تب اگر چه تن را نزار می کند، اما گرمایی دیگر گونه می بخشد ... عشق اگرچه می سوزاند، اما جلای جان نیز هست ... لحظه ها را رنگین می کند . سرخ، خون را داغ می کند . آفتاب است . فراز و فرود جان . کوهستانی افسانه ای ایست . کشف تازه ای از خود در خود . در انبوه غبار باطن موجی نو پدید می آید . چیزی ناشناخته است.
چگونه اما عشق می آید ؟
نسیم را مگر که دیده است ؟ از کجا می روید ؟ در کجا جان می گیرد ؟ رو به کدام
سوی ؟ دیوانه را مگر مقصدی هست ؟ بگذار جهان برآشوبد !
مارال .... های دختر ! کاش به این جهان پا نگذاشته بودی . از مادر کاش نزاده بودی
، مارال .
" کلیدر/ محمود دولت آبادی "
کلا این هفته ، هفته پیدا کردن کتابای تجدید چاپ نشده و کمیاب از نویسنده های مورد نظرم ه ! از یه جاهای گیرشون آوردم که خودمم باورم نمیشه ! خیلی مزه میده آدم مجموعه کتابای نویسنده خاص و مد نظرش تکمیل میکنه . بعد باد می کنی و میگی : من تموم کتابای عباس معروفی ، پائولو کوئلیو ، نادر ابراهیمی ، آرش حجازی ، میلان کوندرا ، گابریل گارسیا مارکز ، کمدی الهی دانته ، بهشت گم شده ی میلتون ، سری کتابای اساطیری ، مجموعه کتابای سینمایی ، مجموعه کتابای هنری ، کلی داستان-زندگی نامه ،کتابای نمایشنامه و شعر ، شماره های پی در پی مجله ی سینما و ادبیات و الی آخر ... دارم ! اینا گنجای زندگی منه !
ولی حس می کنم جای شاهکارهای دنیا خیلی خالیه! اونا رو هم کم کم میخرم . اخه خیلی گرونن !
خرد تا به زنان می رسد، نامش مکر می شود و مکر تا به مردان می رسد نام عقل می گیرد .
درخواست توجه به زنان می رسد، نامش حسادت می شود و حسادت تا به مردان می رسد، می شود غیرت .
پ.ن : ای ول خیلی حال کردم البته اگه نگن فمینیستم
هی دور می شوی
پرهیز می کنی
کنار می کشی چرا؟
گاهی کمی آلودگی … بد نیست
گاهی کمی آلودگی از اندوه آدمی می کاهد
خیلی ها خیلی وقت است
که رویاهای خود را در ایستگاهی دور جا گذاشته اند
به عمد آمده اند زندگی کنند
می گویند بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست.
تو هم مثل خیلی ها از اشتباه نترس
نزدیک تر بیا
اشتباه یکی از عالی ترین علائم اثبات آدمی ست...!
"اشتباه/ سیدعلی صالحی"
بالاخره ژان کریستف تموم شد. دیشب یه بار دیگه مقدمه کتاب رو که مربوط به شخصیت رومن رولان بود خوندم. به یقین می تونم بگم که کریستف بدل روح رومن رولان ه چون تموم اتفاقاتی که در زندگی نویسنده اتفاق افتاده به نوعی در کتاب انعکاس پیداکرده بود البته شاید با کمی تغییر در جزییات. از نظر توصیفی کتاب در سطح بالایی ست و گاهی این تفضیلات از حوصله آدم خارج میشه اما برای درک حرفا و روحیات کریستف لازمه. نویسنده توضیحات خوبی درباره روحیات مردم آلمان ، فرانسه و تا حدودی ایتالیا در اختیار خواننده میذاره که باعث میشه آدم تامل و شناخت بیشتری درباره این نژادها ، روحیات و فضای فکری اونها داشته باشه.
****
حدود یا بیشتر از سه ماه با کریستف زندگی کردم. از لحظه ای که در گهواره بود تا واپسین لحظات زندگیش. در تمام اون لحظه هایی که رنج میکشید ، عصیان میکرد ، لذت می برد ، عاشق میشد ، تنها می موند ... من هم همراهش بود. گاهی خیلی بهش نزدیک میشدم چون انگار دیگری از زبان من از انچه که در درونم می گذشت ، صحبت میکرد . به یقین که کریستف در قسمتی از روح من ثبت شده و همراه من خواهد بود.
وقتی به دویست صفحه پایانی کتاب رسیدم ، احساس سنگینی می کردم. بیشتر احساس دلتنگی بود چون باید بعد مدتی که باهاش زندگی کردم ازش جدا می شدم. دیشب وقتی داشتم به شباهتهای خودم وکریستف و انچه که هر دو پشت سر گذاشتیم ، فکر می کردم ناخودآگاه گریه کردم. نمی دونم چرا جدا شدن ازش برام سخت بود. انگار عزیزی یا قسمتی از وجودت ازت جدا میشه هرچند ممکنه در آینده با شخصیتهای دیگه ای که قسمتی از وجود خودم رو منعکس کنه رو برو بشم اما ( نمی دونم شاید اشتباه کنم ) کریستف تاثیر عمیقی در من گذاشت! در صفحات پایانی ، من هم همراه اون پیری و درماندگی و خستگی رو احساس کردم.به یاد زمان از زندگی خودم افتادم که توی سن بیست و سه سالگی احساس یک زن سالخورده خسته رو داشتم طوری که وقتی حرف میزدم مدام می گفتم " پیر شدم " و این جمله نه فقط کلمات که احساسی از اعماق جانم بود. دلبستگی ها و از دست دادن های کریستف از طرف دیگه دلگیرم می کرد چون دقیقا می فهمم دوست داشتن آدمای زندگیت و اجبار به ترک اونجا چقدر سخت و گاها طاقت فرسات طوری که تو به مرور یاد میگیری که نباید زیاد دلبسته کسی بشی ... شایدم کریستف تنها بهانه بود که من برای خودم گریه کنم! به هر حال هر چه که بود تموم شد. یعنی وقتی که بمیریم دیگران به همین راحتی میگن : هرچه که بود تموم شد ؟!
*****
خوبی زندگی اینه که منتظر نمی مونه و میگذره!