| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
دلتنگی نه حرف حالی اش می شود
نه نگاه ، نه گفتن مداوم
دوستت دارم!
دلتنگی یک سکوت میخواد
یک آغوش که بوی عطر تو را تنها داشته باشد
که بدانی دور که شد ،
هنوز هم آغشته باشد از بوی تو ...
دلتنگی ، امنیت می خواد ...
" عادل دانتیسم "
سالها باید می گذشت
تا در صحرایی ندیده
سحرگاهی ندیده
بازرگانی ندیده
به رهگذری عطری می سپرد
تا بر چشمم بریزی
و بیدارم کنی .
اکنون به من
رسم سخن گفتن هم بیاموز
تا بگویم
دوستت دارم.
تنفس زندگی !
دوستت دارم
زیتون سحرگاه من !
" شمس لنگرودی "
نه اینکه دلتنگ نشده باشم ؛ نه
فقط می خواستم بدانی
آقای من !
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یک باره معنی اش
از زندگی من افتاد.
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی می کردم
که زودتر بیایم توی بغلت .
" عباس معروفی "
نه وجودی در کار بود ، نه نا وجودی ، نه قلمر و فضا بود ، نه آسمان در فراسو . چه چیز به جنبش درآمد ؟ کجا ؟ با حمایت چه کسی ؟ آیا آب ها با عمقی بی انتها وجود داشتند ؟ نه مرگی در کار بود و نه بی مرگی . نه شبی وجود داشت و نه روزی. تنها وجود یکتا بود که بدون نفس در خود تنفس می نمود . جز او موجودی نبود. در آغاز ، تاریکی در دل تاریکی نهفته بود ؛ همه آب بود و هیچ چیز با چیز دیگر فرقی نداشت . نیروی زندگی که در این تهی پوشیده بود ، آن یکتا ، به قدرت گرما سر بر آورد.
در آغاز میل به سراغ آن یکتا آمد ، و این اولین بذر شعور بود. شاعرانی که با خرد در دل خود به جستجو می پردازند این رشته ی وجود را در ناوجود یافتند . این رشته گسترده شد . آیا پایینی وجود داشت ؟ آیا بالایی وجود داشت ؟ بذرپاشان وجود داشتند ، قدرت ها وجود داشتند . در پایین جنبش وجود داشت ؛ در بالا صدا وجود داشت.
پس که می داند و که گفته است که این آفرینش از کجا آمده است ؟ خدایان بعد از آفرینش به وجود آمده اند ، پس که می داند که جهان چگونه پدید آمده است ؟ آنکه تمام آفرینش از او برخواسته است ، خواه خود خالق آن باشد یا نباشد ، و والاترین بزرگوار در بالاترین آسمان ها است ، آیا حقیقت امر را می داند یا حتی براو هم مجهول است ؟
* این قطعه متن سرود ناستی یا عدم است که در کتاب کهن مقدس هندو ، ریگ ودا آمده است. در ترجمه فارسی اوپانیشاد که ناستی ( نا + استی ) به معنای عدم ، غیر جسمی و نظایر آن ثبت شده است.
" اسطوره های موازی / ج.ف.بیرلین "
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
" سعدی "