| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
ای بانـــو!
بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشق تر است.
اول خودم ،
حواسم را بده تا پرت کنم...
" کیکاووس یاکیده "
پ.ن : کتاب " بانو " کیکاووس رو یکی از دوستان بهم داد تا بخونمش. نوشته هاش دوس دارم. هنوز وقتی کتابفروشی میرم با اینکه میدونم این کتاب پیدا نمیشه اما بازم سراغش میگیرم و دنبالشم بلکه یه روزی پیداش کنم.
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری ست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
که در نبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
کنار باغچه
زیر درخت ها، لب حوض
درون آینه ی پاک آب می نگرند
طنین شعر تو، نگاه تو، در ترانه ی من
نسیم روح تو در باغ بی جوانه ی من
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
تنها به خواب می ماند
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
جواب می شنوم
به روی هرچه درین خانه است
غبار سربی اندوه، بال گسترده ست
به جز تو یاد همه چیز را رها کرده ست
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
در این امید عبث
دو شمع سوخته جانِ همیشه بیدار است
" فریدون مشیری "
پ.ن : امروز زاد روز شاعرم محبوبم ه.عاشق این شعرشم. همیشه و همه جا می خونمش مثل یه دعا !
این که هروقت
خودم را در آینه میبینم
یاد تو میافتم
یعنی چقدر عاشق توام؟
کجای تنم دنبالت بگردم
که نباشی؟
سبز آبی کبود من!
کجای چشمهام تعبیه شدهای
که همواره هستی؟
کجای سینهام به خواب رفتهای
که همیشه بیداری؟
کجای آینهها خانه کردهای
که سرگردانی؟
بگو... کجا؟
اگر نیستی
چرا من راه میروم مینویسم حرف میزنم میخندم؟
اگر نیستی
اصلاً چرا باشم؟
" عباس معروفی "
به همین سادگی آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی شود کرد . نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید . همین جوری دو تا نگاه در هم گره می خورد و آدم دیگر نمی تواند در بدن خودش زندگی کند ، می خواهد پر بکشد .
پ .ن : مرسی از دوست عزیز ، امین برای فرستادن این نوشته !
اشکش چکید و دیگرش آن آبرو نبود
از آب رفته هیچ نشانی به جو نبود
مژگان کشید رشته به سوزن ولی چه سود
دیگر به چاک سینه مجال رفو نبود
دیگر شکسته بود دل و در میان ما
صحبت بجز حکایت سنگ و سبو نبود
او بود در مقابل چشم ترم ولی
آوخ که پیش چشم دلم دیگر او نبود
حیف از نثار گوهر اشک ای عروس بخت
با روی زشت زیور گوهر نکو نبود
اشکش نمیمکیدم و بیمار عشق را
جز بغض شربت دگری در گلو نبود
آلوده بود دامن پاک و به رغم عشق
با اشک نیز دست و دل شستشو نبود
از گفتگو و یاد جفا کردنم چه سود
او بود بیوفا و در این گفتگو نبود
ماهی که مهربان نشد از یاد رفتنی است
عطری نماند از گل رنگین که بو نبود
آزادگان به عشق خیانت نمی کنند
او را خصال مردم آزاده خو نبود
چون عشق و آرزو به دلم مرد شهریار
جز مردنم به ماتم عشق آرزو نبود
پ.ن : امروز روز شعر و ادب فارسی و همچنین روز بزرگداشت شهریار ه! وقتی که داشتم از بین اشعارش دنبال شعری می گشتم که به مناسبت امروز بذارم ، دیدم نمی تونم شعری رو انتخاب که خیلی خوب باشه چون همه اشعار خیلی خوب هستن ! تصمیم گرفتم بیشتر ازین شاعر بخونم که به حق استادی ایست !