- تو کجای ؟
در گستره ی بی مرز این جهان
تو کجایی؟
- من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام :
کنار تو .
- تو کجایی ؟
در گستره ی نا پاک این جهان
تو کجایی؟
- من در پاک تریم مُقام جهان ایستاده ام :
بر سبزه ی شور این رود بزرگ که می سراید
برای تو .
" احمد شاملو "
* عنوان شعر متعلق به شاعر است.
پ.ن : من عاشق این شعرم.
نام : بن در جهان
نویسنده : دوریس لسینگ
مترجم : مهدی غبرایی
نشر : ثالث
موضوع : رمان
بن در جهان دنباله کتاب اول ، فرزند پنج از همین نویسنده است و داستان حول زندگی بن ، فرزند نامتعارف خانواده ی لاوِت می باشد. زمان سه سال بعد از ترک خانه از سوی بن است - جدایی که بهترین راه همبستگی و دورهمی باقی اعضای خانواده می باشد - و او هژده سال دارد ولی مردی سی و پنج ساله را در ذهن تداعی می کند چرا که به مانند انسان های عادی جامعه نیست – عاملی که باعث چالش اعضای خانواده و در نهایت جدایی او از آنها می شود - .
بن حالا نزد خانم مسنی زندگی می کند. انسانی که او را همان جوری که هست قبول نموده و با او رفتار انسانی دارد ولی با مرگش سرگردانی بن آغاز می شود ؛ داستان پر فراز و نشیب با دنیایی از فریب و سوءاستفاده و در مواقعی مهربانی. او به دنبال مامنی به مانند خانه و یافتن سوال های ذهنش است ؛ اینکه چرا با دیگران متفاوت است ، آیا کسانی شبیه او وجود دارند و ... .
اوایل داستان بیشتر به درونیات و ذهنیات بن پرداخته می شود ولی با پیشروی داستان و ورود شخصیت های مختلف جدید ، بن از دید افراد دیگر توصیف می شود. کسانی که در مواجهه با او گاهی رفتار سودجویانه و گاه دلسوزانه دارند ولی تنها وجه مشترک تمامی آنان علاقه ای ست که به او پیدا می کنند ، چالشی که با خود در مواجهه با بن دارند و شاید کمی عذاب وجدان به خاطر نیرنگی که به او می زنند. و نهایتا پایان دلخراش زندگی بن که او را در ذهن خواننده حک می کند.
پ.ن یک: زندگی بن منو یاد شخصیت دِیو در کتاب پسر گمشده می اندازد. انسانی تنها و سرگردان که به دنبال خانه ای برای آرامش و محبت می گردد و سوی عزیزترین کسانش طرد می شود . شخصیت هایی که گناهی در آنچه که هستند ندارد و این قسمت زندگی آنان بوده تا این چنین شوند.
پ.ن دو : داستان بن تا یه هفته حالم رو گرفته بود! خودم رو جای شخصیت های داستان تصور می کردم که اگر با موجودی مثل اون روبرو می شدم چه رفتاری از خودم نشون می دادم ! چالش ذهنی عجیبی بود که بی نتیجه موند !
پ.ن سه : کتاب فرزند پنجم با همین مشخصات ذکر شده – مترجم ، ناشر – در بازار موجود است.
هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امیدوار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله ای غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوکوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کردهای وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جای اشک روان در کنار من باشی
من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
" حافظ "
و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند. نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در سرای باز نهاده است و نواب و ملازمان او کار شهر میسازند مگر به کلیات که رجوعی به او کنند و وی نعمت خویش از هیچ کس دریغ ندارد و خود صائم اللیل باشد و به هیچ شغل دنیا مشغول نشود.
و این مرد در شعر وادب به درجه ای است که افاضل شام و مغرب و عراق مقرند که در این عصر کسی به پایه ی او نبوده است و نیست، و کتابی ساخته است آن را الفصول و الغایات نام نهاده و سخنها آورده است مرموز و مثلها به الفاظ فصیح و عجیب که مردم بر آن واقف نمی شوند مگر بر بعضی اندک و آن کسی نیز که بر وی خواند، چنان او را تهمت کردند که تو این کتاب را به معارضهٔ قرآن کردهای. و پیوسته زیادت از دویست کس از اطراف آمده باشند و پیش او ادب و شعر خوانند و شنیدم که او را زیادت ازصد هزار بیت شعر باشد، کسی از وی پرسید که ایزد تبارک و تعالی این همه مال ومنال تو را داده است چه سبب است که مردم را میدهی و خویشتن نمی خوری. جواب داد که مرا بیش از این نیست که میخورم و چون من آن جا رسیدم این مرد هنوز در حیات بود.
نان جوین : نان جو
تبه کردن : تباه کردن
نواب : گماشتگان
کار شهر می سازند : امور شهر را اداره می کردند
صائم اللیل : شب روزه دار
مقرند : اقرار می کنند
معارضه : مقابله ، رویارویی
" ناصرخسرو قبادیانی "
عشقت اندوه را به من آموخت
و من قرن ها در انتظار زنی بودم که اندوهگینم سازد !
زنی که میان بازوانش چونان گنجشکی بگریم و او تکه تکه هایم را چون پاره های بلوری شکسته گرد آورد!
عشقت مرا به شهر اندوه برد !
بانوی من
و من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم !
نمی دانستم اشک ها کسی هستند
و انسان بی اندوه تنها سایه ای از انسان است !
عشقت به من آموخت که عشق ، زمان را دگرگون می کند !
و آن هنگام که عاشق می شوم زمین از گردش باز می ایستد!
عشقت بی دلیلی ها را به من آموخت !
" نزار قبانی "
پ.ن : بگذار عشق خاصیت تو باشد !