-
تو بدان این را ، تنها تو بدان
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 12:37
هیچ کس نمی توانست مرا به کشتن دهد هیچ کس به قشنگی تو مرا نکشت. " عباس معروفی "
-
به کجا چنین شتابان ؟
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 12:35
گاهی وقت ها باید رفت رفت رفت یک خیابان دراز را گرفت تا آخرین نفس رفت پیچید به یک کوچه ی باریک و نا پدید شد. " عباس معروفی "
-
دوگانه ی اول *
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:53
ما دو مسافر بودیم، یکی از شرق و دیگری از غرب. ما دو مسافر بودیم ، من از مشرق مقدس می آمدم و او از مغرب سرد. او بار شراب داشت ، و من، به جستجوی شراب آمده بودم. او شراب فروش بود و من مشتری مسلم متاع او بودم. و هر دو به یک شهر می رفتیم و هر دو به یک مهمان سرای. به راستی که ما برای هم بودیم و برای هم آمده بودیم. شبانگاه ،...
-
اندیشه ، اندیشگری
جمعه 19 اردیبهشت 1393 12:51
در دنیا تنها یک چیز را - در صورتی که صاحبش آن را شناخته و به اهمیتش اگاه باشد - نمی توان ربود و یا به نحوی غارتش کرد. آن اندیشه است. زیرا اندیشه بدون اراده انسانی در خارج از وجود صاحبش نمی تواند باشد. اندیشگری را نمی توان گناه شمرد و خنثی کرد. " کریم " نیز در پناه همین قانون به درونش پناه برد ، درونی که...
-
شباهنگام
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 08:33
روزم چون روز دیگران می گذرد ... اما شب که در می رسد ، یادها پریشانم می کنند ! با چه اضطرابی روز را به سر می برم . اما شبانگاه من و غم ، یکجا می شویم . همانا عشق در قلب ما جا یافته و ثابت است . چنان ؛ چون پیوست انگشتان با دست ! " سلوک / محمود دولت آبادی "
-
خلاف طبع
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 08:27
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست ویران کرده لانه مورچگان را . " باغبان جهنم / شمس لنگرودی "
-
سه تار من *
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 12:35
نالد به حال زار من امشب سه تار من این مایه تسلی شب های تار من ای دل ز دوستان وفادار روزگار جز ساز من نبود کسی سازگار من در گوشه غمی که فراموش عالمی است من غمگسار سازم و او غمگسار من اشک است جویبار من و ناله سه تار شب تا سحر ترانه این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه یادش به خیر خنجر مژگان یار من رفت و به...
-
بانو
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:18
تو را بانو نامیده ام بسیارند از تو بلندتر ، بلندتر. بسیارند از تو زلال تر ، زلال تر. بسیارند از تو زیباتر ، زیباتر. اما بانو تویی. ... " پابلونرودا "
-
جغد عاشق ستارگان نیمروز
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 11:16
شاید من بیش از آنچه سزاوار است ، زنی هستم که می خواهد: به راستی ، زندگی را دریابد و در میان رازهای این دشت تاریک در پی چاه ها بگردد... چه کسی با عصای نسیان بر سرم می کوبد ، تا برق حقیقت ، در چشمانم بدرخشاند و ستارگان نیمروز مرا به شب راستین راهبری کنند ؟ " زنی عاشق در میان دوات / غادۀ السّمّان "
-
بخشیدمت
پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 11:24
این که گرسنگان را سیر کنم، اهانتی را ببخشایم ، به دشمنم محبت کنم ، به راستی صفاتی نیکو ست اما چنانچه کشف کنم که فقیرترین مستمند و بدترین اهانت کننده از میان اهانت کنندگان ، همه در اندرون خود من جای دارند و این که من به همه یاری و شفقت موجود در باطنم بیشترین نیازمندم ، و این که من خود دشمنی است ک باید مورد عشق و محبت...
-
انتخاب
سهشنبه 2 اردیبهشت 1393 13:07
برای زنده ماندن ، دو خورشید لازم است : یکی در قلب ، دیگری در آسمان. *** یک بهار دل ، به هزار بهار طبیعت می ارزد. یک پاییز دل ، غم هزار پاییز طبیعت را در درون خود دارد. *** - نه ... نه ای هوراسپِ نیک اندیش! من جادوگر نِیَم و جادوگران را ستایشگر نیَم. آنچه من می دانم که بیشتر از آن چیزی ست که تو میدانی ، تنها و تنها ،...
-
هندسه ی روح
سهشنبه 2 اردیبهشت 1393 12:57
شعاع درد مرا ضربدر عذاب کنید مگر مساحت رنج مرا حساب کنید محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید خطوط منحنی خنده را خراب کنید طنین نام مرا موریانه خواهد خورد مگر به نام دگر غیر از این خطاب کنید دگر به منطوق منسوخ مرگ می خندم مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید در انجماد سکون پیش از آنکه سنگ شوم مرا به هرم نفس های عشق آب کنید مگر...
-
با ما چه میکنی؟
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 13:34
دیدار مینمایی و پرهیز میکنی بازار خویش و آتش ما تیز میکنی گر خون دل خوری فرح افزای میخوری ور قصد جان کنی طرب انگیز میکنی بر تلخ عیشی من اگر خنده آیدت شاید که خنده شکرآمیز میکنی حیران دست و دشنه زیبات ماندهام کآهنگ خون من چه دلاویز میکنی سعدی گلت شکفت همانا که صبحدم فریاد بلبلان سحرخیز میکنی پ.ن : روز بزرگداشت...
-
مروارید
یکشنبه 31 فروردین 1393 19:24
داستان " مروارید " حکایت همه فرزندان آدم است.بیان کننده ی بزرگترین دغدغه ذهن آدمی؛ انتخاب یا تقدیر . اما آنچه که در این میان از انتخاب مهمتر است ، مسئولیت بر عهده گرفتن عواقب آن ( انتخاب ) می باشد. بدون شک در زندگی همه ما لحظات حساسی بوده که باید انتخاب می کردیم ؛ انتخابی که شاید سرنوشت و آینده ی ما تغییر...
-
مادرم حوا
یکشنبه 31 فروردین 1393 11:24
مادرم حوا وسوسه شد ، تصمیم گرفت و از آن پس زندگی آدمیان پر از انتخاب شد ! " روز زن مبارک " پ.ن: اینم تبریک خودم
-
لیلی نام دیگر آزادی
یکشنبه 31 فروردین 1393 10:57
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت ، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت ، شیطان کمکش کرد. دل ، زنجیر شد ، زن ، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری ! خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت بود. امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت : زنجیرهای تان...
-
عزیز رفته از دست
جمعه 29 فروردین 1393 11:17
مارکز فوت کرد
-
خنده و فراموشی
چهارشنبه 27 فروردین 1393 14:15
داستان های میلان کوندرا ، به مانند هر نویسنده ی دیگه ای ، فضای داستانی خاص خودش دارد که شاید در ابتدای خواندن، داستان زیاد برای خواننده ملموس نباشه اما به تدریج هرچه داستان به پیش میره ، خواننده می تونه جایگاه خودش رو در داستان پیدا کنه البته ممکنه برای بعضی خواننده ها این اتفاق هرگز نیوفته. جهان بینی کوندرا بی شک یکی...
-
غم دل با که بگویم
سهشنبه 26 فروردین 1393 11:31
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی ،نه غمگساری نه به انتظار یاری ، نه ز یار ، انتظاری غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد که دگر بدین گرانی ، نتوان کشید باری ! " ابتهاج "
-
نفس بهاری ت
دوشنبه 25 فروردین 1393 12:55
میخواستم خوشحالیات را ببوسم در هوا در دلم دلم ولی جا ماند روی خالیهای انتظار گم شد در تودههای خاکستری در سفیدی سرد آنهمه دیوار گفتم لابلای این جنگل سیاه یکی نباید گل سرخ من باشد؟ آنهمه آدم آمدند و رفتند و ناپدید شدند دیده ندیده... همگی ندید شدند تلألو تکرار اما هنوز در نبضم واژههای بیقرار بود امید دیدنت مثل...
-
عطار
دوشنبه 25 فروردین 1393 12:52
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهٔ دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه هست تا کی از تزویر باشم خودنمای تا کی از پندار باشم خودپرست پردهٔ پندار میباید درید توبهٔ زهاد میباید شکست وقت آن آمد که دستی بر زنم چند خواهم بودن آخر پایبست ساقیا در ده شرابی دلگشای هین که دل برخاست غم در سر...
-
لب خاموش *
یکشنبه 24 فروردین 1393 13:26
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی فردا مرا چو قصه فراموش می کنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست می گویمت ولی توکجا گوش می کنی دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش می کنی در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست هشیار و مست را همه مدهوش می کنی می جوش می زند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش می کنی گر گوش...
-
پایان دوست داشتنی
پنجشنبه 21 فروردین 1393 13:38
هیچی بهتر ازین نیست که یه قرار دوستانه با یکی از بهترین و قدیمی ترین دوستات به خرید کتاب مارکز و داستایوفسکی ختم بشه !
-
آن منی کجا روی؟
سهشنبه 19 فروردین 1393 22:35
پیش از تو کجا تلف میشدم؟ بانوی باشکوه من ! چی نفس میکشیدم؟ این هوای بی تو یعنی چی؟ دست زمان مثل تابوت بر سر زندگیام چرا دراز میشد؟ و من کوتاه چرا میآمدم؟ چرا نبودی؟ چرا ندیدم؟ اینهمه نور اینهمه چراغ چرا دیگر هیچکدام چشم مرا روشن نمیکند؟ معیار زیبایی ! کی میآیی؟ دستهای تو را کجای این آسمان بجویم؟ کجای زمین؟ از...
-
شعری برای ما
سهشنبه 19 فروردین 1393 13:06
ناامید نیستم از امید بگویم آنچه هست یاس مطلق نیست عاقبت یک کلید به قفل زنگار گرفته ما نیز میخورد همان ماه که به پنجرههای دیگران میتابد به پنجرههای ما نیز خواهد تابید فقر ما را زیبا کرده است یک روز کسی نیز برای ما شعر خواهد گفت " رسول یونان " پ.ن : مرسی امین عزیز
-
بزرگ ترین آرامش جهان
دوشنبه 18 فروردین 1393 10:28
با چشم هایت حرف دارم می خواهم ناگفته های بسیاری برایت بگویم از بهار ، از بغض های نبودنت ، از نامه های چشمانم ، که همیشه بی جواب ماند باور نمی کنی ؟! تمام این روز ها با لبخندت آفتابی بود اما دلتنگی آغوشت ، رهایم نمی کند ، به راستی... عشق بزرگ ترین آرامش جهان است. " سید علی صالحی " پ.ن : مرسی امین عزیز
-
بودنت
دوشنبه 18 فروردین 1393 10:23
بودنت زیباست مثل تابیدن آفتاب بر ساقه های ترد بابونه بر تن درخت ایستاده بر من ماه در آغوش تو به خواب می رود خورشید با چشم های تو بیدار می شود عشق من! بودنت زیباست مثل پر شستن قو مثل چرخیدن پروانه مثل پرواز بر تلاطم دریا. " عباس معروفی "
-
خواب تو
چهارشنبه 6 فروردین 1393 22:48
همیشه خواب تو را می بینم کشتی که لنگر میگیرد، از چشم های ملوانان پا به اسکله می گذاری با چمدانی از نور و مروارید. همیشه خواب تو را می بینم در بیداری و همیشه هم تو را میان مسافران گم میکنم. " رسول یونان "
-
قامت یار
یکشنبه 3 فروردین 1393 12:55
راست گفتی که در دوره ما قامت زندگانی خمیده است بایدش راست داریم یارا! " شفیعی کدکنی " پ.ن: مرسی امین عزیز
-
خرده جنایت های زناشویی
شنبه 2 فروردین 1393 13:02
ژیل : آره . کی کیو می کشه ؟ با این حال چه ساده بودم ، هرگز حتی تصورش رو نمی کردم که یکی از طرفین دیگری رو محکوم به جنایتی کنه که خودش مرتکب شده. آفرین واقعا که دست منو از پشت بستی. لیزا : وقتی خشونت وارد یک زندگی میشه ، دیگه چه فرقی می کنه کی بروزش بده. ژیل : آفرین استاد ، دفاع محشریه! **** ژِیل : چون دوستم داری منو...