کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

گر شدی مهربان همین دم شو


" مزار دل "



تو چه دانی به من چه می گذرد؟

که چنین روز و شب ز من دوری

من سزاوار مهربانی تو

نیستم ، جان من ، تو معذوری

 

تو چه دانی که آه حسرت من

چه روانسوز آتشی شده است؟

تو چه دانی که شعله ی این آه

چه شررهای سرکشی شده است؟

 

تو چه دانی چو گریم از غم تو

بند بند تنم چسان لرزد؟

تو چه دانی چو میبرم نامت

پیش چشم من این جهان لرزد

 

تو چه دانی چگونه می نالم؟

ناله این نیست ، شیون است ای دوست

شیون روح داغ دیده ی من

بر مزار دل من است ای دوست

 

تو چه دانی ، چو گاه می گویی

که ترا بیش از این، نخواهم خواست

در سر من چه شور و غوغایی

در دل من چه آتشی برپاست

 

تو چه دانی که بی خبر ماندن

ز عزیزان چه عاقبت سوز است؟

تو چه دانی به چشم مهجوران

سالها ، کمتر از شب و روز است

 

تو چه دانی که عمر بی  فرجام

این نفس چو گذشت ، با ما نیست

گر شدی مهربان همین دم شو

کانچه امروز هست ، فردا نیست

 

 

" ای شمع ها بسوزید / معینی کرمانشاهی "

عشق به هرجا رو کند انجا خوشی ست

عشق،

راهـی‌ســـت برای بازگشـت به خـانه،
بعد از کار
بعد از جنگ
بعد از زندان
بعد از سـفر
بعد از…
من فکر می‌کنم، فقط عـشق می‌تواند پایان رنج‌ها باشد.
به همین خاطر
همیشه آوازهای عاشـقانه می‌خـوانم.
من همان سربازم
که در وسط میدان جنگ،
محــبوبش را، فرامــوش نـــکرده است!


" رسول یونان "

 

براستی چه کسی باور کرد؟!

 گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا ، با تو ، چه کسی می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ... روی تو را ، کاشکی می دیدم !
شانه بالا زدنت را ... - بی قید -
و تکان دادن دستت که : - مهم نیست زیاد - 
و تکان دادن سرت را که : - عجیب ! عاقبت مُرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم !
من به خود می گویم : چه کسی باور کرد ... جنگل جان مرا ، آتش عشق تو خاکستر کرد ... ؟




" حمید مصدق "


 

پ.ن : بیت آخرش فوق العاده ست .

 

صد هزار

با صد هزار مردم تنهایی

بی صد هزار مردم تنهایی


" رودکی " 


پ.ن : این شعر توی فیلم محبوبم " شبها روشن" شنیدم. اصلا فکر نمی کردم برای رودکی باشه ! 

کوچه ما

دیشب یه نکته ای از کوچه مون فهمیدم و اون اینکه " خیلی تاریکه " !! دیشب با زحمت زیاد تونستم یک صفحه و نیم باقی مونده از فصل کتاب که نمی شد بذارم برای بعد، تموم کنم. الان که فکرش میکنم خنده ام میگیره. وسط کوچه زیر نور تنها چراغ پر نور ایستاده بودم و کتاب تا اونجا که میشد به صورتم نزدیک کرده بودم و می خوندم ! یکی نیست بگه مگه مجبوری بشر!