مرا عجب می آید که این حافظان چون پی نمی برند از احوال عارفان.
چنین شرح که می فرماید « وَلاتُطِع کُلَّ حَلَّافٍ »* غماز خاص خود اوست که فلان را مشنو. هر چه گوید که او چنین است با تو « هَمَّازٍ مَّشَّآءِ بِنَمیمٍ * مَّنَّاعٍ لِّلخَیرِ »** الا قرآن ، عجب جادوست غیور چنان می بندد که صریح در گوش خصم می خواند چنان که فهم می کند و هیچ خبر ندارد و از لذت آن بی خبر است یا خود باز می رباید « خَتَمَ اللهُ » عجب لطفی دارد ختمش می کند که می شنود و فهم نمی کند و بحث می کند و فهم نمی کند.
الله لطیف است و قهرش لطیف و قفلش لطیف ، اما نه چون قفل گشایش که لطف آن در صفت نگنجد من اگراز اجزا خود را فروسِکُلم از لطف بی نهایت و ارادت قفل گشایی و بی چونی فتاحی او خواهد بودن. زنهار، بیماری و مردن را در حق من متهم می کنید که آن جهت روپوش است کشنده ی من این لطف و بی مثلی او خواهد بودن. آن کارد یا شمشیر که پیش آید جهت دفع چشم اغیار است تا چشم های نحس بیگانه ای جُنُب ادارک این مقتل نکند.
* و از هر بسیار قسم خورده فرومایه ای فرمان مبر.
غماز : سخن چین
** که بسیار عیبجو و براى سخن چینى همواره در رفت و آمد است * بسیار مانع خیر
فروسِکُلم : پاره پاره کنم
جنب : بیگانه ، غریب
مقتل : کشتن
منبع اصلی : فیه ما فیه جلال الدین محمد مولوی
تصحیح بدیع الزمان فروزانفر
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت :
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب
" فروغ فرخزاد "
* عنوان شعر متعلق به شاعر است.
لبخندت زیباست
بخند
خنده؛ نفس کشیدن را
برای غصه سخت می کند ...
میخواهم بخندی
تا نفس غصه هایت
بند بیاید.
" عادل دانتیسم "
به ده ی رسیدم که آن را برده میگفتند، آن جا قبر عیش و شمعون علیها السلام را زیارت کردم و از آن جا به مغاک رسیدم که آن را دامون میگفتند، آن جا نیز زیارت کردم که گفتند قبر ذوالکفل است علیه السلام و از آن جا به دیهی دیگر رسیدم که آن را اعبلین میگفتند و می گفتند قبر هود علیه السلام آن جا است ، زیارت وی دریافتم و اندرحظیره وی درختی خرتوت بود و قبر عزیز النبی علیه السلام آن جا بود ، زیارت آن کردم و رو بسوی جنوب برفتم ، به دیهی دیگر رسیدم که آن را حظیره میگفتند . و بر جانب مغربی این دیه دره ای بود و در آن دره چشمه آبی بود پاکیزه که از سنگ بیرون می آمد و برابر چشمه بر سر سنگ مسجدی کرده اند و در آن مسجد دو خانه است از سنگ ساخته ، و سقف سنگین در زده و دری کوچک بر آن جا نهاده ، چنان که مرد به دشواری در تواند رفتن. و دو قبر نزدیک یکدیگر آن جا نهاده یکی از آنِ شعیب علیه السلام و دیگری از آنِ دخترش که زن موسی علیه السلام بود. مردم آن دیه آن مسجد و مزار را تعهد نیکو کنند ، از پاک داشتن و چراغ نهادن و غیره.
و آن جا به دیهی شدم که آن را داریل میگفتند و بر جانب قبله آن دیه کوهی بود و اندر میان آن کوه حظیره یی و اندر آن حظیره چهار گور نهاده بود از آن فرزندان یعقوب علیه السلام که برادران یوسف علیه السلام بودند. و از آن جا برفتم ، تلی دیدم ، زیر آن تل غاری بود که قبر مادر موسی علیه السلام در آن غار بود. زیارت آن جا دریافتم و از آن جا برفتم دره یی پیدا آمد ، به آخر آن دره دریایی پدید آمد کوچک و شهر طبریه بر کنار آن دریاست.
مُغاک : گودال ، جای گود
حظیره : محوطه ، مقبره
خرتوت : توت دانه دار کم شیرینی
تعهد : غمخواری
" ناصرخسرو قبادیانی "
بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی
ای که در کوی خرابات مُقامی داری
جم وقت خودی ار دست به جامی داری
ای که با زلف و رخ یار گذاری شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری
ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن یار سفرکرده پیامی داری
خال سرسبز تو خوش دانه عیشیست ولی
بر کنار چمنش وه که چه دامی داری
بوی جان از لب خندان قدح میشنوم
بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری
چون به هنگام وفا هیچ ثباتیت نبود
میکنم شکر که بر جور دوامی داری
نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود
تویی امروز در این شهر که نامی داری
بس دعای سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخیز غلامی داری
"حافظ "