخص ، شاید از ناگفته هایش او را بشناسد.
***
که سروده شده است: " مرگ – همانا – هیچ بزرگی را محترم نمی دارد!
" آن مادیان سرخ یال / محمود دولت آبادی "
پ.ن : این کتاب خیلی خوبه
دیروز یه کتابفروشی پیدا کردم که عین غار گنج علی بابا ست البته همه چی توش درهم و برهم ه ولی اگه خوب بگردی کتابای عالی ای پیدا می کنی. اکثر کتاباش، کتابهای چاپ ممنوع و بعضا قدیمی ه . مجله های قدیمی هم زیاد داره. قیمتش هم خیلی ارزونه ! خلاصه برو حالش ببر .دیروز دیگه نمی خواستم از مغازه بیرون بیام. یه چیز مهم دیگه اینکه کتاب " یازده دقیقه " پائولوکوئلیو" با ترجمه آرش حجازی هم پیدا کردم اونم با قیمت خوب و چاپ عالی . کلا این دو روزه کارت عابر بانکم خالی شده. پریروزم رفتم یه سری به کتاب فروشی محبوبم زدم و ده جلدی یا بیشتر کتاب خریدم با قیمتهای قدیم ، تازه بیست درصد هم تخفیف داشت. یه کتاب از محمود دولت آبادی پیدا کردم ( برای کودک و نوجوان نوشته شده بود) که فکر نکنم خودشم روحش ازش خبر داشته باشه. من الان رو ابرها راه میرم.
امروز روز " کتاب" ه. تشکر مخصوص از دوستای خیلی خوبم امین و عسل که به پیشنهادم توجه کردن و قطعه های قشنگی رو برام فرستادن.
********
با توام با تو خدا
پ.ن : تشکری بس بسیار برای توجه و حسن سلیقه ت ( عسل )
******
عشق از دست رفته هنوز هم عشق است . فقط شکلش عوض
می شود ، همین . دیگر نمی توانی لبخند عشقت را ببینی یا برایش غذا ببری یا موهایش
را نوازش کنی و یا با او برقصی . اما وقتی این حس ها ضعیف می شوند ، حس های دیگر
قدرت می یابند . خاطرات . خاطرات شریکت می شوند . تو آن را غذا می دهی . بغلش می
کنی . با ان می رقصی . زندگی باید به پایان برسد ولی عشق نه .
" پنج نفری که در بهشت به ملاقات شما می آیند / میچ آلبوم "
پ.ن : تشکری بس بسیار برای توجه و حسن سلیقه ت ( امین )
******
اندیشیدن را جدی بگیریم.اندیشیدن. آن چه ما کم داریم ، مردان و زنانی است که اندیشیدن را جدی گرفته باشند. اندیشیدن باید به مثابه ی یک کار مهم تلقی بشود. اندیشه ورزیدن.
بند زبان را ببندیم و بال اندیشه را بگشاییم . نویسنده نباید - فقط - در بند گفتن باشد. برای گفتن همیشه وقت هست ، اما برای اندیشیدن ممکن است دیر بشود. چرا یک نویسنده نباید مغز خود را برای اندیشیدن و برای تخیل تربیت کند ؟
" نون نوشتن / محمود دولت آبادی "
هیچوقت برنگرد...میدانی؟ وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب میشود،
محبت ویران میشود،
محبت هیچ میشود
باور کن
یا برو یا بمان
اما اگر رفتی،
هیچوقت برنگرد...
هیچوقت.
" نادر ابراهیمی "
پ.ن : خیلی به این حرف معتقدم. تنها زمانی باید حرف از جدایی بزنی که واقعا آخرین راه ت باشه چون با به زبون آوردنش قبح و زشتی این کلمه از بین میره. انگار یه رشته ای پاره میشه. انگار گزینه ی جدایی به مابقی گزینه های موجود توی رابطه اضافه میشه. زشتی بعضی کلمات هرگز نباید از بین بره.