کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها
کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

کتاب دریچه ای ست به جهان ناشناخته ها

سرگردان


تو نباشی

ماندن به چه درد می خورد ؟

به کدام شهر بروم

که حضورغایبت دیوانه ام نکند ؟

کدام موزه ، پل ، خیابان ؟ ...

گل قشنگم!

به کجای تنم دست بکشم

که رد انگشتانت بر آن نباشد ؟

چه لباسی بپوشم

که تو تنم نکرده باشی ؟

راستی

زیستن چه بیهوده ست

بی تو !

 


" عباس معروفی "


جمله بهانه است ، که عشق است هر چه هست


بی معناست این

عقل می گوید


این است هر چه هست

عشق می گوید


شوربختی است این

حسابگری می گوید


جز درد چیزی نیست این

ترس می گوید


سرانجامی ندارد این

زیرکی می گوید


این است هر چه هست

عشق می گوید


مسخره است این

غرور می گوید


سهل انگاری است این

دوراندیشی می گوید


این است هر چه هست

عشق می گوید 



" اریش فرید "


گریه بی‌ اختیار *


تو را خبر ز دل بی‌ قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز باده نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پاره دل در کنار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌ بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیده تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

 


" رهی معیری "


عنوان شعر متعلق به شاعر است.


رویاهای خاک گرفته


می ترسم ، مضطربم

و با آن که می ترسم و مضطربم

باز با تو تا آخر دنیا هستم

می آیم کنار گفتگویی ساده

تمام رویاهایت را بیدار می کنم

و آهسته زیر لب می گویم 

برایت آب آورده ام ، تشنه نیستی ؟


فردا به احتمال قوی باران خواهد آمد.

تو پیش بینی کرده بودی که باد نمی آِید

با این همه دیروز

پی صدایی ساده که گفته بود بیا ، رفتم !

تمام راز سفر فقط خواب یک ستاره بود 


خسته ام ری را

می آیی همسفرم شوی ؟

گفتگوی میان راه بهتر از تماشای باران است

توی راه از پوزش پروانه سخن می گوییم

توی راه خواب هامان را برای بابونه های دره ای دور تعریم می کنیم

باران هم که بیاید

هی خیس از خنده های دور از آدمی ، می خندیم ،

بعد هم به راهی می رویم

که سهم ترانه و تبسم است

مشکلی پیش نمی آِید

کاری به کار ما ندارند ری را ،

نه کرم شب تاب و نه کژدم زرد.


وقتی دستمان به آسمان برسد

وقتی که بر آن بلندی بنفش بنشینیم

دیگر دست کسی هم به ما نخواهد رسید

می نشینیم برای خودمان قصه می گوییم

تا کبوتران کوهی از دامنه ی رویاها به لانه برگردند.


غروب است

با آن که می ترسم

با آن که سخت مضطربم ،

باز با تو تا آخر دنیا خواهم آمد.



" دیر آمدی ری را ... / سید علی صالحی "


نان و نمک


به حرمت 

نان و نمکی که با هم خوردیم 

نان را تو ببر

که راهت بلند است

و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من 

می خواهم

این زخم 

تا همیشه تازه بماند.



" شمس لنگرودی "