-
رد گذرت
دوشنبه 17 شهریور 1393 14:16
من از عطرِ آهستهی هوا میفهمم تو باید تازهگیها از اینجا گذشته باشی . " سید علی صالحی " پ.ن : مرسی از امین عزیز
-
مسافر مجنون*
یکشنبه 16 شهریور 1393 08:39
رفتم و بیشم نبود روی اقامت وعده دیدار گو بمان به قیامت گر تو قیامت به وعده دور نخواهی یک نظرم جلوه کن بدان قد و قامت بانگ اذان است و چشم مست تو بینم در خم محراب ابروان به امامت قصر نمازت چه ای مسافر مجنون کعبه لیلی است قصد کن به اقامت در همه عالم علم به عشق و جنونی گو بشناسندت از جبین به علامت آنچه به غفلت گذشت عمر...
-
حکایت آدمی
یکشنبه 16 شهریور 1393 08:33
در این دنیا همه چیز دست خود آدم است ، حتی عشق ، حتی جنون ، حتی ترس. آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوه ها را جا بجا کند. می تواند چرخ و فلک را بهم بریزد. آدمیزاد حکایتی ست. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین ، حکایت تلخ ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... " سووشون/ سیمین دانشور "
-
کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد
جمعه 14 شهریور 1393 21:40
از کتابای مارکز ، کتاب " کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد " بیشتر به سبک رئالیسم نزدیک بود. – البته تا اینجا که من خوندم- ***** داستان کتاب درباره آرزوهای بر باد رفته ، وعده های فراموش شده ، امید های پوچ پنداشته شده است ... . سرهنگ نماینده آن گروه از افرادست که در راه آرمان خود جان فشانی نموده و در نهایت تنها رها...
-
لحظاتی بی عشق
یکشنبه 9 شهریور 1393 09:24
در زندگی لحظاتی پیش می آید که انسان نه کسی را دوست دارد و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد! " شوهر آهو خانم /علی محمد افغانی "
-
یا بمیر یا بمان!
چهارشنبه 5 شهریور 1393 14:36
وقتی دو راه پیش پای آدم باشد و آدم یکی از آنها را پیش بگیرد و برود و سرش به سنگ بخورد ، تا عمر دارد فکر می کند که آن راه دیگر بهتر بوده ... اما حالا یک راه وجود دارد . بمیری یا بمانی ، همین یک راه است. " نادر ابراهیمی "
-
پیامبری در همین نزدیکی
چهارشنبه 5 شهریور 1393 08:54
مادرم پیامبر بود با یک زنبیل پر از معجزه یادم هست در اولین سوز زمستانی النگویش را به بخاری تبدیل کرد! " تارا محمد صالحی "
-
بیا بیا که فغانت کنم ، بیا
چهارشنبه 5 شهریور 1393 08:42
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی بیا ای همگناه ِ...
-
چه میکشم *
شنبه 1 شهریور 1393 10:28
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بی...
-
ای رفته ز بر
سهشنبه 28 مرداد 1393 14:25
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم ای رفته ز دل ، راست بگو !بهر چه امشب با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم او مرده و من سایه ی اویم من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است او در دل...
-
بانوی در گذشته
سهشنبه 28 مرداد 1393 14:14
بانو سیمین بهبهانی در گذشت. تسلیت میگم به تمام کسانی که شعراش می خوندن و دوست داشتن.
-
بی واژه ، بی فاصله
دوشنبه 27 مرداد 1393 11:53
دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی میشود و مردم نمیدانند چگونه میشود بیهیچ واژهای کسی را که این همه دور است این همه دوست داشت ! " لیلا کردبچه " پ.ن : مرسی از امین عزیز
-
پنهان در تو
سهشنبه 21 مرداد 1393 20:41
سفر چرا وقتی تو نزدیکتری از من به لبهایم دورتری از بوسهای که نمینشیند روی لبهایم دوستت میدارم انگار تعقیبم میکنی در خیابانهای تنت پنهان میکنم سکوتم را روی لبهایت پنهان میکنم صدایم را پنهان میشوم در جزیرههای تنت دوستت میدارم انگار " محمود درویش " پ.ن : مرسی از امین عزیز
-
شوخی خدا !
سهشنبه 21 مرداد 1393 20:38
همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم که جهان را، بی جهت، یک جور عجیبی جدی گرفته ایم. " سید علی صالحی " پ.ن : مرسی امین عزیز
-
ماوای ما
یکشنبه 19 مرداد 1393 20:32
وقتی نیستی فکر میکنم تو آمدهای و من رفتهام بیهوده فکر میکنم تو نیامدهای و من آمدهام بی دلیل حضورم در این جهان نفرین ملتی ست تهیشده از عشق و کتاب شهرزاد من! وقتی نیستی فکر میکنم تو آمدهای من هم آمدهام ولی شکل نیافته هستی هنوز جهان را نساختهاند و من به دنبال زمین میگردم که با انگشت روی خاک خط بکشم بر تنت و...
-
زیبا بودن
چهارشنبه 15 مرداد 1393 22:36
آی بانو : توی خان ، از آخرین باری که تو را دیدم فریادت بلند تر شده. توی : و ریشم کوتاهتر؟ آی بانو : فریاد بلند را همه می شنوند! توی : چرا نزنم فریاد – لباس من تن تست ! آی بانو : مگر نه اینکه تو نیز جامه ی مرا پوشیدی؟ توی : ناچار! آی بانو : من نیز ! توی : من از تنپوش زنان نفرت داشتم. آی بانو : نفرت من از تنپوش تو بیش...
-
بی عشق هیچ نیارزید!
سهشنبه 14 مرداد 1393 15:32
در این گذرگاه بگذار خود را گم کنم در عشق بگذار از ره بگذرم با دوست ، با دوست ای همه مردم ، در این جهان به چه کارید ؟ عمر گرانمایه را چگونه گذرانید ؟ هر چه به عالم بود اگر به کف آرید ... هیچ ندارید اگر که عشق ندارید وای شما دل به عشق اگر نسپارید گر به ثریا رسید هیچ نیارزید عشق بورزید دوست بدارید " فریدون مشیری...
-
آی عشق ، چه می کنی؟!
دوشنبه 13 مرداد 1393 12:38
آی عشق ، با مردمان چه می کنی؟ از خونشان بساط فسانه می کنی. وصل اگر باشد دیر می دهی هجر به قامت اندازه می کنی. کشته ی غم را زندگی نو می آوری در چهره مرگ باز جلوه می کنی. بر شادی ها رنج می تنی پیراهن صبر را پاره می کنی. شادی را قطره قطره می بخشی به دریا رنج را پیمانه می کنی. خود در قلب کسی خانه کرده ای از خانه او را...
-
عادت به خیام
یکشنبه 12 مرداد 1393 13:33
قومی متفکرند اندر ره دین قومی بگمان فتاده در راه یقین ناگاه منادی در آید ز کمین کی بی خبران راه نه آنست و نه این " خیام " پ.ن : البته این شعر با کمی تغییرات در جاهای دیگه ای هم اومده ولی من خودم به شخصه فکر می کنم این شعر از همه درست تر باشه. من عاشق مصرع آخرشم. با خودم قرار گذاشتم حداقل هفته ای یه رباعی از...
-
قلتشن دیوان
جمعه 10 مرداد 1393 13:22
" قُلتشن دیوان " اولین کتابی که از محمد علی جمالزاده خوندم و به دلم نشست . **** نثر جمالزاده ساده و روان و بیشتر توصیفی ست و کمتر به روحیات و درونیات شخصیت ها پرداخته است اما این توصیفات چنان دقیق و بجاست که بر دل خواننده مینشیند و لذت خواندن رو بیشتر میکند. نمونه عالی ای از توصیفات رو میشود در توصیف مراحل...
-
رفته ام ز دست ای ساقی
سهشنبه 7 مرداد 1393 11:51
از چشمهای خیسم پری میچکید کوه صدای گریههای مرا بلعید تنهاترم کرد . " عباس معروفی "
-
اگر دل دلیل است , آورده ایم
چهارشنبه 1 مرداد 1393 08:39
آنانکه به کار عقل در می کوشند بیهوده بود که گاو نر می دوشند آن به که لباس ابلهی در پوشند کامروز به عقل تره می بفروشند " خیام "
-
تصور دهشناک !!
دوشنبه 30 تیر 1393 14:21
دیشب قبل خواب داشتم به کل کتابای و مطالبی خوبی که دارم و باید بخونم ، فکر میکردم ! افسوس که عمر بشری خیلی کوتاه !! اگه فقط شبانه روز چهل ساعت بود چه خوب میشد !! آدم به همه کاراش میرسید ! بعد فکر کن این وسط وقتت صرف افکار و کارای بیهوده بکنی ! تصورش هم برای وحشت ناکه !
-
ناتور (ناطور) دشت
یکشنبه 29 تیر 1393 08:43
درباره " ناتور دشت " چیز زیادی به ذهنم نمیرسه که بگم. داستانی که در قالب یک پسر عاصی – که مشخصه بارز سن بلوغه – به نقد دنیای ما می پردازه و زشتی های اون رو هرچه بیشتر بیان میکنه ! زمان داستان گذشته است چرا که شخصیت اصلی در حال تعریف آن چیزی ست که به او گذشته و در خلال همین توصیفات انگیزه های اون هم بیان...
-
تیشه به ریشه ام
پنجشنبه 26 تیر 1393 08:01
علی ابن ابی طالب : من کجا هستم؟ حقیقت من کجاست؟ روزگاری ساکن شهری بودم؛ و اینک قرنهاست سرگشته بیابان خضر الیاسم ! شما مرا از من گرفتید. خیالات خود را به من چسباندید. خون از شمشیرم چکاندید و سرهای دشمنان به تیغ ذوالفقارم بریدید! قلعهگیر و …خندقگذار و معجزهسازم کردید! شاه مردان و شیر خدا گفتید! از زمینم به...
-
عروسک خیمه شب بازی
چهارشنبه 25 تیر 1393 08:23
ما اعتراف می کنیم که از ما بازیگران بهتری هستند بازیگرانی که صحنه شان خیابان است و مخاطبشان جمع اجتماع. بازیگرانی که می گویند و می گویند و می گویند از باطل و حق، و از واقع و مجاز و این میانه اگر خوب بنگری فقط اجساد واقعی است ما چطور بازی کنیم با دست اینهمه خالی با دهان اینهمه در بند سرابی این چنین فریب راست هایی...
-
لیلی ... لیلی ... لی...
دوشنبه 23 تیر 1393 12:07
مجنون : مرا به عقل متهم میکنند و من از آن آزادم. مرا میگویند پنهان کن آنچه در سر داری، و آنچه در دل داری و آنچه اشک چشمانت فاش میکند. من عقل را جواب گفته ام، و اشک چشمانم از من فرمان نمی برد. هر چه در سر دارم خود بر زبانم جاریست و بر زبانم هیچ جاری نیست جز لیلی ! "خاطرات هنرپیشه نقش دوم/بهرام بیضایی " پ.ن :...
-
گمگشته ت
جمعه 20 تیر 1393 17:10
گاه گم شدن بد نیست ... من در تو گم شدم در زیبایی! " رسول یونان "
-
روزی از همین روزها
سهشنبه 17 تیر 1393 08:19
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت روزی که کمترین سرود بوسه است وهر انسان برای هر انسان برادری ست . روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند قفل افسانه ایست وقلب برای زندگی بس است . روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی . روزی که آهنگ...
-
دلهره همیشگی
جمعه 13 تیر 1393 18:12
رایحهی گلها را کسی در دستهای تو کاشته است ورنه اینهمه گیاه کمیاب در کدام سرزمین میرویید که من ندیدم؟ راز کلمات را کسی در صدای تو نوشته است ورنه اینهمه مهربانی کجای آب غوطه میخورد که من غرق نشدم؟ نارنجی ! خدا کند آن اتفاق بد نیفتد ورنه همهی اینها را باد خواهد برد " عباس معروفی "