| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
دیروز بالاخره کتابی از آبا دِ سس پِدِس خریدم. یه چند وقتی بود که خیلی جلوی چشمام بود ، هم تو کتابفروشی ها و هم توی فضای مجازی ، ولی چون هیچ شناختی ازش نداشتم(ندارم )، نمی خریدمش.
وقتی رسیدم کلاس زبان هنوزم دستم بود. سر کلاس با یکی از بچه ها که اونم کتاب خریده بود صحبت کردیم. دوستم از عادت کتابخونیش برام گفت و اینکه وقتی بچه بود اون زمانی که نمی تونست کتاب بخونه ، پدرش براشون - خودش و برادرش- هر شب کتاب می خوند و این عادت تا سالهای ادامه پیدا کرده و ... .
خیلی ازین کار خوشم اومد. داشتم به این فکر می کردم اگه منم یه روزی بچه دار بشم حتما از بچگی با کتاب مانوسش می کنم و مرتب به کتابفروشی ها می برمش. بهش آثار نقاشی بزرگان و آثار موسیقی نابغه ها رو معرفی می کنم. تمام تلاشم می کنم تا معیارهای مناسبی برای تفکر و تصمیم گیری داشته باشه. امیدوارم روزی مادر خوب و آگاهی برای فرزندانم بشم.
آری، بشر موجود سرسختیست. من تصور میکنم بهترین تعریفی که میتوان از انسان کرد این است:
"انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت میکند."
" فئودور داستایوسکی/ خاطرات خانه مردگان"
پ.ن: گاهی وقتها این عادت کردن آدم از خیلی ناراحتی و عذاب ها نجات میده.
با کاروراز طریق معرفی یکی از اساتیدم آشنا شدم. " فاصله " تنها و اولین مجموعه ایه که تا به امروز ازش خوندم. از داستانهاش خوشم اومد. بیشتر من یاد کتاب مترجم دردها ی جومپا لاهیری انداخت. شخصیتهای معمولی داستان با وقوع اتفاقی ساده دچار دگرگونی می شوند طوری که زندگی شون بعد از این اتفاق مانند قبل نخواهد بود. مثلا در یکی از داستانهاش ، یک تلفن اشتباه بی موقع و سلسله اتفاقات و گفتگوی های بعدش باعث اندیشیدن به مسئله مرگ میشه که دنیای شخصیت اصلی رو دگرگون میکنه. یکی دیگه از داستانهاش تقریبا عین نمایشنامه ی " پرده برداری " رسودی سان سکوندو بود. حالا نمی دونم کدوم یکی تحت تاثیر اون یکی بوده!
راستش اونقد ازش کتاب نخوندم که بخوام نظر قرص و محکمی درباره ش بدم ولی با توجه به این کتاب، فکر می کنم زندگی بشر امروز در تقابل با یک دیگر مورد بررسی و حلاجی قرار میده. ( باید بیشتر مطالعه کنم)
پ.ن : من نمایشنامه پرده برداری رو به صورت پی دی اف دارم . اگر کسی علاقه مند هستش به وبلاگ پیغام بده تا براش ایمیل کنم.
دهانت
را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی ست، نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی ست، نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.
آنک قصابانند
برگذرگاه ها مستقر
با کنده وساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان بایدکرد.
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاسابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.
" احمد شاملو "
ما را میگردند
میگویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهایمان را با خود آوردهایم.
پنهان نمیکنیم
چمدانهای ما سنگین است،
اما فقط
رویاهایمان را با خود آوردهایم.
" سید علی صالحی "
پ.ن : مرسی امین عزیز. یاد این شعر شاملو افتادم ؛" دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم "