| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
شنیدی که ضحاک شد ناسپاس
ز دیو و ز جادو جهان پرهراس
چو زو شد دل مهتران پر ز درد
فریدون فرخنده با او چه کرد
" فردوسی "
و از آن جا به شهری رسیدیم و آن را قیساریه خوانند و از عکه تا آن جا هفت فرسنگ بود. شهری نیکو با آب روان و نخلستان و درختان نارنج و ترنج و باروی حصین و دری آهنین و چشمه های آب روان در شهر، و مسجد آدینه یی نیکو ، چنان که چون در ساحت مسجد نشسته باشند تماشا و تفرج دریا کنند. و خمی رخامین آن جا بود که همچو سفال چینی آن را تنک کرده بودند چنان که صد من آب در آن گنجد.
روز شنبه سلخ شعبان از آن جا برفتیم همه بر سر ریگ مکی برفتیم مقدار یک فرسنگ ، و دیگر باره درختان انجیر و زیتون بسیار دیدیم همه راه از کوه و صحرا مشجر بود. چون چند فرسنگ برفتیم به شهری رسیدیم که آن شهر را کفرسابا و کفر سلام میگفتند و از این شهر تا رمله سه فرسنگ بود ، و همه راه درختان بود چنان که ذکر کرده شد.
خُم : خمره
رُخام : سنگ مرمر
تنک : پهن
سَلخ : روز آخرماه قمری
" ناصرخسرو قبادیانی "
بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی
به آواز گفتند کای سرفراز
غم و شادمانی نماند دراز
نگه کن که ضحاک بیدادگر
چه آورد زان تخت شاهی به سر
هم افراسیاب آن بداندیش مرد
کزو بُد دل شهریاران به درد
سکندر که آمد برین روزگار
بکشت آنکِ بُد در جهان شهریار
برفتند و زیشان به جز نام زشت
نماند و نیابند خرم بهشت
" فردوسی "
چو ضحاک شد بر جهان شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
سراسر زمانه بدو گشت باز
برآمد برین روزگار دراز
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نرفتی سَخُن جز به راز
دو پاکیزه از خانه ی جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو دختر بُدند
سر بانوان را چو افسر بُدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
به ایوان ، ضحاک بردندشان
بران اژدهافش سپردندشان
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختشان کژی و بدخویی
ندانست جز کژی آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
" فردوسی "
افسر : تاج پادشاهی
فش : شبیه ، مانند