کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

از همان زمان که ...


رو به روی من فقط تو بوده ای

از همان نگاه اولین

از همان زمان که آفتاب

با تو آفتاب شد

از همان زمان که کوه استوار

آب شد

از همان زمان که جست وجوی عاشقانه مرا

نگاه تو جواب شد

روبروی من فقط تو بوده ای .

 


" محمدرضا عبدالملکیان "



سگال : نشان


گفتند نشان بندگی چیست ؟

گفت: آنجا که منم نشان خداوندی است هیچ نشان بندگی نیست.

گفتند نشان فقر چیست؟ 

گفت: آنکه سیاه دل بود. 

گفتند معنی این چگونه باشد؟ 

گفت: یعنی از پس رنگ سیاه رنگی دیگر نبود. 

گفتند نشان توکل چیست؟ 

گفت: آنکه شیر و اژدها و آتش و دریا و بالش هر پنج ترا یکی بود که در عالم توحید همه یکی بود در توحید کوش چندانکه توانی که اگر در راه فرو شوی تو پرسود باشی و باکی نبود. 

گفتند کار تو چیست؟

گفت: همه روز نشسته‌ام و بردار برد، می‌زنم. 

گفتند این چگونه بود؟ 

گفت: آنکه هر اندیشه که بدون خدا در دل آید آنرا از دل می‌رانم که من درمقامی‌ام که بر من پوشیده نیست سرمگسی در مملکت برای چه آفریده است و ازو چه خواسته است یعنی بوالحسن نمانده است خبردار حق است من در میان نیم لاجرم هر چه در دست گیرم گویم خداوندا این را نهاد تن من مکن.



ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی



منبع اصلی : تذکرة الاولیاء / فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار نیشابوری



این بهار


امسال بهار
فهمیدم با تقدیر نمی شود درافتاد
و با نگاه تو نمی شود درافتاد
و با آمدنت نمی شود درافتاد
این که در آغوش تو
خوابت را می بینم
یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی؟


امسال بهار

فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم
بارانی از
شکوفه های شکوه
بر سرمان می بارد.


امسال بهار

برگ معجزه را
از این عشق تغزلی
نشانت می دهم
گل من!
و برگ برنده را
از نگاهت می دزدم.


امسال بهار

هزاره ی عشقم را با تو
جشن می گیرم
و برای بودنت
می میرم.



" عباس معروفی "



نام تو


نام تو را نمی دانم

آری

اما می دانم

گل ها اگر که

نام تو را می دانستند

نسل بهار از این سان

رو سوی انقراض 

نمی رفت.



" حسین منزوی "



سفرنامه بخش هشتم : بقال خرزویل


دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند.

من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه می‌خواهی بقال منم.

گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز ندارم. بعد از آن هر کجا کسی از این نوع سخن گفتی، گفتمی بقال خرزویل است.

 

روستاق : معرب روستا

دیه : تلفظ قدیم ده

زاد : طعامی که در سفر با خود گیرند



" ناصرخسرو قبادیانی "