-
روز پیکره زن
جمعه 21 فروردین 1394 19:23
زن ... تو ، ای زن سرزمین من می دانم در مرزهای زندگی می کنی که تن ت معیار همه چیز است. معیار ریزش باران ، ارزش پسته دربسته ، خوب و بد انسان ها ، مسلمان بودن ، متفاوت بودن ، تابو شکن ، خود بودن ، زیبایی ... . می دانم ، تو ، در میان مردانی نفس میکشی که تن ت را در پستوی خانه می خواهند و روحت را در سیطره تملک خود ؛ مردمانی...
-
باید برون کشید ازین ورطه رخت خویش
چهارشنبه 19 فروردین 1394 21:22
" دیدار به قیامت ما رفتیم و دل شما را شکستیم همین. " صادق هدایت ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰
-
اعتقاد
سهشنبه 18 فروردین 1394 13:48
اما این هایی که در زندان ها شلاق می زنند با اعتقاد می زنند ! و بدبختی در همین جاست. شکنجه گر رژیم قبلی به چیزی اعتقاد نداشت . تا یک جایی وحشیگری می کرد. وقتی می دید سر اعتقادت ایستاده ای احساس حقارت می کرد و برایت احترام قائل میشد. اما شکنجه گر این رژیم هر چه تو معتقدتر باشی بیشتر سر غیرت می آید تا نشان بدهد که...
-
نبرد برابر
دوشنبه 17 فروردین 1394 15:27
چشم هایت را زمین بگذار تا نبرد ما برابر شود. " سهراب حسینی "
-
جادوی واقعیت
شنبه 15 فروردین 1394 20:12
اگر خود را از شر آن جزئیاتی که ظاهر واقعی به اشیا می دهند خلاص کنیم و در عوض به جوهری بپردازیم که معمولا به چشم نمی آید ، واقعیت می تواند جادو کند. " چاه بابل / رضا قاسمی "
-
لنگرگاه
جمعه 14 فروردین 1394 19:40
پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وانهم سکان رها کنم به خلوت لنگرگاهت درآیم و در کنارت پهلو بگیرم آغوشت را بازیابم استواری امن زمین را زیر پای خویش ... " مارگوت بیگل "
-
گوهر فروش *
پنجشنبه 13 فروردین 1394 18:41
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که در...
-
اولین ایده
سهشنبه 11 فروردین 1394 12:23
آدمهای کوچک به آدمهای بزرگ فکر میکنند و آدمهای بزرگ به ایدهها من فقط به تو فکر میکنم کوچولوی قشنگم! اصلاً اگر فکر تو بگذارد ایدههای زیادی در سر دارم اولیش این که؛ دوباره عاشقت شوم. " عباس معروفی "
-
خلاصه ی حوصله م
یکشنبه 9 فروردین 1394 21:31
امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در «تو» خلاصه کردم: ای کاش می شد یک بار تنها همین یک بار تکرار می شدی! " قیصر امین پور "
-
ای اولین و آخرین عمر من
جمعه 7 فروردین 1394 14:10
خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش مائیم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هرپسین این روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک دوردست نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ای راز ای رمز ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین. " شبنم رضایی "
-
همیشه و همیشه ...
جمعه 7 فروردین 1394 14:04
به تو فکر میکنم هر وقت می پرسی : به چه فکر میکنی ؟ " صابر ابر "
-
یعنی چقدر ؟
دوشنبه 3 فروردین 1394 11:44
یکی از این روزها دلت را قشنگ تا میکنی میگذاری توی چمدان میبری سفر آنجا چمدان را میگشایی باز کنار گلدستهها یا کمرگاه آرام ماهور یک روز آفتاب تنش میکنی یک شب با مهتاب قدم میزنی کنار یک برکهی آبی نگاه میکنی به ماه نگاه میکنی و ازش میپرسی این یعنی چقدر دوست داشتن؟ " عباس معروفی "
-
قصیده بیست و چهار
سهشنبه 26 اسفند 1393 09:00
ای شده شیفتهٔ گیتی و دورانش دهر دریاست، بیندیش ز طوفانش نفس دیویست فریبنده از او بگریز سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش حلهٔ دل نشود اطلس و دیبایش یارهٔ جان نشود لل و مرجانش نامهٔ دیو تباهیست همان بهتر که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش داستانهاست بهر گوشه ز دستانش مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش...
-
تصور موهوم
شنبه 23 اسفند 1393 12:58
تو برای من مظهر کس دیگری بودی. میدانی ، هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود چون هرکسی با قوه ی تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوه تصور خودش است که کیف می برد نه از زنی که جلوی اوست و گمان می کند که او را دوست د ارد . آن زن تصور نهانی خودمان است ، یک موهوم است که با حقیقت...
-
رویای شیرین
پنجشنبه 21 اسفند 1393 21:31
میخواهم تمام عمر برای تو عاشقی بنویسم بگذار دستهای زندگی خط بخورد میخواهم سرنوشتم را شنا کنم در عطر تنت مثل پیرهنت در بنفشه و ارغوان و شببو تا رنگهای بهار بدود زیر دامن تابستان و از گرما بسوزد میخواهم با نگاهت مست کنم بی شراب فکر کن انگور بی خندههای تو شراب شود! میشود؟ " عباس معروفی "
-
آزادی دست بسته
پنجشنبه 21 اسفند 1393 21:28
به یک آدم ضعیف آزادی بده ، خودش آن آزادی را دست بسته برایت پس می آورد. " بانوی میزبان / فئودور داستایفسکی "
-
آخرین نقطه ی ما
دوشنبه 18 اسفند 1393 08:49
خوب می دانم که گریه های بزرگی در انتظارم است. وقتی مادرم بمیرد من سخت گریه خواهم کرد. این را از همین حالا می دانم. یعنی سال هاست که می دانم. از یادآوری اش به وحشت می افتم اما هیچ روزی را بدون فکر کردن به آن نگذرانده ام. اگر طوبی – خواهرم – بمیرد من باز گریه خواهم کرد. به شدت . شانه های من از گریه بر گور او خواهند...
-
نگو ننگ است
یکشنبه 17 اسفند 1393 15:52
به لب هایم مزن قفل خموشی که در دل قصه ای ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم بیا ای مرد ، ای موجود خودخواه بیا بگشای درهای قفس را اگر عمری به زندانم کشیدی رها کن دیگرم این یک نفس را منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشه ی پرواز دارم سرودم ناله شد در سینه ی تنگ به حسرت ها سر آمد روزگارم...
-
پشت نقاب
یکشنبه 17 اسفند 1393 08:42
به امید دیدن چهره ها نقاب ها را برداشتم پشت نقاب چیزی نبود ! " محمدرضا ضیغمی "
-
تماشایی ترین من
جمعه 15 اسفند 1393 20:50
تو را آسمان به زمین بخشیده که رنگهات را توی گوش گلها بگویی از این گل به آن گل خورشیدکم! از بهار تا پاییز و من چنان خوشبختم که با خیل عابران بینگاه نمیگذرم اینجا به تماشای تو بر زمین میمانم. " عباس معروفی "
-
یک قصه بیش نیست غم عشق
جمعه 15 اسفند 1393 20:47
کمتر کسی پیدا میشه که بتونه بین اعتقادات و عشقش یکی رو انتخاب کنه چون این انتخاب مستلزم کنده شدن از هر آن چیزی ست که تا به حال بهش عادت کرده و اگر این اعتقاد از نوع مذهب باشه که سختره ! **** " از عشق و شیاطین دیگر " مارکز کمی متفاوت تر از باقی کتابهایی که من تا به حال ازش خوندم. سبکش بیشتر به رئالیسم نزدیک...
-
روزهای سخت
جمعه 15 اسفند 1393 20:34
زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود... روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند، در زیر پاهای تو، اگر بخواهی... فراموش نکن ! برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند. " نادر ابراهیمی "
-
پای بند
پنجشنبه 14 اسفند 1393 08:37
پا بند جهان نیستم تنها می توانید جهان را به پایم ببندید تا او نیز با من بیاید! " محمدرضا ضیغمی "
-
بهترین قفس
جمعه 8 اسفند 1393 20:54
و من برای خودم از تو قفسی ساخته ام امن و عزیز و آفتابی. " عباس معروفی "
-
معرفی کتاب : آدم ها
جمعه 8 اسفند 1393 20:46
" آدمها " حکایت لحظه های آدم های معمولی ست. لحظه های که گاهی یه بلندی سال هاست و گاهی به کوتاهی صدم ثانیه ای. قصه هایی که ممکن است برای هرکدام از ما حداقل یکبار اتفاق افتاده باشد. انسان هایی که ما سالها می شناسیم و یا رهگذرانی که فقط تاثیر خود را بر جای میگذارند و یا حتی گوشه ای از ذهن ما را به خود مشغول می...
-
یک به جای همه
دوشنبه 4 اسفند 1393 22:11
آدم بسیار دیدهام خورشید کم ! تو را فقط یکبار دیدهام شمایل تو بر تمام چهرهها حایل است مویرگهای تو را بر تمام برگها دیدهام همهی گُلها تویی همهی نامها تویی همهی چهرهها تویی ... " عباس معروفی "
-
مزار
دوشنبه 4 اسفند 1393 10:49
خدای را مسجد من کجاست ؟ ای ناخدای من ... مسجد من کجاست؟ آن جا مرا با دست های عاشقت مزاری بنا کن ... " احمد شاملو "
-
شراب ناب
جمعه 1 اسفند 1393 20:23
چند سالهای؟ شراب ناب! که مستی طعم نگاهت از جانم سرریز میشود و صدای آرامت بر تنم شره میکند «دوستت دارم... دوستت دارم...» ارغوان زیبای من! چند سالهای که مستی تمام زنان تاریخ در دستهای تو شعلهور ست بگو... باز هم بگو " عباس معروفی "
-
کدام نسخه ؟
دوشنبه 27 بهمن 1393 08:24
عروسک ها همبازیان صبور کودکی که هیچ گاه لب به شکوه نگشوده اند. شبه بشری که هیچگاه انسان بودن را تجربه نکرده است. عروسک ها کپی ای از نسل تکامل یافته ما هستند و آدم آهنی ها ، تکامل یافته ی عروسکان. ما چیستیم ؟ نسخه ای اصل یا نسخه ی فرع؟ ما تکامل یافته کدام نسخه ایم ؟! که فکر می کنیم ، سخن می گوییم ، حرکت می کنیم ، حس می...
-
تَرَک
یکشنبه 26 بهمن 1393 11:02
دست هایش آشکارا می لرزید و آب بینی اش سرازیر شده بود.آن را پاک کرد تا حواسش را بیشتر جمع کند. اما تا مهره را زمین گذاشت نقشه اش را که نخواسته برباد داده بودم فهمیده بودم و بعد از آن دیگر شکستش کاری نداشت. مهم این است که غول ها ترک بردارند و او ترک برداشته بود. تلنگر کودکی یا دیوانه ای کافی بود تا او فرو ریزد. فرو ریخت...