| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
از پیش دیده رفتی و نقش از نظر نرفت
جان را خیال روی تو از دل به در نرفت
این آتش فراق ، که بر می رود به سر
از دیگ سینه در عجبم کو به سر نرفت!
آخر که دید روی تو، ای مشتری لقا
کش در غم تو ناله به عیوق در نرفت
دوشم چه دود دل که ازین سینه برنخاست؟
و امشب چه اشک خون که ازین چشم تر نرفت؟
پیغام ما کجا رسد آنجا ؟ که نزد تو
باد صبا نیامد و مرغ بپر نرفت
این جا که چشم ماست به جز سیم اشک نیست
وآنجا که گوش تست به جز ذکر زر نرفت
شد مست و بیخبر دل ازین باده و هنوز
این جا خبر نیامد و آنجا خبر نرفت
گفتی که : اوحدی به فریبی چرا بماند؟
پیش تو
آمد او، که بجای دگر نرفت
" اوحدی "
سیاه
یعنی
تاریکی گیسوی تو
سیاه
یعنی
روشنی چشم تو
سیاه
یعنی
روزگار تاریک و روشن من
مثل
اشک تو
که گونه ات را
با سرمه ی چشمت
نقاشی می کند
مثل
حس ما به هم
وقت فاصله ی ما از هم
سیاه
یعنی
شعر سپید من
در جواب غزل خداحافظی تو
سیاه
یعنی
رو سفیدی من
بعد از عشق تو
سیاه
یعنی ...
" افشین یداللهی "
... هر چه بود پس از آن هیرکان برای پیدا کردن سنگی به راه افتاد تا به دلش ببندد که دل تنگ هیرکانه نشود. هر روزه ساعت ها راه پیمایی کرد. به جنگلی دور از آبادی جنگلی هیرکانه رسید. به باغات رسید. در باغی از درخت سیب پرسید . از درخت کهن سالی و از سنگ ها پرسید. درباره چنین سنگی با آنها گفتگو کرد . همه بی حاصل بود. به آسمان نگاه کرد . به تیغه ی خورشید گفت : به دنبال پیدا کردن سنگی هستم که به دلم ببندم تا دل تنگ هیرکانه نشوم. جوابی نشنید ... به سوی رودخانه رفت . لب رودخانه نشست . سراغ سنگ را از رود گرفت : سال هاست با سنگ ها همسفری ، سال هاست با سنگ ها زندگی می کنی ، حالا به من بگو این کدام سنگ است که به دلم ببندم تا دلتنگ هیرکانه نشوم .
رود جواب داد : در این سال های دراز عمرم که از کوه و جنگل به سرزمین ها و دریاها می روم ، سنگ های جورواجوری با من قل می خورند اما چنین سنگی را نه می شناسم و نه دیده ام . از کوه سراغش را بگیر ! لابد کوه که معدن سنگ است و از سنگ ساخته شده ، جا و مکان این سنگ را می داند .
هیرکان از رودخانه خداحافظی کرد و راه کوه را در پیش گرفت . شب شد . به ستارگان و ماه را نگاه کرد . به ماه گفت : آن سنگ کجاست که به دلم ببندم تا دلتنگ هیرکانه نشوم. ماه گفت : چنین سنگی نه در زمین و نه در سیارات دیگر پیدا نخواهد شد...
روز بعد شد . به چشمه ای رسید . عکس خودش را توی چشمه دید . عکس به او گفت : اگر این سنگ را پیدا کردی و به دلت بستی اما باز هم دلتنگ هیرکانه شدی ، بعد چه خواهی کرد ؟ ...
هیرکان خود را در مقابل مرغ درشت و بزرگی با پرهای هفت رنگ دید. نامش را پرسید. مرغ گرفت : نیای من کسی است که زال را پرورش داد . پادشاه مرغانم ، سیمرغ هستم.
سیمرغ هیرکان را روی شاه بال هایش نشاند و به قله قاف برد...سیمرغ گفت : هیچ میدانی سنگی که برای پیدا کردنش این همه راه را طی کرده ای ، در قفسه ی سینه ی هیرکانه است ؟ ... آن سنگ ، دل هیرکانه است که از سردی نسبت به تو مثل سنگ شده است. دلی که از محبت ندیدن ، سنگ شده باشد تنها به یک شکل می توانی به دلت ببندی و دل تنگش نشوی که از خودت علاقه و مهربانی نشان دهی ...
" شاهزاده ی دریای خزر / سید حسین میرکاظمی "
پ .ن : قصه های هرگز فقط برای بچه ها نبودن و نیستن !
اگر بدانی وقتی نیستی
چقدر بیهوده ام
تلخم
خرابم
هیچم !
اگر بدانی فقط ...
هیچوقت نمی روی
بانوی زیبای من !
حتی به خواب .
" عباس معروفی "
من ترسیدم! و راز دوست داشتنت را مثل جنازه ای که هنوز گرم است در خاک باغچه پنهان کردم ...
" گروس عبدالملکیان "