-
برزخ
پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 10:23
نه بی خیال تو می توان بود نه بی خیالت می شود زندگی کرد ! گیر کرده ام میان دو شعر که نه می میرند نه چشم باز می کنند. " محمد مرکبیان "
-
سفرنامه بخش یازدهم : از شمیران تا تبریز
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 08:42
بیست و ششم محرم از شمیران میرفتم. چهاردهم صفر را به شهر سراب رسیدم و شانزدهم صفر از شهر سراب برفتم و از سعیدآباد گذشتم. بیستم صفر سنه ثمان ثلثین و اربعمائه به شهر تبریز رسیدم و آن پنجم شهریور ماه قدیم بود و آن شهر قصبه آذربایجان است شهری آبادان . طول و عرضش به گام پیمودم هریک هزار و چهارصد بود و پادشاه ولایت...
-
هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 20:38
گفت : فدای سرت ! این نشد یکی دیگر ، و نمی دانست " این " که رفت " جان " بود و آدمی را همین یک بیش نیست. " رضا کاظمی "
-
شعر کوتاه
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 20:32
هیچ شعری کوتاه تر از عمر من نیست اگر تو بی خبر بروی ... . " سیاوش خاکسار "
-
سرسخت من
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 20:25
" بلند شو... گریه نکن ... قوی باش... " هر وقت عرصه خیلی خیلی بهم تنگ میشه این کلمات کاملا بی اراده توی درونم تکرار میشه ! " سرسخترینِ زندگیم ، روزت مبارک "
-
شوریده
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 14:53
ای یار جفاکرده پیوند بریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانه مجنون به لیلی نرسیده در خواب گزیده لب شیرین گل اندام از خواب نباشد مگر انگشت گزیده بس در طلبت کوشش بی فایده کردیم چون طفل دوان در پی گنجشک پریده مرغ دل صاحب نظران...
-
حقیقت محض
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 08:44
هرجا سخن از فضایل بزرگ است یک جای کار می لنگد. بیهوده نیست مردانی که زنان بی شمار در حرمسرا داشته اند بیش از همه از تقوی و عفت سخن گفته اند !! " برتولت برشت "
-
دیگران جهنمی
سهشنبه 31 فروردین 1395 21:05
{ ناگهان بر میگردد } ها ! شما فقط دو نفرید ؟ خیال می کردم خیلی بیشتر از این هستید . { می خندد } پس جهنم این است. هرگز فکرش را نمی کردم ... شما گوگرد ، توده ی آتش ، سیخ را به یاد انسان می آورید ... آه ! عجب شوخی ای ! نیازی به سیخ نیست : جهنم ، همان دیگران است. " خلوتکده / ژان پل سارتر" پ.ن : این نمایشنامه به...
-
رسمیت
سهشنبه 31 فروردین 1395 20:38
طالبان همه برادرند با نام های مختلف و تناسخ های نو به نو. از من می خواهند چون به خیابان می روم خیمه بر تن کنم در حالی که آنان با فخر بر اندام هایم راه می روند. این برادران انقلابی از من می خواهند که شعار های آنان را فریاد کنم و به اجتماعات آنان بروم تا برای آنان در آشپزخانه ی مدرن انقلابی ، قهوه دم کنم. مردان حزبی می...
-
برای ستایش
دوشنبه 30 فروردین 1395 21:10
دنیا جای امن و قشنگی برای عاشق شدن نیست کوچولو ! یادت باشد این بار که برمیگردی درخت شوی یک بلوط تنها. " عباس معروفی "
-
مات
دوشنبه 30 فروردین 1395 14:32
خواب دیدم تو به خاطره های من با خودت حسادت می کردی ! می گفتی کدامشان را بیشتر دوست داری و من مات نگاهت می کردم ... می گفتی : دیگر جایی نرویم ، کاری نکنیم ، تو آنقدر به آنها فکر می کنی که من را فراموش می کنی ... و من مات نگاهت می کردم. می گفتی : دیگر تعریف نکن که کجاها خیلی خوش گذشت ، کجا ، خیلی خوب بود ... خیلی چیزها...
-
شبانه *
شنبه 28 فروردین 1395 12:32
شانه ات مجابم می کند در بستری که عشق تشنگی ست زلال شانه هایت همچنان عطش می دهد در بستری که عشق مجابش کرده است. " احمد شاملو " * عنوان شعر متعلق به شاعر است.
-
غلام شیخ
چهارشنبه 25 فروردین 1395 13:17
من آن مولای رومی ام که از نطقم شکر ریزد ولیکن در سـخـن گـفـتـن غلام شـیـخ عـطـارم " مولانا " پ.ن : روز بزرگداشت عطار نیشابوری
-
امکان
سهشنبه 24 فروردین 1395 14:05
می گفت بعد از بیست سال سیگار کشیدن ، حالا چند ساله که نمی کشه . اما ترک نکرده، فقط هر صبح که بیدار میشه ، میگه امروز نمی کشم و نمی کشه. با خودم گفتم میشه بیست سال دیدش و گفت امروز نمی بینمش و ندیدش؟ " سید محمد مرکبیان "
-
صدایم کن
سهشنبه 24 فروردین 1395 14:04
داشتم از این شهر می رفتم صدایم کردی جا ماندم از کشتی ای که رفت و غرق شد البته ... این فقط می تواند یک قصه باشد در این شهر دود و آهن دریا کجا بود که من بخواهم سوار کشتی شوم و ... تو صدایم کردی فقط می خوام بگویم تو نجاتم دادی تا اسیرم کنی ... . " رسول یونان "
-
حد
پنجشنبه 19 فروردین 1395 21:14
گناه نکرده تعزیر می شوم حال آن که تو با هزار شیشه شراب در چشم هایت آزادانه در شهر قدم می زنی ! " رضا کاظمی "
-
هنگامه نبرد
پنجشنبه 19 فروردین 1395 21:08
معشوق من تندیس زیبایی از نمک بود خواست مرا ببوسد لب نداشت ابرآلود از میان مِه بر قلهی انتظارم میخرامید خواست نوازشم کند دست نداشت تمام راه نفسبریده در تندر دویدم هنگامهی جنگ اپوش و تَشتر رسیدم معبود من تندیس زیبایی از نمک بود خواست بگوید دوستت دارم صدا نداشت آنگاه باران تند خاطرهی خوابم را شست. " عباس...
-
سفرنامه بخش دهم : شمیران در ولایت دیلم
پنجشنبه 19 فروردین 1395 21:01
اکنون با سر حکایت و کار خود شوم، از خندان تا شمیران سه فرسنگ بیابانکی است همه سنگلاخ و آن قصه ولایت طارم است و به کنار شهر قلعه ای بلند بنیادش برسنگ خاره نهاده است. سه دیوار در گرد او کشیده و کاریزی به میان قلعه قلعه فرو بریده تا کنار رودخانه که از آن جا آب بر آورند و به قلعه برند و هزار مرد از مهترزادگان ولایت در آن...
-
از تمام دنیا همین یک گوشه
دوشنبه 16 فروردین 1395 09:22
برای یک کتاب دوست ، دنیا عبارت از کاروانسرای بی در و پیکر و بی مصرفی است که تنها در گوشه ای از آن یک مشت کتاب می توان یافت ، از این عالم همین گوشه است که به درد می خورد ، معنی دارد و می ارزد به این که یک انسان خود را به آنجا بکشاند و با کتابها محشور شود ، رفیق شود و با آنها به سر برد و زندگی مشترک داشته باشد و عمر را...
-
سرگردان
دوشنبه 16 فروردین 1395 09:01
... زمانه ای که بمب پراکندگی جمعیت ترکانده شده و دنیا پر شده بود از مردمان سرگردان ؛ غریبانی که زمین زیر پای شان آن زمین و خاکی نبود که می شناختند. " بنی آدم / محمود دولت آبادی "
-
که باشد ، بیاید ، بماند
پنجشنبه 12 فروردین 1395 20:46
بعضی ازتنهایی ها درمان ندارد پوک می کند تکه هایی از وجودمان را حذف می کند بعضی از تنهایی ها فقط یک درمان دارد که باشد بیاید بماند. " صابر ابر "
-
وارثان
چهارشنبه 11 فروردین 1395 09:17
یوتاب ؛ سردار ایرانی و خواهر آریو برزن مستی گنجوی ؛ شاعر به سال پانصد و پنجاه و نه خورشیدی طاهره قره العین ؛ شاعر و نویسنده قاجار – اولین شهید جنبش رهایی زنان افتخار السلطنه و تاج السلطنه ( دختران ناصرالدین شاه ) ؛ سوسیالیست و طرفدار حقوق زنان صدیقه دولت آبادی ؛ موسس اولین مدرسه دخترانه اصفهان ، روزنامه نگار ، فعال...
-
نظری فرما
سهشنبه 10 فروردین 1395 12:25
ما بنده درویشیم شاها نظری فرما صاحب نظری شاها ما را نظری فرما آنجا که مقام تست ما را نبود باری باری ز سر احسان آنجا نظری فرما تو ناظر و منظوری ما آینهٔ روشن در آینهٔ روشن جانا نظری فرما ما از نظر لطفت داریم بسی امید نومید مکن ما را حالا نظری فرما در هر چه نظر کردیم نور تو در آن دیدیم با عقل از آن گفتیم اشیا نظری فرما...
-
سفرنامه بخش نهم : شاهرود، سپیدرود و دریای آبسکون
سهشنبه 10 فروردین 1395 08:50
چون از آن جا برفتم نشیبی قوی بود . چون سه فرسنگ برفتم دیهی از حساب طارم بود برزالحیر میگفتند. گرمسیر و درختان بسیار از انار و انجیر بود و بیش تر خودروی بود . و از آن جا برفتم رودی بود که آن را شاه رود میگفتند . بر کنار دیهی بود که خندان میگفتند و باج میستاندند از جهت امیر امیران و او از ملوک دیلمیان بود و چون آن...
-
چاره
دوشنبه 9 فروردین 1395 08:49
گیریم خنجر حرف تو بر پهلوی باورها نشست نوش دارویی شرابی شیونی شعری به کارش می کنیم ، دل که چرکین شد چه کارش می کنیم ؟! " محمد رضا شفیعی کدکنی " پ.ن : خلد گر به پا خاری ، آسان برآرم چه سازم به خاری که در دل نشیند ؟
-
از همان زمان که ...
شنبه 7 فروردین 1395 10:41
رو به روی من فقط تو بوده ای از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جست وجوی عاشقانه مرا نگاه تو جواب شد روبروی من فقط تو بوده ای . " محمدرضا عبدالملکیان "
-
سگال : نشان
جمعه 6 فروردین 1395 22:21
گفتند نشان بندگی چیست ؟ گفت: آنجا که منم نشان خداوندی است هیچ نشان بندگی نیست. گفتند نشان فقر چیست؟ گفت: آنکه سیاه دل بود. گفتند معنی این چگونه باشد؟ گفت: یعنی از پس رنگ سیاه رنگی دیگر نبود. گفتند نشان توکل چیست؟ گفت: آنکه شیر و اژدها و آتش و دریا و بالش هر پنج ترا یکی بود که در عالم توحید همه یکی بود در توحید کوش...
-
این بهار
جمعه 6 فروردین 1395 22:12
امسال بهار فهمیدم با تقدیر نمی شود درافتاد و با نگاه تو نمی شود درافتاد و با آمدنت نمی شود درافتاد این که در آغوش تو خوابت را می بینم یعنی مدام در سرنوشتم راه می روی؟ امسال بهار فهمیدم وقتی کنار هم راه می رویم بارانی از شکوفه های شکوه بر سرمان می بارد. امسال بهار برگ معجزه را از این عشق تغزلی نشانت می دهم گل من! و برگ...
-
نام تو
پنجشنبه 5 فروردین 1395 15:20
نام تو را نمی دانم آری اما می دانم گل ها اگر که نام تو را می دانستند نسل بهار از این سان رو سوی انقراض نمی رفت. " حسین منزوی "
-
سفرنامه بخش هشتم : بقال خرزویل
پنجشنبه 5 فروردین 1395 15:14
دوازدهم محرم سنه ثمان و ثلثین و اربعمائه از قزوین برفتم به راه بیل و قبان که روستاق قزوین است. و از آن جابه دیهی که خرزویل خوانند . من و برادرم وغلامکی هندو که با ما بود زادی اندک داشتیم. برادرم به دیه رفت تا چیزی از بقال بخرد، یکی گفت که چه میخواهی بقال منم . گفتم هرچه باشد ما را شاید که غریبیم و برگذر. گفت هیچ چیز...