-
ظلمت نبودنت
یکشنبه 13 دی 1394 09:18
وقتی نیستی چراغ دنیا را پشت سرت خاموش کن. " عباس معروفی "
-
مگذار
یکشنبه 13 دی 1394 09:17
مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود . مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود ! عشق به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست. پیوسته نو کردن خواستنی ست که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن. " یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی "
-
ابد
شنبه 12 دی 1394 09:03
شاید یک روز یک نفر آدم را جوری بخواهد که دوست داشتنش به این راحتی ها تمام نشود . " سیلویا پلات "
-
جای بوسه
شنبه 12 دی 1394 09:02
های معمایی! به فرشتگان شانههات بگو پایشان را از جای بوسههام بردارند میشود؟ " عباس معروفی "
-
باران ناب
شنبه 12 دی 1394 09:00
به این ابرها اعتباری نیست باران اگر می خواهی سراغ من بیا . " رضا کاظمی "
-
آفتاب می شود *
سهشنبه 8 دی 1394 20:16
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستی ام خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام می کشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطرها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاج ها ،...
-
معرفی کتاب : رقص گردنبند
سهشنبه 8 دی 1394 12:50
نام : رقص گردنبند نویسنده : گراتزیا دلددا مترجم : بهمن فرزانه نشر : کتاب خورشید موضوع : رمان ایتالیایی رقص گردنبند داستان انسان های جویای عشق است که به مانند رشته ای هم پیوند خورده اند . همان داستان اما و اگر ها ، تردید ها و انتخاب های آدمی در مواجهه با عشق و اینکه عشق چگونه ناگهان وارد می شود و روند زندگیمان را تغییر...
-
ادبیات عامه : لالا لایی
سهشنبه 8 دی 1394 12:05
ترانه های لالایی در زبان فارسی نغمه / زمزمه هایی ست که مادر یا با آن با کودک گفتگو می کند و یا به وسیله آن کودک را می خواباند. اشکال لالایی ، همه جا از ساده ترین ناله های غم انگیز و غیر منظوم که رنگ اندیشه های فروخورده ی زن را به خود گرفته اند به وجود آمده اند و سپس به ابیات موزون نیمه منظوم نیمه منثور تبدیل شده اند و...
-
سگال : داد و خواه
یکشنبه 6 دی 1394 08:54
مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همیآیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش میباشد . گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند. گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود تا در چین باب دوم / دراخلاق درویشان / حکایت سی...
-
ما و عشق *
جمعه 4 دی 1394 22:12
ما را با عشق چه کار ؟ کدام مددی داد عشق به ما در برابر بیکاری در برابر هیتلر ها در برابر آخرین جنگ یا دیروز و امروز در برابر ترسی که فردا می رسد و در برابر بمب ها ؟ کدام مددی در برابر آن چه نابود می کند ما را ؟ هیچ هیچ : عشق با ما خائن بود ما را با عشق چه کار ؟ عشق را با ما چه کار ؟ کدام مددی دادیم ما به عشق در برابر...
-
بهانه ای ...
جمعه 4 دی 1394 21:22
خارج از ایران به ویژه در غرب، شب کریسمس یا به قول آلمانیها وایناختن، آنها که خانواده دارند دور هم جمع میشوند، غاز یا اردک میخورند و شراب مینوشند. شهر تاریک و تعطیل و خلوت است؛ زیر نور و چراغانی تند و رنگهای شاد؛ و همین چراغانی آدم تنها را دیوانهتر میکند، نور زیاد شاخش میزند؛ روشنتر میبیند که خدا او را...
-
حکم : پا را به اندازه ی گلیم خود دراز کن
پنجشنبه 3 دی 1394 19:59
روزی شاه عباس از جایی می گذشت. درویشی را دید که روی گلیم خود خوابیده است و چنان خود را جمع کرده که به اندازه گلیم خود درآمده. شاه دستور داد یک مشت سکه به درویش دادند. درویش شرح ماجرا را برای دوستان خود گفت . در میان آن جمع درویشی بود ، به فکر افتاد که او هم از انعام شاه نصیبی ببرد، به این امید سر راه شاه پوست تخت خود...
-
کشنده
پنجشنبه 3 دی 1394 19:12
عشق اتفاقی ست که می افتد : گاهی پر شتاب ، مثل گلوله ای ناغافل گاهی آرام ، مثل نشت گاز در شبی زمستانی. در هر حال ، عشق ، اتفاق کشنده ای ست که می افتد. " رضا کاظمی "
-
لیلی ،زیر درخت انار *
پنجشنبه 3 دی 1394 19:04
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد ، گل داد ، سرخ سرخ. گلها انار شد ، داغ داغ . هر اناری هزارتا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند. انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت : راز...
-
هوا
چهارشنبه 2 دی 1394 08:24
رادیو می گوید : هوای شهر آلوده ست. بیا به هوای عاشقی برگردیم! " رضا کاظمی "
-
قصه یلدا
دوشنبه 30 آذر 1394 15:45
کشاکشی است هماره میان همه هر چه نور و تاریکی ، جوانی و پیری ، خوبی و بدی و میان روز شب . آری روز و شب و تو میدانی نور را و تو می جویی هماره می جویی روز را شبانگاهان تاریکی را می سپاری به روشنایی تابنده از میان قصه ها قهرمان های اسطوره ای پس می زنند شومی ها را و بدی ها را و تو می جویی نفسی حتی دمی هوای تازه ی بهاری را...
-
هر گوشه
شنبه 28 آذر 1394 09:05
گاهی قلم برمیدارم اسم شورانگیز تو را گوشهی دفترم گوشهی کتابم گوشهی دلم مینویسم گل نارنجی من! میترسم بمیرم کسی نتواند ذهن مرا بخواند. " عباس معروفی "
-
عروسک گردان
جمعه 27 آذر 1394 20:21
شعر شاید همان نخ نامریی ست که با آن دست ها و پاهای عروسکی م را تکان می دهی . " محمدرضا ضیغمی "
-
سگال : اندرون خالی از طعام
جمعه 27 آذر 1394 20:17
عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی . صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضل تر بودی. اندرون از طعام خالی دار تا درو نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علت آن که پری از طعام تا بینی باب دوم / در اخلاق درویشان / حکایت بیست و دوم منبع اصلی : گلستان / مشرف الدین...
-
چشم من روشن *
پنجشنبه 26 آذر 1394 20:35
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید. آن همه عهد فراموشت شد؟ چشم من روشن ، روی تو سپید. جان به لب آمده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر...
-
تکه ای
پنجشنبه 26 آذر 1394 10:14
«من گریههام را کردهام، سوگواریهام را کردهام، دیگر هراس از دست دادن ندارم؛ یعنی ندارمت که از دستت بدهم. خب؟» - تکهای از داستانی تخیلی " عباس معروفی "
-
بار ها
پنجشنبه 26 آذر 1394 10:12
انسان فقط روزی متولد نمی شود که از شکم مادر بیرون می آید، بلکه زندگی وادارش می کند چندین مرتبه دیگر از شکم خود بیرون بیاید و متولد شود. " عشق سال های وبا / گابریل گارسیا مارکز "
-
بی هراس
چهارشنبه 25 آذر 1394 09:07
من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد ... ! " رسول یونان "
-
راه خود
جمعه 20 آذر 1394 19:45
من به راه خود می روم تو نیز به راه خود برو زیرا سرانجام هر دو به یک راه رفته ایم : راه خود ! " محمدرضا ضیغمی "
-
چشم و چراغ *
جمعه 20 آذر 1394 19:30
می دانم این را که چراغی هست جانش سراسر ثروت ایثار اما آنجا که چشمی نیست آن سوی این دیوار. وین سوی ؛ در بی چراغی ها ، نگاهم مثل قیری می چکد بر خاک . افسوس ! سوزد چراغ آن سوی و من در ظلمت این سوی ، بی دیدار . " محمدرضا شفیعی کدکنی " * عنوان شعر متعلق به شاعر است.
-
احمقانه ترین
سهشنبه 17 آذر 1394 09:48
هیچ راهی جز دلم نداشتم منطق احمقانهترین راه بود و تو آخرین پناه. " عباس معروفی "
-
این معمولی بودن ها
سهشنبه 17 آذر 1394 09:43
یک سال باید بگذرد و تو زنگ بزنی که : میای بریم بیرون یه چرخی بزنیم ؟ یک سال باید بگذرد و من دست و پایم را گم کنم. که بین دو راهی گیر کنم. اینکه بگویم می آیم یا نه. فکر به اینکه نکند با آمدنم فکر کنی هنوز دوستت دارم و می خواهم ببینم ات. فکر به اینکه نکند با نیامدنم فکر کنی هنوز دوستت دارم و برای اینکه داغ دلم تازه نشود...
-
گریز تاریکی
یکشنبه 15 آذر 1394 11:51
تو می آیی دل تنگی میرود ، درست مثل افروختن شمع و گریختن تاریکی! " رضا کاظمی "
-
سگال : سلطان عشق
شنبه 14 آذر 1394 09:52
پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنى به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست هم در تو گریزم ار گریزم باری ملامتش کردم و گفتم : عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد؟ زمانی بفکرت فرو رفت و گفت : هر...
-
قشنگ
جمعه 13 آذر 1394 20:24
زندگی به همین قشنگی ست بعضی وقتها قشنگتر هم میشود معمارها هی خانه میسازند زندگی این قوطی کبریتهای بی سر را طبقه طبقه میگذارند روی هم هرکسی به گلدانش آب میدهد و هی خوشگلترش میکند اما هیچکس نمیفهمد که ماه از کجا ظاهر میشود ناگهان و هیچکس برهاش را نمیبرد توی زندگیش و هیچکس تراشهی پیچانِ مداد را نمیبیند و...