-
زهرترین دارو
سهشنبه 21 بهمن 1393 20:59
دلتنگی تو تلخترین داروی عمر من بود دارو؟ نه زهر کنارم بودی و من از دلتنگیت میمردم. " عباس معروفی "
-
بنگر چه ها کنیم
سهشنبه 21 بهمن 1393 15:26
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم صد درد دل به گوشهٔ چشمی دوا کنیم در حبس صورتیم و چنین شاد وخرمیم بنگر که در سراچهٔ معنی چه ها کنیم رندان لاابالی و مستان سرخوشیم هشیار را به مجلس خود کی رها کنیم موج محیط و گوهر دریای عزتیم ما میل دل به آب و گل آخر چرا کنیم در دیده روی ساقی و بر دست جام می باری بگو که گوش به عاقل چرا...
-
گذر سخت
یکشنبه 19 بهمن 1393 08:31
از شیخ بهایی پرسیدند : سخت می گذرد ، چه باید کرد ؟ گفت : خود که می گویی سخت می گذرد ، سخت که نمی ماند. پس خدا را شکر که می گذرد و نمی ماند! پ.ن : گاهی بعضی حرف بزرگان سخت به دل آدم می شینه.
-
پندی چند
سهشنبه 14 بهمن 1393 12:54
... آنچه می اندیشی بر زبان میاور و به اندیشه های نسنجیده جامه عمل مپوشان ؛ خوش برخورد باش ، اما به هیچ رو مبتذل مباش. دوستان خود را پس از آزمودن با پنجه ی فولادین در جان خود جای ده ولی دست های خود را برای پذیرایی هر خام سر از تخم درآورده ای فرسوده مکن.از ستیزه بپرهیز اما اگر بدان کشانده شدی چنان بکوش که از تو پروا...
-
عواقب نبودنت
جمعه 10 بهمن 1393 21:34
وقتی نیستی یعنی یک جای کار اشتباه است انگار فرشتهی انتظار را خواب برده انگار نگاهم را آب برده انگار باران آمده رنگهای پراگ را شسته وقتی نیستی دستهام مشاعرشان را از دست میدهند. " عباس معروفی "
-
آتش بدون دود نمی شود
جمعه 10 بهمن 1393 21:31
وقتی به پایان یه داستان بلند نزدیک میشی مجموعه ی احساسات و افکار متفاوتی رو تجربه میکنی . اتفاقات ، شخصیت ها ، هیجانات عاطفی و ... که چند ماه باهاشون درگیر بودی همه همه دوباره تو ذهنت مرور میشن . کلی حرف موقع خوندن هر قسمتی توی ذهنت داشتی و می خواستی بنویسی اما درست زمانی که شروع می کنی به نوشتن خالی از هر کلمه ای...
-
می شود ؟
سهشنبه 7 بهمن 1393 20:25
بیا اسم تو را بگذاریم باران و من بی چتر در صدای خندههات کودکانه بازی کنم خیس شوم و نگاهم به تو باشد ... میشود؟ یا بیا اسم تو رو بگذاریم روی هر چیز خوب باران، خورشید، جنگل، دریا، کوه، شادی، آسمان تو را هم به همان اسم خودت صدا کنیم و من نگاهم به تو باشد نمیشود؟ " عباس معروفی "
-
یاس ؛ آخرین تیر شیطان
سهشنبه 7 بهمن 1393 20:21
مردم ، می توانند شکست بخورند ، اما نمی توانند ناامید شوند. مردم ، می توانند ستم را سالیان سال ، تحت شرایطی ، تحمل کنند ؛ اما نمی توانند ستم را به عنوان یک اصل ابدی بپذیرند. فرد ، می تواند ، مردم نمی توانند ، نتوانسته اند و نخواسته اند که بتوانند. بچه هایتان را بگذارید درس بخوانند ، کتاب بخوانند ، تاریخ بخوانند تا...
-
همیشه از عشق ...
سهشنبه 30 دی 1393 20:54
در حیرت از این نباش که چرا ، سحرها میل به برخاستنت نیست و میل به راه رفتن ، دویدن ، جهیدن و خندیدن ... در حیرت از این همه دل مردگی ، بی حوصلگی ، دلتنگی ، خستگی و فرسودگی نباش ... در حیرت از این نباش که نمی توانی زیر لب زمزمه کنی ، آواز بخوانی ، به آوازهای دیگران گوش بسپاری برانگیخته شوی به شوق و شور بیایی گریه کنی...
-
جان پناه
سهشنبه 30 دی 1393 19:41
دستهای تو آخرین پناه امن این دنیاست. " عباس معروفی "
-
این دم
جمعه 26 دی 1393 20:17
امروز ترا دسترس فردا نیست و اندیشه ی فردات به جز سودا نیست ضایع مکن ایندم اردلت شیدا نیست کاین باقی عمرا را بقا پیدا نیست " خیام "
-
چشمان لبریز از تو
جمعه 19 دی 1393 19:53
تو میدانی که هیچکس را جز تو نمیبینم حتا در خواب. " عباس معروفی "
-
باقی عمر
دوشنبه 15 دی 1393 18:53
همه چیز تمام شد . فردا اولین روز از بقیهی زندگی من است. " عباس معروفی "
-
آغازم
جمعه 12 دی 1393 19:50
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... " احمد شاملو "
-
مصلوب
پنجشنبه 11 دی 1393 10:04
جز آن که جذام را از صورت زنی زدود و کنار آن دو دزد مصلوب شد دیگر حرفی نزد. " عباس معروفی "
-
ساحل امن
چهارشنبه 10 دی 1393 20:47
وقتی نیستی برای بلعیدن من دهان شب باز است من از تاریکی اقیانوس مثل یک کشتی از توفان گریختهام دلهرهی آرام ! بگذار در ساحل آفتابیات کناره بگیرم. " عباس معروفی "
-
هیچ
چهارشنبه 10 دی 1393 08:54
برون ز جام دمادم مجوی این دم هیچ بجز صراحی و مطرب مخوا همدم هیچ بیا و بادهٔ نوشین روان بنوش که هست بجنب جام می لعل ملکت جم هیچ مجوی هیچ که دنیا طفیل همت اوست که پیش همت او هست ملک عالم هیچ غمست حاصلم از عشق و من بدین شادم که گر چه هست غمم نیست از غمم غم هیچ دلم ز عشق تو شد قطرهئی و آنهم خون تنم ز مهر تو شد ذرهای و...
-
خاطره
دوشنبه 8 دی 1393 08:14
خاطره خوب کسی شو حتی اگر قرار بر همیشه بودن نیست آنی شو که وقتی در ذهنش آمدی چشمهایش تو را لو دهند برایش چیزی بساز که در خاطرش مدام شوی ! ... امروز شروع کن/تو/آنها که دوستشان داری/حرکت ... " صابر اَبر "
-
پیشتر
جمعه 5 دی 1393 21:59
تو را بیش از این حرفها حتا پیش از حملهی اعراب دوست دارم گفته بودم؟ " عباس معروفی "
-
با نگاهت انگار ...
جمعه 5 دی 1393 21:57
تا نگاهم میکنی چشمهات را میخوانم همچون کتابی خطی که پر از راز ناگفته است پر از رویای زندگی پر از پولک خورشید تا نگاهم میکنی گُر میگیرم انگار داری آتش را فوت میکنی انگار با لبخند میگویی آلبالو انگار ... انگار ندارد نارنجی ! باز عاشقت میشوم " عباس معروفی "
-
دوست در میان جان شیرین
یکشنبه 23 آذر 1393 09:34
کم شدن در کم شدن دین من است نیستی در هستی آیین من است حال من خود در نمیآید به نطق شرح حالم اشک خونین من است کار من با خلق آمد پشت و روی کافرین خلق نفرین من است تا پیاده میروم در کوی دوست سبز خنگ چرخ در زین من است از درش گردی که آرد باد صبح سرمهٔ چشم جهانبین من است چون به یک دم صد جهان از پس کنم بنگرم گام نخستین من...
-
قانون لحظه ها *
چهارشنبه 19 آذر 1393 20:53
هرگز لحظه یی ، عظیم تر از آن لحظه که می آید نیست. لحظه های بزرگ می آیند ؛ اما به گذشته نمی روند. هیچ لحظه بزرگی متعلق به گورستان نیست. لحظه ها به ما میرسند ، ما را در میان می گیرند ، اندکی نزد ما درنگ می کنند ، اگر لیاقت بهره گیری شرافتمندانه از آنها را داشته باشیم به دادمان می رسند و اگر نداشته باشیم ، طبق قانون...
-
تا می توانی ...
چهارشنبه 19 آذر 1393 20:35
ما گناه نکرده ایم آنگونه می اندیشیم که برای دیگران غیر قابل لمس است حتی اگر آنها در اکثریت خویش بمانند معیار تعیین جهالت ما ، تعدد همفکرهای آنها نیست خودت را تا می توانی و نمی توانند باور کن زندگی باید قابلیت پذیرش سرکشی های تو را هم داشته باشد وقتی ادعایش به ادامه در دنیای دیگر هم ختم می شود .... " هومن شریفی...
-
اتش بدون دود
شنبه 8 آذر 1393 08:16
آتش بدون دود نمی شود ، جوان بدون گناه !
-
تنها برای آن روز
جمعه 7 آذر 1393 20:16
... آق اویلر ، از کار کرد دوسویه و متضاد اندیشه غافل ماند ؛ و همین او را از پای در آورد. آق اویلر ، به غم میدان داد ؛ و غم قانع نیست. هرچه مدارا کنی ،ستیز می کند. هرچه عقب بشینی ، پیش می آید. هرچه خالی کنی ، پر می کند. هر چه بگریزی ، تعقیب می کند. چون که بنشانی اش ، می نشیند آرام. چون پر و بال دهی او را ، می پرد...
-
عشق ، این هجوم بی محاسبه
جمعه 7 آذر 1393 20:13
از عشق ، سخن باید گفت. همیشه از عشق سخن باید گفت. گالان را ، عشق ، " بیشتر از همیشه گالان بودن " و گالانی رفتار کردن آموخته بود ؛ آت میش را عشق ، " غیر از آت میش بودن ، بریدن از خویشتن خویش ، و آت میش دیگری شدن یاد داده بود. این ، آن لحظه ی خطیر عشق است که انسان را به اوج می رساند یا به حضیض می کشد....
-
ذهن مالامال !!
جمعه 30 آبان 1393 22:17
مغزم، مغزم درد می کند از حرف زدن، چقدر حرف زده ام، چقدر در ذهنم حرف زده ام ! " سلوک / محمود دولت آبادی "
-
سر رشته جهان
جمعه 30 آبان 1393 22:15
وقتی نیستی تکوین جهان موکول به محال است همه چیز از هم جدا میشود مثل بندهای استخوان . " عباس معروفی "
-
پریدن یا فرو چکیدن ؟
سهشنبه 27 آبان 1393 11:41
عشق ، در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی میکند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، له می کند و میگذرد. دوست داشتن نیز ، ناگزیر، در امتداد زمان عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد ، و چون خاطره یی حرام ، فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد. عشق ، سِحر است؛ دوست داشتن باطل السحر. عشق و دوست داشتن ، از پی هم می آیند ؛ اما هرگز...
-
پَر و تبَر
چهارشنبه 21 آبان 1393 12:46
عشق ، ترکیبی است از پَر و تبَر . " آتش بدون دود - جلد اول / نادر ابراهیمی "