| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
بعد از مدتها دیشب فرصت کردم کتابی توی خونه دستم بگیرم و بخونم. خیلی وقت بود که فرصتی برای آسوده نشستن و کتاب خوندن رو توی خونه نداشتم. کتابای که تو خونه میخونم معمولا ازون دست هستن که باید ازشون یادداشت برداری کنم واسه همین زمان و انرژی خاص می خوان. اما دیشب با این که خیلی خسته بودم ، کریستف رو دستم گرفتم . یادم نمیاد کی خوابم برد اما توی خواب و بیداری همش فکرم درگیر کتاب بود ! انگار مغزم نمی خواست خاموش بشه.مدتها بود که با یه کتاب به خواب نرفته بودم ! مدتها بود که با یه کتاب از خواب بیدار نشده بودم. دلم میخواست توی یه خونه کوهستانی زندگی می کردم با یه کتابخونه بزرگ. هروقت که میخواستم کتاب میخوندم و یا توی طبیعت راه می رفتم. صبح قبل از طول خورشید بیدار میشدم و می رفتم روی بلندترین نقطه و طلوع خورشید رو نگاه می کردم ، نور آفتاب روی پوستم حس می کردم , بعد کتاب شعری از سهراب یا فریدون برمیداشتم و بلند می خوندم . بر می گشتم خونه و یه شیر قهوه داغ و غلیظ درست می کردم و کتابی از نادر ابراهیمی دستم می گرفتم ( آخ که چقدر دلم برای نادر تنگ شده ). بعد ...
هیچکس آنقدر عاقل نیست که به نصیحت هیچکس احتیاج نداشته باشد.
" نادر ابراهیمی "
پ.ن: مرسی امین عزیز
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
" فروغ فرخزاد "
پ.ن : وای این شعر خیلی خوبه. خیلی بهم مزه داد.
وقتی کسی حرف نمی زند، دلیل این نیست که نمی تواند حرف بزند و نمی تواند خوب حرف بزند.
ضرورتِ گفتن مهم است نه گفتن.
" نادر ابراهیمی / آتش بدون دود "
اگر باید زخمی داشته باشم
که
نوازشم کنی
بگو تا تمام دلم را
شرحه شرحه کنم
زخمها زیبایند
و زیباتر آنکه
تیغ را هم تو فرود آورده باشی
تیغت سـِحر است و
نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظیفی از فوارهی نور
و تیمار داریات
کرشمهای میان زخم و مرهم
عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش
" حسین منزوی "
پ.ن : امین عزیز ، زخم جوهره آدمی ه . بذار زخم روال خوب شدنش رو سپری کنه ! تمام نکته ش همینه.