...
من روز خویش را با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده ست آغاز می کنم
...
من با تو می نویسم و می خوانم
من با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوق این محال
- که دستم به دست توست -
من جای راه رفتن
پرواز می کنم
...
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می کنم
...
گاهی میان مردم در ازدحام شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
...
" فریدون مشیری "
پ.ن : لذت حس کردن نور و حرارت آفتاب با هیچی قابل مقایسه نیست. امروز که داشتم می اومدم سر کار زیر نور آفتاب حس این شعر بهم دست داد و با خودم زمزمه ش می کردم. خیلی خوب بود! گرما ، نور آفتاب ، هوای خنک و شعر فریدون !
پای هر خداحافظی محکم باش ...
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند ...
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی
تا برایت گل بیاورد ...
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی ...
" خورخه لوییس بورخس "
پ.ن : من این نوشته رو با تموم وجودم ، روی پوستم ، تا مغز استخونم ... حس کردم!
روزگاری ست که حتی جوان
های عاشق نیز قدر مهتاب را نمی دانند. این ما هستیم که در چنین روزگار دشواری باید
نگهبان اعتبار شفاف و پر شکوه ، کهکشان شیری، و شهاب های فرو ریزنده باشیم...
شاید بگویی :« در زمانه ای چنین ، چگونه می توان به گزمه رفتن در پرتو ماهِ پُر
اندیشید؟ » و شاید نگویی؛ چرا که پاسخ این پرسش را بارها و بارها از من شنیده ای و
باز خواهی شنید.
« آنکه هرگز نان به اندوه نخورد
و شب را به زاری سپری نساخت
شما را ای نیروهای آسمانی
هرگز، هرگز، نخواهد شناخت»
گوته
اگر فرصتی پیش بیاید – که البته باید بیاید – و باز هم شبی مثل آن شبهای عطر آگین
رودبارک که سرشار است از موسیقی ابدی و پر خروش سرداب رود ، در جاده های خلوت خاکی
قدم بزنیم ، دست در دست هم ، دوش به دوش هم، باز هم به تو خواهم گفت: گوش کن ! گوش
کن بانوی من! در آن ارتفاع، کسی هست که ما را صدا می زند...
و تو می گویی : این فقط موسیقی نامیرای افلاک است...
" نادر ابراهیمی "
پ.ن - یک : مرسی از امین عزیز. خیلی لذت بخشه که آدما کتاب یا نوشته یا قطعاتی که خوندن و ازش لذت بردن رو با دیگران به اشتراک بذارن ( کمال تشکر رو از دوستای خوب و مجازی م ، عسل و امین ، که حتی یه بار هم ندیدمشون دارم که من رو درلذت خودشون شریک کردن).
پ.ن - دو : یکی دو هفته ای میشد که بد جور هوس خوندن کتاب و کلامی از نادر ابراهیمی رو داشتم و همش به خودم وعده میدادم که اولین کتاب بعد از تموم شدن ژان کریستف ، کتاب نادر خواهد بود. و حالا... یه عالم حرف و سخن از نادر کنارم هست که حس دلتنگی رو کم می کنه . باز برمی گردم به اون ایمان کمرنگ شده م که : هرچی رو که واقعا می خوای به کائنات بسپار، اون خودش برات جور می کنه!
کلمات رام میشوند
با صدای تو
با دستهای خستهی من
نرم میشوند
نعل میکنم
چموشترین واژهها را
برای تو
سوار شو
بتاز.
دوستت دارم را
بانوی من
در گوش باد هم بگو...
" عباس معروفی "
همسفر
در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.
اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من !
بیا متفاوت باشیم ...
" چهل نامه کوتاه به همسرم " نادر ابراهیمی
پ . ن : با تشکرات فراوان از دوست عزیزم " عسل " . این نوشته حرفای ظریف و مهمی داره که شاید سالها تفکر و تجربه پشتش باشه !