| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
عزیز من !
انسان ، آهسته آهسته عقب نشینی می کند .
هیچکس یکباره معتاد نمی شود
یکباره سقوط نمی کند
یکباره وا نمی دهد
یکباره خسته نمی شود ، رنگ عوض نمی کند ، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد
و تکرار و خستگی ، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگر ها را ، به هنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید ، احساس کنیم .
هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم .
خستگی نباید بهانه یی شود برای آنکه کاری را که درست می دانیم ، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم .
قدم اول را ، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم ، شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان بر خواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روز زندگی مان - که اینگونه به دشواری بر پا نگهش داشته ییم - تازه بمانیم .
به خدا قسم که این حق ماست.
"چهل نامه ی کوتاه به همسرم" نادر ابراهیمی
هر شب که می خواهم بخوابم
می گویم
صبح که آمدی با شاخه ای گل سرخ
وانمود می کنم
هیچ دلتنگ نبوده ام
صبح که بیدار می شوم
می گویم
شب ، با چمدانی بزرگ می آید
و دیگر
نمی رود.
" بانو " کیکاوس یاکیده
پ.ن: پریشب خواب همون دوستم رو دیدم که این کتاب بهم داد تا بخونمش. عصر کتاب رو پیدا کردم و شبم که رفتم خونه اولین انار امسال خوردم !
همیشه معتقد بودم که باید به ندای قلبم گوش بدم چون هیچ وقت اشتباه نمی کنه . دیروز حال خوبی نداشتم واسه همین تصمیم گرفتم طبق معمول برم برای پرسه زدن ! بهم الهام شد که برم کتاب فروشی " امیر کبیر ". با خودم گفتم شاید تونستم کتاب " بانو " رو پیدا کنم. وقتی رسیدم فکر کردم که این دفعه بیشتر کتابای چیده شده روی میز وسط رو نگاه کنم... ناگهان صدای تندری بلند به گوش رسید و آسمان چنان برقی زد که مرا توان دیدن نبود .هیچی دیگه ... کتاب " بانو " رو پیدا کردم! چاپ جدیدیش تازه به بازار اومده. فقط شانس آوردم که کسی دور و برم نبود وگرنه از واکنش من یا از خنده می میرد یا به عقلم شک می کرد. در ثانی یه کتاب دیگه م که خیلی وقته دنبالش بودم رو پیدا کردم. " سیاوش " محمد قاسم زاده . یعنی حال و روزم ازین رو به اون رو شد و انرژی م دوباره برگشت!
بنظرم اگه چیزی رو واقعا از ته قلبت میخوای ، به جهان و کاینات بسپار ، اون خودش برات جور می کنه ! ( خیلی وقت بود این ایمان در من کم رنگ شده بود)
الان کلی وقت آزاد دارم ، کتابم جلوم هست اما نمی دونم چه کرم بازیگوشی ای منو گرفته ؟!! دو خط می خونم ، کتاب می بندم میرم یه چرخ میزنم باز دو خط دیگه می خونم و .... !
خدایا این بنده بازیگوش را اصلاح بنما 

کاش من و تو
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفسه های کتابخانه ای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب تشدید دلتنگی هامان
به امانت می بردند …
" عباس معروفی "
پ.ن : از طرف عسل عزیز