دلم تنگ می شود گاهی
برای حرف های معمولی
برای حرف های ساده
برای" چه هوای خوبی!" ، " دیشب شام چی خوردی؟"
برای "راستی ماندانا عروسی کرد." ، "شادی پسر زایید."
و چه قدر خسته ام از "چرا؟"
از " چه گونه!"
خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا
دلم تنگ می شود، گاهی
برای
یک " دوستت دارم" ساده
دو " فنجان قهوه داغ"
سه "روز" تعطیلی در زمستان
چهار"خنده ی" بلند
و
پنج " انگشت" دوست داشتنی.
" مصطفی مستور "
پ.ن : مرسی عسل. اینقد من وسوسه کردید که دیروز رفتم سه تا کتاب دیگه ازش خریدم ! ( امان از رفیق بد
)
کسانی هستند که ما به
ایشان سلام می گوییم یا ایشان به ما . آن ها با ما گرد یک میز می نشینند ، چای می
خورند ، می گویند و می خندند . " شما " را به " تو " ، " تو " را به هیچ بدل
می کنند . آن ها می خواهند که تلقین کنندگان صمیمیت باشند . می نشینند تا بنای تو
فرو بریزد .
پ.ن : مرسی امین
وقتی انسان را به زنجیر بسته باشند آن انسان جزئی از کل نفرت انگیز و کثیفی خواهد شد که آن را " صف " می گویند ، و صف است که مانند یک انسان تنها حرکت می کند. در زنجیر ، فکر و ادراک باید نابود گردد و به دست غل آهنین محکوم به نیستی شود. در آن زنجیر فقط حیوانی باقی می ماند که نباید جز در ساعات معین نیاز طبیعی یا اشتها داشته باشد .
" کلود ولگرد / ویکتور هوگو "
پ.ن : ویکتور هوگو نگاه ظریف و دقیقی به زندان و محکومین داشت وچه بی عدالتی شدیدی وجود داشته که آدما رو فقط بخاطر دزدیدن چند تکه نان به یکسال یا حتی بیشتر محکوم می کردن ! که اونم بیشتر به خاطر فقر و سیر کردن شکم خانواده بوده !
کلود ( شخصیت اصلی ) در زندان مرتکب قتل و به اعدام محکوم میشه و داستان حول حدیث نفس او تا لحظه مرگه . اون دارای شخصیت بزرگوار و مهربانه حالا اینکه چرا دست به ادم کشی میزنه سوال یا مسئله ی که هیچ وقت بهش اشاره نمیشه ، شایدم به عمد نویسنده چیزی درباره ش نمی گه تا کنایه باشه بر اینکه چه نان بدزدی چه آدم بکشی با تو یکجور برخورد میشه و عاقبتت زندان یا زندگی با نکبت و بدبختیه و هیچ اهمیتی نداره که فرد چه افکار و احساساتی داره و چه عواملی اون رو به سمت پرتگاه به پیش می بره وشخص تنها زمانی مرکز توجه قرار میگیره که دچار گناه و جرمی شده و دراین میان همه سعی در اصلاح یا حذف این عامل خطاکار دارند.
انسان چگونه حسی است
من چگونه حسی هستم
وقتی خودم را
بارانی ام را
شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم
از جایی که نمی شناسم
به جایی که فقط یک احتمال هست برایِ
آسودن؟
من چگونه حسی هستم
وقتی ذهنم شاخه، شاخه، شاخه است
که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم
به جستجویِ نیافتن
و نبودِ آنچه در جستجویش هستم.
پ.ن : اندوه شخصیتهای این کتاب نه آغازی داره نه پایانی ! همه چیز محو ه ! حتی شخصیت هاش !
چند توصیه :
- حدالامکان سعی کنید زمانی که کتاب مورد علاقه تون رو که خیلی وقته دنبالش هستید ویا زمانی که کتابی رو با یه قیمت خیلی خوب پیدا می کنید ، زیاد هیجان زده نشید چون ممکنه یا پولش کم و زیاد حساب کنید یا عابر بانکتون رو جا بذارید و بعد دو روز یادتون بیافته !!
- وقتی هم که توی قفسه کتابا دنبال کتاب خاصی میگردید ، زیاد وارد خلسه نشید چون شرمنده فروشنده میشید که چند دقیقه ست داره تلاش میکنه شما رو متوجه خودش کنه !
- وقتی جلوی شیشه کتاب فروشی هستید ، به کنارتون توجه کنید که یه وقت به داخل شکم کسی نروید !
- برای جلوگیری از نگاه های متعجب فروشنده خیلی مواظب باشید که در حین جستجو به این سوی میز کتابفروش نروید!
- سعی کنید که همه کتابهای یک کتابفروشی رو در یک جلسه برانداز نکنید چون وقتی زمان زیاد توی کتاب فروشی بچرخید و هیچ کتابی نخرید ، بهتون مشکوک می شن !
- اگر از کوله پشتی استفاده می کنید و وارد کتابفروشی کوچیک میشید ، حواستون به خسارت های بالقوه باشه!
- برای پیدا کردن کتابهای نمایشنامه و هنری معمولا باید یا قفسه های خیلی پایین بگردی که برای دیدنشون می بایست رو زمین بشینی و گردنت رو خم کنی یا قفسه های خیلی خیلی بالای که باعث گردن درد میشه!
- زیاد با فروشنده صحبت نکنید چرا که این خطر وجود داره کتابای خوبی معرفی کنه و شما فنرتون دربره و کلی کتاب بخرید که اصلا نیتش رو نداشتید!
- پول زیادی در عابر بانکتون یا کیف پولتون نگه ندارید!
- تمام تلاشتون رو بکنید هفته اولی که حقوقتون رو گرفتید سمت کتابفروشی نرید!
.
.
.
پ.ن : کتاب خریدن منم چه فیلمی شده !