-
سفرنامه بخش هفتم : قزوین، رییس علوی آن و صنعت کفشگری در قزوین
پنجشنبه 5 فروردین 1395 15:03
پنجم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه از تاریخ فرس به جانب قزوین روانه شدم و به دیه قوهه رسیدم . قحط بود و آن جا یک من نان جو به دو درهم میدادند. از آن جا برفتم، نهم محرم به قزوین رسیدم. باغستان بسیار داشت بی دیوار و خار و هیچ چیز که مانع شود در رفتن راه نبود . و قزوین را شهری...
-
آمدنش فرخ و فرخنده باد
یکشنبه 1 فروردین 1395 21:05
آمد نوروز هم از بامداد آمدنش فرخ و فرخنده باد باز جهان خرم و خوب ایستاد مرد زمستان و بهاران بزاد ز ابر سیهروی سمنوی راد گیتی گردید چو دارالقرار روی گل سرخ بیاراستند زلفک شمشاد بپیراستند کبکان بر کوه به تک خاستند بلبلکان زیر و ستا خواستند فاختگان همبر بنشاستند نایزنان بر سر شاخ چنار لاله به شمشاد برآمیختند ژاله به...
-
آمد بهار
یکشنبه 1 فروردین 1395 20:41
از آمدن بهار و از رفتن دی اوراق وجود ما همی گردد طی می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم غمهای جهان چو زهر و تریاقش می " خیام "
-
خواب سه ساله
شنبه 29 اسفند 1394 19:55
موجهای بی تفاوت دریا نه دم بود نه بازدم نه زیاد بود نه هیچ کم خشونت بود همه ظریف از جنس گل و حریر و حرفهای لطیف میشست موج در موج عشقی سه ساله را تا خوابش عمیقتر شود که خواب نبود، عزیزم ! مرده بود موج هفتم او را برده بود. " عباس معروفی "
-
حکم : شتر دیدی ؟ ندیدی
شنبه 29 اسفند 1394 00:09
اگر یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن باعث زحمت و گرفتاری خودش یا دیگری بشود به او می گویند : « شتر دیدی ندیدی » که این مثل شبیه آن یکی است که می گوید : « هر چه دیدی هیچ چی نگو من هم دیدم هیچی نمی گم » و حکایتی دارد. میگویند : سعدی از دیاری به دیاری می رفت. در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر...
-
شکوه رستن *
جمعه 28 اسفند 1394 23:37
چگونه خاک نفس می کشد ؟ بیندیشیم چه زمهریر غریبی ! شکست چهره مهر فسرد سینه خاک شکافت زهره سنگ ! پرندگان هوا دسته دسته جان دادند گل آوران چمن جاودانه پژمردند در آسمان و زمین ، هول کرده بود کمین به تنگنای زمان ، مرگ کرده بود درنگ ! به سر رسیده جهان ؟ پاسخی نداشت سپهر دوباره باغ بخندد ؟ کسی نداشت یقین چه زمهریر غریبی .......
-
آخر زمستان
جمعه 28 اسفند 1394 23:34
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب دارد ، روشنی دارد ، تاریکی دارد ، کم دارد ، بیش دارد. دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده ، تمام می شود ، بهار می آید. " جای خالی سلوچ / محمود دولت آبادی "
-
عطر روح افزا
پنجشنبه 27 اسفند 1394 10:32
چه خبر است این همه داروغه ، این همه مست ؟ نکند دوباره به اشتباه عطر بوسه های تو را به شهر پاشیده باشد باد بی حواس ! " رضا کاظمی "
-
کوک
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:56
سازت را با بهار کوک کن مرا با چشم هات ! " رضا کاظمی "
-
ناتوان *
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:24
جوانی چنین گفت روزی به پیری که چون است با پیریت زندگی بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم که معنیش جز وقت پیری ندانی تو، به کز توانائی خویش گوئی چه میپرسی از دورهٔ ناتوانی جوانی نکودار، کاین مرغ زیبا نماند در این خانهٔ استخوانی متاعی که من رایگان دادم از کف تو گر میتوانی، مده رایگانی هر آن سرگرانی که من کردم اول جهان کرد...
-
میان بازوان تو
شنبه 22 اسفند 1394 15:38
من از رعد و برق نمی ترسم اما میان بازوان تو امنیتی هست که ترس را زیبا می کند ... " لیلا کردبچه "
-
تراش
جمعه 21 اسفند 1394 20:40
سنگ بودم اگر به دستان فرهاد می سپردم خودم را تا تو را از دلم شیرین بتراشد ! " رضا کاظمی "
-
سفرنامه بخش ششم : ری، کوه دماوند و نوشادر
جمعه 21 اسفند 1394 20:36
و از بلخ تا به ری سه صد و پنجاه فرسنگ حساب کردم. و گویند از ری تا ساوه سی فرسنگ است و از ساوه به همادان سی فرسنگ و از ری به سپاهان پنجاه فرسنگ و به آمل سی فرسنگ. و میان ری و آمل کوه دماوند است مانند گنبدی که آن را لواسان گویند و گویند بر سر چاهی است که نوشادر از آن جا حاصل میشود. و گویند که کبرین نیز. مردم پوست گاو...
-
سنگ
سهشنبه 18 اسفند 1394 12:39
گلتن : همه در آغاز حسّند و پس از چندی کم کم حسی نمی کنند ، از عادت و از ناچار ؛ تا در پایان همگی سنگی می شوند.این گوشه ای از بازی ماست. " پرده خانه / بهرام بیضایی "
-
سخت های شکننده
سهشنبه 18 اسفند 1394 08:33
مرد ها هم گاهی بی کس می شوند وقتی جستجو می کنند نگاه آشنا را و نمی یابند و از پا می افتند دست می کشند از دلدادگی روزمرگی ها را بیشتر به دور خود دیوار می کنند آدم دیگری می شوند گاهی ساکت ، گاهی پر صدا گاهی جسور ، گاهی خودخواه مرد ها وقتی نمی یابند گوشه ی آرامش را میان آغوش نرم و گرم یک زن سنگ می شوند مرد ها گاهی نصفه و...
-
وصال دوست
دوشنبه 17 اسفند 1394 15:37
جانم خیال شد به خیال خیال دوست دل بیقرار گشت به عشق وصال دوست هر کس به آرزوی جمالست در جهان مائیم و آرزوی خیال جمال دوست مهر منیر چیست شعاعی ز روی یار یا کیست ماه نو چو غلامی هلال دوست تا زنگ غیر ز آئینهٔ دل زدوده ام در آینه ندیده ام الوصال دوست مردم ندیده اند و گر سرو راستین بر جویبار دیدهٔ ما چون هلال دوست ما را...
-
آخر قصه
پنجشنبه 13 اسفند 1394 21:56
مادر بزرگ ! حنایت رنگ ندارد دیگر او که آخر قصه قرار بود بیاید اول قصه رفت ! " رضا کاظمی "
-
زنان نایاب
پنجشنبه 13 اسفند 1394 08:53
مسافر ترین زن دنیا هم دست خطی میخواهد که بنویسد برایش : " زود برگرد طاقت دوری ات را ندارم " زن ها همه چیزشان را پنهان می کنند تنهایی را دلتنگی را گریه ها را دوست داشتن را زن ها هنگام شکستن صدایشان در نمی آید درد که دارند به خود نمی پیچند نهایتا تسکین درد یک زن گریه های یواشکیست و اینان همان زنان مرد صفت...
-
زمین ی
چهارشنبه 12 اسفند 1394 14:31
گفتم هی! تا به حال زمین را از سیارههای دیگر تماشا کردهای؟ هیچ سیارهای به این زیبایی نیست؛ آبی، قهوهای، قرمز، سبز، اینهمه رنگ اینهمه روشنی اینهمه عشق، نگاه کن! هیچ سیارهای قشنگتر از زمین نیست. فرشتهها اگر از پرسش و معصومیت رنگباخته نمیترسیدند، میآمدند زمین و با آدمها تشکیل زندگی میدادند. میدانی؟ همین که...
-
سفرنامه بخش پنجم : زیارت شیخ بایزید بسطامی و طلب اهل علم
سهشنبه 11 اسفند 1394 10:31
به راه کوان به قومس رسیدیم و زیارت شیخ بایزید بسطامی بکردم قدس الله روحه . روز آدینه روز هشتم ذی القعده از آن جا مدتی مقام کردم و طلب اهل علم کردم. مردی نشان دادند که او را استاد علی نسائی میگفتند. نزدیک وی شدم. مردی جوان بود سخن به فارسی همی گفت به زبان اهل دیلم و موی گشوده جمعی پیش وی حاضر. گروهی اقلیدس خواندند و...
-
سگال : جوانمرد
دوشنبه 10 اسفند 1394 20:06
پرسیدند که جوانمرد بچه داند که جوانمرد است. گفت : بدانکه اگر خداوند هزار کرامت با برادر او کند و با او یکی کرده بود آن یکی نیز ببرد و بر سر آن نهد تا آن نیز برادر او بود . ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی منبع اصلی : تذکرة الاولیاء / فریدالدّین ابوحامد محمّد عطّار نیشابوری
-
فقط بخند
دوشنبه 10 اسفند 1394 19:36
گل من! دلم میخواهد همهی دنیا را کوچولو کنم بگذارم توی دستهات تو فقط برای من لبخند بزن. " عباس معروفی "
-
باز کن پنجره را
شنبه 8 اسفند 1394 13:05
پنجره را باز کن همه چیز را به باد گفته ام ... " کامران رسول زاده "
-
چشم بی نور
یکشنبه 2 اسفند 1394 08:41
نزدیک سحر خواب دید که در یکی از شبستان های کتابخانه ی کلمانتین ، پنهان شده است. کتابداری با عینک دودی ، از او پرسید : " دنبال چه می گردی ؟ " هلادیک پاسخ داد : " دنبال خدا می گردم . " کتابدار گفت : " خدا در یکی از حروف یکی از صفحات یکی از چهارصد هزار جلد کتاب کتابخانه ی کلمانتین است. پدر و...
-
واقعی
شنبه 1 اسفند 1394 08:36
چقدر دوست داشتنی اند آدم هایی که شبیه حرف هایشان هستند . " میلان کوندرا "
-
بی رنگ
شنبه 1 اسفند 1394 08:33
گفته بودم ؟ همه رنگی به تو می آید و وقتی میروی دنیای من سراسر بی رنگ می شود ؟ " عباس معروفی "
-
سفرنامه بخش چهارم : عزم نیشابور و کسوف
سهشنبه 27 بهمن 1394 22:02
و بیست و سیوم شعبان به عزم نیشابور بیرون آمدم و از مرو به سرخس شدم که سی فرسنگ باشد و از آن جا به نیشابور چهل فرسنگ است. روز شنبه یازدهم شوال در نیشابور شدم . چهارشنبه آخر این ماه کسوف بود و حاکم زمان طغرل بیک محمد بود برادر جعفری بیک . و مدرسه ای فرموده بود به نزدیک بازار سراجان و آن را عمارت میکردند. و او به ولایت...
-
سفرنامه بخش سوم : توبه و عزم سفر حج
سهشنبه 27 بهمن 1394 21:43
اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نیابم. روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه نیمه دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزدجردی. سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و یاری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنان که حق سبحانه و...
-
زنی عاشق
یکشنبه 25 بهمن 1394 10:49
هزار سال است که دوستت می دارم ! من ، چونان تو از نخستین گزش ، به عشق ایمان نمی آورم اما می دانم که ما پیشتر یکدیگر را دیدار کرده ایم به روزگاران ، در میان افسانه ای راستین. و ما دو چهره ، یکدیگر را در آغوش فشردیم بر گستره ی آبهای ابدی. سایه ات ، پیوسته ، به سایه من می پیوندد در گذر روزگاران در میان آیینه های ازلی و...
-
انتقام آیینی
شنبه 24 بهمن 1394 09:20
در راه بازگشت به شهر موهایم را از ته ماشین کردم. دلم می خواست چیزی از وجودم را بِکَنم بریزم دور. یک جور انتقام آیینی . ما زنها رسم خوبی داریم. زمانه که سخت می گیرد ، شروع میکنیم به کوتاه کردن ، ناخن ها ، موها ، حرف ها ، رابطه ها . " ویرجینیا وولف " پ.ن : هرچه رنجت بیشتر باشه موهات بیشتر از ته کوتاه میکنی !