کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

وطن


دوباره می سازمت وطن، اگر چه با خشت جان خویش
ستون به سقف تو می زنم، اگر چه با استخوان خویش
دوباره می بویم از تو گُل، به میل نسل جوان تو
دوباره می شویم از تو خون، به سیل اشک روان خویش
دوباره ، یک روز آشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ می زنم، ز آبی آسمان خویش
اگر چه صد ساله مرده ام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعره ی آنچنان خویش
کسی که عظم رمیم را ، دوباره انشا کند به لطف
چو کوه می بخشدم شکوه ، به عرصه ی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد،
جوانی آغاز می کنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق بدان روش ساز می کنم
که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی، بجاست کز تاب شعله اش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره می بخشی ام توان، اگر چه شعرم به خون نشست

دوباره می سازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش  


" سیمین بهبهانی "



سالروز درگذشت سیمین عزیز 


کاش ...


ولادیمیر : تا حالا ترکت کردم ؟

استراگون : نه ... ولی تو بدترش رو انجام دادی ؛ گذاشتی که من برم ...



" در انتظار گدو / ساموئل بکت "


پایتخت کهن


ای زیباترین حمله‌‌های جنونم
ای سفر خنجر در بافت‌هایم
ای ژرف رفتنِ دشنه
بانوی من، بر غرقِ من بیفزای
که دریا صدایم می‌کند
بر‌مرگ من بیفزای ،شاید مرگ چون هلاکم کرد زنده‌ام سازد
پیکر تو نقشه‌ی جغرافیاییِ من است
دیگر مرا با نقشه‌ی جهان کاری نیست
من کهن‌ترین پایتختِ اندوهم
و زخمم نقشی از ایام فرعونان 
درد من چون لکه‌ای روغن 
از بیروت تا چین گسترده است
درد من کاروانی‌ست
که خلیفگان شام در سده‌‌ی هفتمین
تا چین گسیل کرده‌اند
و در دهان اژدها گم گشته است

...




" نزار قبانی "


خاکستری


وقتی دلتنگم
به تو می اندیشم
یاد تو مربعی ست محو و لرزان
در زمینه ی خاکستری روشن
در این مربع ها
من با بهم زدن پلک هایم
گذشته را نقاشی می کنم
بین من و تو
غبار و دیوار است
به سحر این مربع ها
من از دیوار می گذرم
در رسیدن به تو
تنها راه گذشتن است..
باید چراغ رنگ به دست بگیرم
و در خاکستری هایم
به دنبال تو بگردم
ای کاش
ای کاش
می توانستم یک قطره بیشتر
با سرخ نقاشی کنم
...



" محمد ابراهیم جعفری "


بازی


هرگز 

شکست حقارت نیست
پیروزی
پاسدار اسارت نیست
این کهنه قصه را
زنجیرهای پاره به من گفتند

بازی کنیم

یا از هراس
هر لحظه لحظه ای ز زندگی خود را
بر این حریف رند که نامش زمانه است ببازیم
بازی کنیم
یا از هراس بمیریم.

بازی کنید
از باختن نهراسید
آنسان که پشت مرگ بلرزد
این گونه باخت چه زیباست
بازی کنیم.



میعاد در لجن / نصرت رحمانی "