کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

بنده


من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 


" خیام "



سفرنامه بخش بیست و نهم : حیفا


بعد از آن از آن جا برفتیم و به دیهی رسیدیم که آن را حیفا می‌گفتند و تا رسیدن بدین دیه در راه ریگ فراوان بود ، از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ریگ مکی گویند، و این دیه حیفا بر لب دریاست و آنجا نخلستان و اشجار بسیار دارد. آن جا کشتی سازان بودند و کشتی های بزرگ می ساختند و آن کشتی های دریایی را آن جا جودی می‌گفتند. از آنجا جا به دیهی دیگر رفتیم به یک فرسنگی که آن را کنیسه می‌گفتند ، از آن جا راه از دریا بگردید و به کوه در شد ، سوی مشرق و صحراها و سنگستان‌ها بود که وادی تماسیح می‌گفتند. چون فرسنگی دو برفتیم دیگر بار راه با کناردریا افتاد و آن جا استخوان حیوانات بحری بسیار دیدیم که در میان خاک و گل معجون شده بود و همچو سنگ شده از بس موج که بر آن کوفته بود.

 

معجون : سرشته 


" ناصرخسرو قبادیانی "

بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی



تصویر


شیار دست هاش را ،

نشان می دهد پدر ؛

" هنوز گشنگی نکشیدی عاشقی یادت بره "

اما

از ابر چشم هاش 

چکه می کند تصویر زنی جوان !



" رضا کاظمی "


برف


برف می بارد



خواب آتش می بیند

شومینه سرد و خاکستری


زمین افسرده و خیس

تن عریان خود را به زمستان

تسلیم می کند


و  پنجره 

انعکاس مردی است

که درمانده خیابان را می نگرد


برف می بارد



" شیزو "



سرود صبحگاهی


آن سوی دریا ها

زنی است

که هر صبح او را به یاد دارم.

با دستانی که عطر نان و عسل دارند ،

و گیسوانی که مرا در پناه خود می گیرند

زنی که آغوشش

بندرگاهی است

که این کشتی درهم شکسته سرگردان

می تواند

تا ابد

پهلو بگیرد.


 

] سرودی است که هر صبح با خود زمزمه می کند ... اولیس [

 


" شیزو "