نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم
برفت در همه عالم به بی دلی خبرم
نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم
نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد
که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردهست
که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند
میان آن همه تشویش در تو مینگرم
به جان دوست که چون دوست در برم باشد
هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم
نشان پیکر خوبت نمیتوانم داد
که در تامل او خیره میشود بصرم
تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود
که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم
به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی
و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم
مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی
خیال روی تو بر میکند به یک دگرم
روز بزرگداشت شیخ اجل
عنکبوتان چه مهربان اند!
بعد از فراقت چه می کردم
اگر عنکبوت فراموشی دستگیری ام نمی کرد،
و بر پیرامون زخمم تار نمی تنید ؟
" ابدیت ، لحظه ی عشق / غادة السّمّان "
* عنوان شعر متعلق به شاعر است.
نشسته بود خیال تو همزبان با من
که باز ، جادوی آن بوی خوش ، طلوع تو را
در آشیانه خاموش من بشارت داد
زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق
جهان و جان را در بوی گل شناور کرد.
درآستانه در
به روح باران می ماندی ،
ای طراوت محض !
شکوه رحمت مطلق ز چهره ت می تافت
به خندی گفتی :
- تنها نبینمت!
گفتم :
- غم تو مانده و شب های بیکران با من ؟
***
ستاره ای ناگاه
تمام شب را یک لحظه نور باران کرد .
و در سیاهی سیال آسمان گم شد .
تو خیره ماندی ، بر این طلوع نافرجام
هزار پرسش ، در چشم روشن تو شکفت
به طعنه گفتم :
- دراین غروب رازی هست :
به جرم آنکه نگاه از تو برنداشته ام ،
ستاره ها ننشینند مهربان با من !
***
نشستی آنگاه ، شیرین و مهربان ، گفتی :
- چرا ، زمین بخیل ،
نمی تواند دید
ترا گذاشته یک روز آسمان با من ؟
***
چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت
همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه
همه تلالو رنگین کمان ، ترنم جان
همه ترانه و پرواز و مستی و آواز
به هر نفس ، دلم از سینه بانگ بر می داشت :
که : ای کبوتر وحشی !
بمان ! بمان با من !
***
ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت ،
شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد ،
بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد !
سپیده بود که از برج صبح می تابید ،
زلال عطر تو بود !
***
تو رفته بودی و شب رفته بود و من ، غمگین
درآسمان سحر ،
به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد
نگاه می کردم.
نسیم ، شاخه بی برگ و خشک پیچک را
به روی پنجره افکنده بود از دیوار
که بی تو ساز کند قصه خزان با من !
نه آسمان ، نه درختان ، نه شب ، نه پنجره ، آه
کسی نمی دانست
که خون و آتش عشق
گل همیشه بهاری است ،
جاودان با من !
" فریدون مشیری "
* عنوان شعر متعلق به شاعر است.
بیا به هم اعتماد کنیم :
من به چشمهای تو
تو به پاهای من؛
و قول بدهیم هم دیگر را به جاهای خوبی ببریم ...
" رضا کاظمی "
پس من بار دیگر با بار رنج هایم به راه خود رفتم. و در همه ی راه دراز خود ، مارهای سرکش درونم را با نواختن نی چوپانی به خواب می بردم. و گاه بود که خود همراه با مارهای دورنم به خواب می رفتم.
و من می رفتم ؛ از آن راه های کور تنگ بیخود بی سرانجام.
و من می رفتم ؛ از خم آن راه های خفتیده ی خاموش. و من می رفتم ؛ از هر گلوگاهی ، یا دامنه ای ، یا گریوه ای !
من از شهر کوران گذشتم ، و کلات خاموش . من از دژ هفت بند گذشتم ، و کُند سدزنجیر .
من همه این شهرها را پشت سر گذاشتم. و در راه خود دیدم هر چیز را که با هر چیز دیگر می جنگد.
هر روشنایی را با هر چه تیرگی ؛
و هر شکست با هر چیرگی .
فریاد را با خموشی ؛ و اندوه را با شادکامگی .
و من را دیدم ، نیز ، که با خویش می جنگم.
و روزی ، آن گاه که از راهی می رفتم کور و تنگ و بیخود و بی انجام ، و نی خود را با درد می نواختم ، در راه خود ، من ، ناگهان ایستادم. به آسمان بنگریستم که بی پایان بود ؛ و به راه خود که در دل بی پایانی ناپیدا شده بود .
من ایستادم ، و به این دو نگریستم ؛ و با زمین زیر پای خود لرزیدم.
با دل خود گفتم که آیا من گریخته ام ؟ و بر آسمان ابر اندوه می رویید . و فریاد درد بر آوردم : من چرا گریخته ام ؟ و از آسمان ابر اندوه می بارید .
پس من نی چوپانی خود را با دست های سخت خود شکستم ! و اینک مار های سرکش جانم با خروش برخاستند .
من گفتم به سوی شهرم که در آن دادگری نیست بازخواهم گشت .
و اینک پای دیوارهای بلند شهرم بودم که در آن دادگری نبود !!
" سه برخوانی – اژدهاک / بهرام بیضایی "
پ.ن یک : بعضی نوشته های صدای درونت هستن که به قلم کسی دیگه ای نوشته شده اند ! و این خاصیت انسان بودنه !
پ.ن دو : من عاشق اژدهاکم و بهرام بیضایی !