کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

وسعت معنای انتظار

زن : ای بیچاره ! نشستن اگر برای رفع خستگی و گفت و گو نباشد ، سقوط کردن است. بگو " من اینجا ، در انتظار ظهور آخرین ، سقوط میکنم ، می گندم ، می پوسم" ، نگو " می نشینم " که معنی دوگانه ای دارد... تو ، نه خسته یی نه اهل گفت و گو ، تو فاسدی – همین ....



" وسعت معنای انتظار / نادر ابراهیمی "

 

پ.ن : فکر میکنم – در واقع مطمئنم – حرفایی که نادر توی کتاباش میزنه دقیقا چیزی که از درون وجودش و بر اساس تجربیاتش از زندگی بیان میشه. چون لاجرم بر دل میشینه – نه به این خاطر که دوسش دارم ، خیلی وقتها هم شده که باهاش مخالفم – و تو می تونی مصداقی از حرفی که زده یا حسی رو که بیان کرده ، در زندگی شخصی روزانه ت ببینی . و این عظمتی ه که حرف و واقعیت به هم نزدیک باشن.


با خوندن داستان " نفس انتظار " یاد شعر حمید مصدق افتادم ؛ " چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما / همیشه منتظریم و کسی نمی آید " ! و " انتظار" مقوله ایه که همیشه ذهنم به خودش اختصاص داده البته سالهاست مفهومش برام تغییر کرده و خواهد کرد شاید دلیلش پخته تر شدنم و پخته تر خواهم شدنم ، باشه(توضیحش در کلمات برام سخته).


عقیده من هم درست مثل  نادر ه. اصلا دوس ندارم یه جا بشینم و دست رو دست بذارم یا وقتم به بطالت بگذرونم چون حس میکنم به هدر میرم ، انرژیم ، فکرم ، عمرم! پس به حق گفت : نشستن اگر برای رفع خستگی و گفت و گو نباشد ، سقوط کردن است!

نگاه های مال خودمی ات !

دلتنگی یعنی
فکر کردن به پرواز
به خنده‌های بی‌دلیلت در راه خانه
نگاه‌های "مال خودمی" ا‌ت در جمع
دلتنگی یعنی
کش رفتن آدامس جویده‌ات
و غوطه‌ور شدن در طعم لب‌هات
دلتنگی یعنی
چشم‌های تو امشب
سرخ بود
و چشم‌های من
خیس.



" عباس معروفی " 

نفس انتظار

مرد : طفلک بیچاره ! می دانی ما چند وقت است که منتظریم؟

پسر جوان: باید مدت زیادی باشد. می شود حس کرد.

مرد: اما چقدر زیاد ؟ چقدر ؟ چقدر ؟

پسر جوان: من که شریک انتظار شما نبوده ام. چرا توقع دارید بدانم؟

مرد : بیست و دو سال!

پسر جوان : (به خود می آید، سر به جانب مرد می گرداند ، با بهت و منگی نگاهش می کند) بیست و دو سال! مگر میشود؟

مرد : چون " شده "، این سوال مردود است.

پسر: اما... اما من دق میکنم ؛ من می میرم...

مرد: نه دق میکنی ، نه می میری. عادت میکنی.

پسر جوان : نه. مال من ، یا همین حالا می آید ، یا هرگز نمی آید.

مرد: اتفاق اشتباه تو همین جاست. یا همین حالا می آید ، یا " بالاخره " می آید. نیامدنی در کار نیست.

.....


" وسعت معنای انتظار/ نادر ابراهیمی " 

گله ی دوستانه ای هم ، هیچ


دوست 


گفت دیدی؟ چگونه آزردم

دل زود آشنای ساده ی تو!

گفت دیدی؟ که عاقبت کشتم

روح آزاده و اوفتاده ی تو!

 

گفت دیدی؟ چگونه بشکستم

اعتبار ترا ز خود خواهی!

گفت دیدی که سوختم آخر

خرمن دوستی ز گمراهی

 

گفت دیدی ، که دوستانه ترا

با چه نیرنگ ، راندم از یاران !

گفت دیدی؟ که پاک فرسودم

تن غم پرورت ، چو بیماران !

 

گفت دیدی؟ که از تو ببریدم

عشق دیرین نازنین ترا !

گفت دیدی؟ باشک و خون شستم

رنگ و بوی گل جبین ترا !

 

گفتم آری ، یکایک اینها را

دیدم و اعتنا نکردم من

گله ی دوستانه ای هم ، هیچ

از تو ای بی صفا ، نکردم من

 

صبر کن ، تا عکس کرده خویش

اندر آیینه زمان بینی

من نباشم اگر، خدایی هست

هر چه دیدم؟ یکان یکان بینی



" ای شمعها بسوزید/ معینی کرمانشاهی "


ساعت شوم

یکی از نکات جالب سبک داستان نویسی مارکز، کثرت شخصیتها با اسم کاملشون است. در طول کتاب اگر هزار بار هم نامشون آورده بشه باز به شکل کامل بیان میشه و خواننده به ندرت آنها را اشتباه میگیره .شاید به این دلیل که وقتی مارکز شخصیت یا اسمی رو وارد داستان میکنه جوری شخصیت و نکات خاصش رو توصیف میکنه که توی ذهن خواننده موندگار میشه. به نظرم اوج مهارت نویسندگی مارکز دراین زمینه رو میشه تو کتاب " صد سال تنهایی " دید و همچنین زیرکی نویسنده در گیج کردن خواننده از طریق جابجایی اسم های دوقلو ها ، درست مانند سردرگمی شخصیتهای داستان در قبال این دو برادر!  


فکر می کنم برای درک درست کتاب " ساعت شوم " یا " ساعت نحس "  باید از اوضاع اجتماعی و سیاسی ای که کتاب مصادف با اون نوشته شده اطلاع داشته باشم. چون اکثر اتفاقات اشاره ای به اوضاع سیاسی اون دوران داره هرچند خود داستان گویای حال و هوای اون دوران هست.


هجونامه ای به ظاهر بی اهمیت حاوی شایعاتی  که همه ازش با خبر بودن باعث جرقه ای کوچک میشود که درنهایت طی سلسله اقداماتی به آتش انقلاب دامن میزنه.


پ.ن : هنوزم باورش برام سخته که تصور کنم مارکز ، نویسنده و خالق شخصیتهای فراموش نشدنی، دچار آلزایمر شده و حتی خودش رو هم به خاطر نمیاره چه برسه به مخلوقاتش !