| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
" خیام "
بعد از آن از آن جا برفتیم و به دیهی رسیدیم که آن را حیفا میگفتند و تا رسیدن بدین دیه در راه ریگ فراوان بود ، از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ریگ مکی گویند، و این دیه حیفا بر لب دریاست و آنجا نخلستان و اشجار بسیار دارد. آن جا کشتی سازان بودند و کشتی های بزرگ می ساختند و آن کشتی های دریایی را آن جا جودی میگفتند. از آنجا جا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه میگفتند ، از آن جا راه از دریا بگردید و به کوه در شد ، سوی مشرق و صحراها و سنگستانها بود که وادی تماسیح میگفتند. چون فرسنگی دو برفتیم دیگر بار راه با کناردریا افتاد و آن جا استخوان حیوانات بحری بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود.
معجون : سرشته
" ناصرخسرو قبادیانی "
بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی
شیار دست هاش را ،
نشان می دهد پدر ؛
" هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره "
اما
از ابر چشم هاش
چکه می کند تصویر زنی جوان !
برف می بارد
خواب آتش می بیند
شومینه سرد و خاکستری
زمین افسرده و خیس
تن عریان خود را به زمستان
تسلیم می کند
و پنجره
انعکاس مردی است
که درمانده خیابان را می نگرد
برف می بارد
" شیزو "
آن سوی دریا ها
زنی است
که هر صبح او را به یاد دارم.
با دستانی که عطر نان و عسل دارند ،
و گیسوانی که مرا در پناه خود می گیرند
زنی که آغوشش
بندرگاهی است
که این کشتی درهم شکسته سرگردان
می تواند
تا ابد
پهلو بگیرد.
] سرودی است که هر صبح با خود زمزمه می کند ... اولیس [
" شیزو "