کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

قیام کاوه


یکی بی‌ زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تراست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست ؟

شماریت با من بباید گرفت 

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن


 

" فردوسی "



شماریت : باز خواست


سگال : شوق


پرسیده اند که شوق برتر یا محبت ؟ گفت : محبت ، زیرا که شوق از وی خیزد . بعضی گفته اند : شوق آتشی بود که از جگر به در آِید ، از فرقت ظاهر شود چون دیدار حاصل شد ، بنشیند و چون غالب بر اسرار ، مشاهدت محبوب بود شوق را آنجا راه نبود .



فرقت : جدایی ، فراق 



" رساله قشیریه / ابولقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری "

ترجمه : ابو علی حسن بن احمد عثمانی

تصحیحات و استدراکات : بدیع الزمان فروزانفر


فریاد *


ای آن که گاه گاه ز من یاد می‌کنی
پیوسته شاد زی که دلی شاد می‌کنی
گفتی: "برو!" ولیک نگفتی کجا رود
این مرغ پر‌شکسته که آزاد می‌کنی
پنهان مساز راز غم خویش در سکوت
باری،  در آن نگاه،  چو فریاد می‌کنی
ای سیل اشک من! ز چه بنیاد می‌کنی؟
ای درد عشق او! از چه بیداد می‌کنی؟
نازک‌ تر از خیال منی، ای نگاه! لیک
با سینه کار دشنه‌ ی پولاد می‌کنی
نقشت ز لوح خاطر سیمین نمی‌رود
ای آن‌که گاه گاه ز من یاد می‌کنی


" سیمین بهبهانی "


* عنوان نوشته متعلق به شاعر است.



پ.ن : معتقدم آدم یا نباید باشه یا اگرخواست که باشه کامل باشه  ! نصف و نیمه ها فقط بار هستن!



به توسلام می کنم *


به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم

ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود.

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم.

 

خسته ، خسته ، ازراه کوره های تردید می آیم.

چون آینه یی از تو لبریزم.

هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد

نه ساقه ی بازوهایت

نه چشمه های تنت.

 

بی تو خاموشم ، شهری در شبم.

تو طلوع می کنی

من گرمایت را از دور می چشم و شهر من بیدار می شود.

با غلغله ها ، تردیدها ، تلاشها وغلغله های مردد تلاشهایش.

 

دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد

دور از تو من شهری در شبم

ای آفتاب

وغروبت مرا می سوزاند.

 

من به دنبال سحری سرگردان می گردم.

 

تو سخن می گویی من نمی شنوم

تو سکوت می کنی من فریاد می زنم

با منی ، با خود نیستم

وبی تو خود را نمی یابم

دیگر هیچ چیز نمی خواهد ، نمی تواند تسکینم بدهد .

 

اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم

این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام.

 

حقیقت بزرگ است ومن کوچکم

با تو بیگانه ام.

 

فریاد مرغ را بشنو

سایه ی علف را با سایه ات بیامیز

مرا با خودت آشنا کن

بیگانه ی من

مرا با خودت یکی کن.

 

" احمد شاملو "


*عنوان شعر متعلق به شاعر است.


و تو همچنان که هستی


یکی گفت: مراقب خودت باش مرد ! آن شهر که می روی پر از زنان زیباست که به یک کرشمه ی نگاه ، صد دل ببرند!

مرد گفت : نگران نباش ! دل را پیش تر کسی برده است ، بی دل می روم !



" رضا کاظمی "