کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

تفاوت


کارگاه عروسک نوزاد که خانم مینگ در آن جا مشغول بوده ، مرا تحت تاثیر قرار داد. صندوق های بزرگ میله ای اعضای صورتی رنگ بدن را حمل می کردند ، یکسان و طبقه بندی شده : صندوق سرها ، صندوق بالاتنه ها ، صندوق بازوهای راست ، صندوق بازوهای چپ ، صندوق پاهای چپ ، صندوق پاهای راست. اجزای آناتومی انسان وحشیانه تلنبار شده و روی نوار متحرک حرکت می کردند و بعد کارگرها آن ها را می گرفتند تا جوشکاری های جزیی رویشان انجام دهند تا در انتهای تولید به شکل عروسک نوزاد جمع شوند.


می توان گفت یک کشتارگاه معکوس بود ، جایی که موجودات تکه تکه وارد می شدند و کامل خارج می شدند.


هزاران نوزاد هر روز در این جا متولد می شدند. از آن جایی که زن ها ماسک کاغذی روی صورت و کلاه آبی دور موها داشتند ، شبیه پرستارهایی بودند که بچه ها را به دنیا می آوردند. پرستارهای عجیب ، دقیق ، فرز ، بی عاطفه ، که یک سر را به یک بالاتنه ی بدون سر وصل می کردند ، بازوها را جا می انداختند ، پاها را پیچ می کردند ، پایی که بدشکل بود یا جمجمه ی ترک خورده را داخل سطل آشغال می انداختند ، روی بدنه ها می زدند تا استقامتشان را آزمایش کنند ...


کنار در خروجی بدن های روی هم تلنبار شده را مشاهده کردم : چنان شخصیت های واقعی را منعکس می کردند که از تجمع آن ها در یک جا شوکه شده بودم. شباهت آن ها هم مرا مات و مبهوت می کرد. کدام یک را باید انتخاب کرد ؟ کدام یک را باید سوا کرد ؟ چرا این یکی ؟ چرا آن یکی نه ؟ در ضمن این افکار ، این بد شانسی را داشتم که دورنمای کارخانه را تماشا کنم : کارگران آسیایی ، ماسک زده و کلاه به سر و پوشیده در لباس های سرهمی فیروزه ای ، به هم شبیه بودند ! بر خود لرزیدم ... چی ؟ شرط ما این بود ؟ تصور می کنیم که کم یاب هستیم در حالی که از یک قالب درست می شویم ؟ شبیه به هم هستیم ، حتی در ادعای منحصر به فرد بودنمان شبیه به هم هستیم ... .

این تخیل است که متمایز می کند ، تخیل از ابتذال و تکرار و یکنواختی جلوگیری می کند. در سرنوشت اسباب بازی ها سرنوشت انسان ها را پیدا می کردم : تنها تخیل است که با تولید خیالات و سعی در ایجاد رویاها ، انسان های بدیع و خلاق می  سازد ؛ بدون آن ما همه نزدیکیم ، زیادی نزدیک ، مشابه ، دمر افتاده روی همدیگر در صندوق های واقعیت.

 


" ده فرزند هرگز نداشته ی خانم مینگ / اریک امانوئل اشمیت "

 


پ.ن : این صحنه منو یادت خاطره چند سال پیش انداخت ؛ زمانی که عروسک های کامل شبیه نوزاد رو بورس بود و پشت همه شیشه های اسباب بازی فروشی حداقل پنج تایی ازشون رو می تونستی ببینی ! هیچ وقت نتونستم باهاشون کنار بیام وهنوزم ازشون بدم میاد و از دیدنشون چندشم میشه !



معرفی کتاب : آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز


نام : آیین ها و جشن های کهن در ایران امروز

نویسنده : محمود روح الامینی

نشر : آگاه

موضوع : اسطوره و آیین ایران – علوم اجتماعی

 


در کتاب فوق به جشن های بزرگ ایران همچون نوروز ، مهرگان ، یلدا ، تیرگان ، جشن سده در دوران معاصر و همچنین برخی مراسم آیینی - همچون آیین قالی شویی در مشهد اردهال - در بعضی مناطق پرداخته می شود.


نویسنده در این کتاب بیشتر دارای رویکردهای علوم اجتماعی و مردم شناختی است و کمتر به اسطوره های پیدایش و شکلگیری جشن ها و آیین ها می پردازد. البته این بدان معنا نیست که او به اصل و ریشه ها هر جشن توجه نداشته است ، بلکه این پرداخت ها بیشتر در خدمت توضیح اعتقادات و رفتار مردم نسبت به آیین های کهن می باشد.


در زیر هر سرفصل نحوه برگزاری جشن ها ، آداب و رسوم ، خوراکی ها ، نوع پوشش و ... در مناطق مختلف ایران بسته به فرهنگ و اقلیم بومی هر ناحیه توضیح داده شده است. 



نادانی


تنهایی بسیار چیزها به آدم می آموزد

اما تو نرو

می خواهم نادان بمانم !



" ناظم حکمت "



حکم : قوز بالا قوز


هنگامی که یک نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم کاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می کند ، این مثل را می گویند.


یک قوزی بود که خیلی غصه می خورد چرا قوز دارد ؟ یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده ، بلند شد رفت حمام. از سرتون حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سربینه که داشت لخت می شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد کی سربینه نشسته . وارد گرم خانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند ، می زنند و می رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. در ضمن اینکه می رقصید دید پاهای آن ها سم دارد. آن وقت بود فهمید که این ها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آن ها نیاورد. از ما بهتران هم که داشتند می زدند و می رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا که رفیقش که او هم قوزی بود از او پرسید : تو چه کار کردی که قوزت صاف شد ؟ او هم ماوقع آن شب را تعریف کرد.


چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده اند. خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن ، از ما بهتران که آن شب عزادار بودن اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش. آن وقت بود که فهمید کار بی مورد کرده ، گفت : " ای وای دیدی که چه به روزم شد  ، قوزی بالای قوزم شد. "

 


یاداشت -  از بیست و نه روایتی که ازین تمثیل داریم مضمون همه آنها یکی است و هیچ یک نکته ی تازه ای ندارد تنها تفاوتی که به چشم می آید تفاوت تحریر است. نکته دیگر انکه مضمون این تمثیل را شاعری که نامش معلوم نیست در قالب مثنوی ساده ای به نظم درآورده است.

 


" خردمند هر کار بر جا کند "

 

شبی کوژپشتی به حمام شد

عروسی جن دید و گلفام شد

برقصید و خندید و خنداندشان

به شادی بنام نکو خواندشان

ورا جنیان دوست پنداشتند

ز پشت وی آن کوژ برداشتند

دگر کوژپشتی چو این را شنید

شبی سوی حمام جنی دوید

در آن شب عزیزی ز جن مرده بود

که هر یک ز اهلش دل افسرده بود

در آن بزم ماتم که بُد جای غم

نهاد آن نگونبخت شادان قدم

ندانسته رقصید دارای قوز

نهادند قوزیش بالای قوز

خردمند هر کار بر جا کند

خر است آنکه هر کار هرجا کند

 


محمدرضا بلالیان – همدان

عباسعلی صادقی – زابل

...

 


" تمثیل و مثل / سید ابوالقاسم انجوی شیرازی "

پژوهش : احمد وکیلیان



عاشق نِه ای


ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

گرد دیوانگان عشق مگرد

که به عقل عقیله مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

روی زرد است و آه دردآلود

عاشقان را دوای رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ

ساغر می‌طلب که مخموری

 


" حافظ "