کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

نظری کن ای راحت جان


ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

عاشقان را ز بر خویش جدا می‌داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب

به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن

به از این دار نگاهش که مرا می‌داری

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم

از که می‌نالی و فریاد چرا می‌داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند

سعی نابرده چه امید عطا می‌داری



" حافظ "



قسمتی زیر پاشنه های پوتین ها


پیک : سکندری خورد ، افتاد زمین . حمله تازه شروع شده بود. اون هم توی ردیفهای اول بود ...می دوید و می دوید ... تمام لشکر هم پشتش ...


زن : روی زمین میخکوب شد ؟


پیک : بله


زن : بقیه چی ؟


پیک : بقیه له و لورده ش کردن ، خانم.


زن : چی ؟ یارهای خودش له اش کردن ؟


پیک : به ، خانم. کسی نمی تونست وایسته. علی رغم میل خودشون له ش کردن. پشتی ها هل میدادن.


زن : وحشتناکه ! یه آدم زنده رو با پاهاشون له و لورده کردن ، وحشتناکه !


پیک : همینه دیگه ! چی کار می تونستن بکنن ؟ خیلی شلوغ بود، خانم. کسی نمی فهمید روی چی پا میذاره .


زن : بعدش چی ؟ بلندش کردین؟


پیک : نتونستیم، خانم. ولی من پوتین ها رو آوردم.


- آرام در کمد را نیمه باز می کند و از آن چندین پوتین بیرون می آید –


زن : پوتین هاشه؟


پیک : نخیر ، خانم ، پوتین هایی ان که ایشون رو له و لورده کردن.


پیک در کمد راباز می کند و انبوهی پوتین از کمد روی زمین می افتد –


زن : اصلا نمی فهمم!


پیک :من راه دیگه ای ندیدم، خانم. هرچی از ایشون باقی مونده زیر پاشنه های این پوتین هاست که له و لورده ش کردن. واسه ی همین من همه 

شون رو براتون آوردم.


زن : می خواین من با این پوتین ها چی کار کنم ؟


پیک : ده هزارتا پوتینن ، خانم. مقبره اش همین جاست، زیر پاشنه های همین پوتین ها. من وظیفه ام بود براتون بیارمشون. به من دستور دادن. حالا شما هر کاری دوست دارین می تونین با این پوتین ها بکنین.


زن : - گویی تمام نیرویش را از دست داده – یه کم پنجره رو باز کنین . اینجا خیلی تاریکه.


....



" اسب های پشت پنجره / ماتئی ویسنی یک "



حکم : کجاش را دیدی ؟


این مثل در موردی گفته می شود که عیب و علت کسی فراوان باشد و او علاوه برعیوب پیشین عیب و نقص تازه ای پیدا کند.


مردی با دختری عروسی کرد. شب عروسی که آن ها را دست به دست دادند و رفتند ، مرد روی عروس را پس زد دید آبله روست ؛ آن هم از آن آبله های پر و فراوان مثل پوست هندوانه ای که مرغ چِنگ زده باشد.


گفت : " چرا صورتت ئی جور گود و تُلَمب است ؟ "


عروس گفت  : کجاش دیدی ؟


وقتی که دخترو حرف زد دید زبانش هم میگیرد ، گفت : تو که لال هم هستی !


باز گفت  : کجاشه دیدی؟


چشمش به چشم او افتاد دید چشم هاش هم چپ است. گفت : تو که چپ هم هستی ؟


گفت : کجاشه دیدی ؟


مرد گفت : پاشو تا بخوابیم . دید پاش می لنگد . گفت : چرا می شلی ؟


باز گفت : کجاشه دیدی ؟


عاقبت دید دختر هم نیست . گفت : ئی دیگه چه بساطیه ؟


دخترک گفت : همه ش همی ره می گفتم !


 

چنگ : نوک و منقار

ئی جور : این جور

گود و تلمب : پست و بلند

ئی دیگه : این دیگر

همی ره : همین را

 


آمنه سراجی – شصت ساله ، خانه دار ، شیراز

سال یکهزار و سیصد و پنجاه


 

" تمثیل و مثل / سید ابوالقاسم انجوی شیرازی "

پژوهش : احمد وکیلیان

 


می فهمی ؟


کاش می توانستم

تمام قد رو به رویِ چشمانت بایستم!

نگاهت کنم

چشمانم را ریز کنم

نزدیکتر بیایم

و آرام بگویم

من عاشقِ

تو هستم

می فهمی؟

 



"عادل دانتیسم "



سفرنامه بخش بیست و ششم : عکه، عین‌البقر


و چون ما از آن جا هفت فرسنگ برفتیم به شهرستان عکه رسیدیم و آن جا مدینة عکا نویسند. شهر بر بلندی نهاده است ، زمینی کج و باقی هموار و در همه ساحل که بلندی نباشد شهر نسازند از بیم غلبه آب دریا و خوف امواج که بر کرانه می‌زند. و مسجد آدینه در میان شهر است و از همه شهر بلندتر است و اسطوانها همه رخام است. و در دست راست قبله از بیرون قبر صالح پیغمبرست علیه السلام. و ساحت مسجد را بعضی فرش سنگ انداخته‌اند و بعضی دیگر را سبزی کشته اند. و گویند که آدم علیه السلام آنجا زراعت کرده بود. و شهر را مساحت کردم درازی دو هزار ارش بود و پهنا پانصد ارش، باره ی به غایت محکم. و جانب غربی و جنوبی آن با دریاست و بر جانب جنوب میناست و بیش تر شهر های ساحل را میناست و آن چیزی است که جهت محافظت کشتی‌ها ساخته‌اند، مانند اسطبل که پشت بر شهرستان دارد و دیوارها بر لب آب دریا در آمده، و درگاهی پنجاه گز بگذاشته اند ، بی دیوار ، الا آن که زنجیرها از این دیوار بدان دیوار کشیده اند که چون خواهند که کشتی در مینا آید زنجیر ها  سست کنند تا به زیر آب فرو رود و کشتی بر سر آن زنجیر از آب بگذرد و باز زنجیرها بکشند تاکسی بیگانه قصد آن کشتی‌ها نتواند کرد. و به دروازه شرقی بر دست چپ چشمه ای است که بیست وشش پایه فرو باید شد تا به آب رسید و آن را عین البقر گویند، و می‌گویند که آن چشمه را آدم علیه السلام پیدا کرده است و گاو خود را از آن جا آب داده و از آن سبب آن چشمه را عین البقر می‌گویند.


و چون ازاین شهرستان عکه سوی مشرق روند کوهی است که اندر آن مشاهد انبیاست علیهم السلام، و این موضع از راه برکنار است کسی را که به رمله رود. مرا قصد افتاد که بروم آن مزارهای متبرک را ببینم و برکات آن از حضرت ایزد تبارک و تعالی بجویم.


مردمان عکه گفتند که قومی مفسد در این راه باشند که غریب را تعرض رسانند و اگر چیزی داشته باشد بستانند. من نفقه یی که داشتم در مسجد عکه نهادم و از شهر بیرون شدم، از دروازه شرقی، روز بیست و سوم شعبان سنه ثمان و ثلثین و اربعمایه ، اول روز زیارت قبر عکّ کردم که بانی شهرستان او بوده است، و او یکی از صالحان وبزرگان بوده، و چون با من دلیلی نبود که آن راه داند متحیر می‌بودم، ناگاه از فضل باری تبارک و تعالی مردی عجمی با من پیوست که او از آذربایجان بود و یک بار دیگر آن مزارت متبرکه را دریافته بود. دوم کرّت بدان عزیمت روی بدان جانب آورده بود. بدان موهبت شکرانه ی باری را تبارک و تعالی دو رکعت نماز بگزاردم و سجده شکر کردم که مرا رفیق راه بداد تا برعزمی که کرده بودم وفا بکردم.


 

مینا : حوضچه مانندی بر ساحل دریا مجاور بندر که ضلع یا اضلاعی از آن متکی به ساحل و بقیه مصنوعاً از آب برآورده و ساخته باشند و گذرگاهی برای درآمدن وبرون رفتن دارد و کشتیها آنجا لنگر اندازند ، محافظت از دستبرد یا طوفان و نیز آرامی آب را برای بار کردن و بار افکندن کشتی و سوار و پیاده شدن مردم.

مشاهد : شهادت گاه

تعرض : دست درازی کردن

نفقه : خرج هر روزه

کرت : ذفعه ، بار


 

" ناصرخسرو قبادیانی "

 

بر اساس تصحیح محمد دبیر سیاقی