| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
که گیتی نماند همی بر کسی
چو ماند به تن رنج ماند بسی
چنین است گیهان ناپایدار
برو تخم بد تا توانی مکار
همی خواهم از دادگر یک خدای
که چندان بمانم به گیتی به جای
که این نامه ی شهریاران پیش
بپیوندم از خوب گفتار خویش
ازان پس تن جانور خاک راست
سخن گوی جان معدن پاک راست
" فردوسی "
بزرگداشت گَو بی همتای ادبیات حماسی ، مردی که مسیر زندگی من عوض کرد !
اگر کسی از دست زن و فرزندش یا یکی از بستگانش در عذاب باشد و چاره ای هم برای درد خود نیابد ، در مقام سرزنش به او این مثل را می گویند.
دختر بد اخلاقی بود که کسی جرئت نمی کرد او را خواستگاری کند . تا اینکه یک نفر داوطلب شد که او را به زنی بگیرد ؛ و رفت او را گرفت . شب عروسی آنها را وارد حجله کردند . مرد بدون مقدمه رو کرد به گاوی که داشت و گفت : برو آب بیار من تشنه هستم . بعد رو کرد به الاغش و گفت : برو آب بیار من بخورم. مرتبه سوم رو کرد به گربه ای که آمد توی خانه و گفت : برو یک ظرف آب بیاور وگرنه سرت را می برم. اما گربه از جایش تکان نخورد. مرد هم معطل نکرد و و پرید سر گربه را برید. آن وقت رو کرد به زن و گفت برو یه ظرف آب بیاور . زن فورا آب را حاضر کرد و از آن به بعد هم هر فرمانی شوهر به او می داد بلافاصله انجام می داد .
مرد همسایه ماجرا را فهمید . او هم به گربه ی خانه شان گفت : برو آب بیاور وگرنه سرت را می برم. زنش که این حرف را شنید گفت : آن که گربه را سر برید پای حجله بود نه بعد از چند سال خانه داری .
روایت اول
محمد حسین کریمی – چهل و هفت ساله – قمبوان - اصفهان
یک هزار و سیصد و پنجاه خورشیدی
" تمثیل و مثل / احمد وکیلیان "
هیچ می دانستی
دوباره از نو دوست داشتنت،
مثل رنگین کمان است
بعد از روزها و هفته ها باران؟!
نه از آن باران های
شاعر خوشحال کن و
عاشق هوایی کن، نه!
از آن باران های کشاورز بیچاره کن؛
از آن باران ها که سیل می شوند
و خانه خراب می کنند؛
از آن باران های بد!...
هیچ می دانستی
دوباره دوست داشتنت
رنگین کمانِ پس از باران است!؟
" عادل دانتیسم "
اما اینک گاه رفتن است - برای من مردن ، برای شما زنده ماندن . جز خدا کسی نمی داند وضع کدام یک از ما بهتر است .
" سقراط "
برف راه ها را بست
تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
کشتی ها نمی گذرند ، هواپیماها پرواز نمی کنند
تو نبودی
در برابرت به دیوار تکیه داده بودم ،
حرف زدم ، حرف زدم ، حرف زدم
اما نتوانستم دهن باز کنم
تو نبودی
با دست هایم تو را لمس کردم
دست هایم به روی صورتم بود.
" ناظم حکمت "