-
حکم : آش نخورده ، دهان سوخته
جمعه 13 آذر 1394 20:02
آش نخورده ، دهان سوخته ( آش نخورده ، دون سوخته ) هرگاه کسی گناهی مرتکب نشده باشد و مردم او را گناهکار بدانند ، این مثل را گوید که مترادف است با مثل « گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده » و قصه ی آن چنین است : روزی شخصی به خانه ی یکی از آشنایانش رفت. صاحب خانه آش داغی برای او آورد . مهمان هنوز دست به سفره نبرده بود که دندانش...
-
معرفی کتاب : ادبیات فولکلور ایران
پنجشنبه 12 آذر 1394 13:21
نام : ادبیات فولکلور ایران نویسنده : ییری سیپک مترجم : محمد اخگری نشر : سروش موضوع : پروهش ادبی کسانی که علاقه مند به ادبیات فولکلور ایران اند و در این زمینه اطلاعاتی ندارند و یا اطلاعات اندکی دارند می تواند با خواندن این کتاب پیش زمینه ی مناسبی داشته باشند.
-
مسوز و مپیچ این چنین
چهارشنبه 11 آذر 1394 19:20
... حریق خزان بود من از جنگل شعله ها می گذشتم همه هستی ام جنگلی شعله ور بود ! که توفان بی رحم اندوه به هر سو که می خواست می تاخت می کوفت می زد با تاراج می برد ! و جانی که چون برگ می سوخت ، می ریخت ، می مرد ! و جامی - سزاوار نفرین – که بر سنگ می خورد ! شب از جنگل شعله ها می گذشت حریق خزان بود و تاراج باد من آهسته در...
-
بدگویان
دوشنبه 9 آذر 1394 10:04
این همه از تاریکی بد نگویید شما که فروش چراغ تان به لطف همین تاریکی است. " شمس لنگرودی "
-
معرفی کتاب : رگتایم
جمعه 6 آذر 1394 20:10
نام : رَگتایم نویسنده : ای.ال.دکتروف ( دکترو ) مترجم : نجف دریابندری نشر : خوارزمی موضوع : رمان آمریکایی ( رگتایم گونهای موسیقی است که از ترانه های بردگان سیاه پوست جنوب آمریکا سرچشمه گرفته است ). رگتایم دکتروف داستان زندگی مجموعه ای از افرادی است که در ابتدا ارتباطی با یکدیگر ندارند ولی هرکدام در قسمتی از داستان به...
-
سگال : جمال علم
جمعه 6 آذر 1394 19:46
و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم را دران معتبر دارند، که طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهماتست. و زنده را از دانش و کردار نیک چاره نیست، و نیز در نور ادب دل را روشن کند، و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند، چنانکه جمال خورشید روی زمین را منور گرداند، و آب زندگانی عمر جاوید دهد. و علم بکردار نیک جمال...
-
شین
چهارشنبه 4 آذر 1394 21:00
تمام شکوفهها تمام شاخهها تمام شعلهها با شادی شهر قد به خورشید میکشد وقتی که تو شادمانه شوخ میشوی شیرین نگاه میکنی خورشیدکم ! شین چه حرف قشنگی بود انگار تو اسمش را گذاشتی شین. " عباس معروفی "
-
فصول
دوشنبه 2 آذر 1394 08:37
وقتی که می رفتی بهار بود تابستان که نیامدی پاییز شد پاییز که برنگشتی پاییز ماند زمستان که نیایی پاییز می ماند تو را به دل پاییزی ت فصل ها را بهم نریز ! " عباس معروفی "
-
نا ممکن
دوشنبه 2 آذر 1394 08:33
آه ! چه دشوار است به اعتدال دوست داشتن ! " محمدرضا ضیغمی "
-
سگال : اسرار حق
پنجشنبه 28 آبان 1394 21:52
روزی یکی نزدیک شیخ آمد و گفت ای شیخ آمده ام تا از اسرار حق چیزی با من نمایی . شیخ گفت بازگرد تا فردا. آن مرد باز گشت *. شیخ بفرمود تا آنروز موشی بگرفتند و در حقه کردند و سر حقه محکم کردند . دیگر روز آن مرد باز آمد و گفت ای شیخ آنچِ وعده کرده ی بگوی. شیخ بفرمود تا آن حقه را به وی دادند و گفت زنهار تا سر این حقه باز...
-
کلمات *
پنجشنبه 28 آبان 1394 21:28
یک - مرد جذامی حاشیه ی خیابان زل زده بود به زیباترین دختر شهر دو - بر شیشه ی غبار گرفته ی ماشینی : آه ، لیلا دوستت دارم سه - باز دیروز شهرِ دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود ؛ بس که در سفری. " و دست هایت بوی نور می دهند / مصطفی مستور " * عنوان نوشته متعلق به نویسنده...
-
انتظار *
پنجشنبه 28 آبان 1394 20:57
به انتظار نبودی ، ز انتظار چه دانی ؟ تو بی قراری دل های بی قرار ، چه دانی؟ نه عاشقی که بسوزی ، نه بی دلی که بسازی تو مست باده ی نازی، از این دو کار چه دانی ؟ هنوز غنچه ی نشکفته ای به باغ وجودی تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی ؟ تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی ؟ چو روزگار به...
-
نام انسان
سهشنبه 26 آبان 1394 12:52
آفتابگردان گفت : " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر " تویی " نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟ " آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند . زیرا که او در...
-
بسی رنج بردم
یکشنبه 24 آبان 1394 12:19
سخن هر چه گویم همه گفتهاند بر باغ دانش همه رفتهاند اگر بر درخت برومند جای نیابم که از بر شدن نیست رای کسی کو شود زیر نخل بلند همان سایه زو بازدارد گزند توانم مگر پایهای ساختن بر شاخ آن سرو سایه فکن کزین نامور نامهٔ شهریار به گیتی بمانم یکی یادگار تو این را دروغ و فسانه مدان به رنگ فسون و بهانه مدان ازو هر چه اندر...
-
قصه مادربزرگ
شنبه 23 آبان 1394 14:03
برای قصه گفتن بهانه نداشت مادر بزرگ؛ رفتن تو را بهانه کرد ماندن مرا ، قصه ! " رضا کاظمی "
-
دروغ
شنبه 23 آبان 1394 14:02
از انتظار خسته ام یا زودتر بیا یا به کلیساییان بگو ناقوس بزنند که دروغی بیش نبوده ای وُ " نجات دهنده در گور خفته است " * *از فروغ فرخزاد " رضا کاظمی "
-
سگال : خاموشی
جمعه 22 آبان 1394 19:45
جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی . باری پدرش گفت ای پسر تونیز آنچه دانی بگوی ؛ گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم. نشنیدی که صوفیی می کوفت زیر نعلین خویش میخی چند ؟ آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند باب چهارم / در فواید خاموشی /...
-
تجلی گناه
چهارشنبه 20 آبان 1394 09:42
خدا را با هیچ خودکاری نمی توان غلط نوشت پرچم سفید ، همه جای جهان ، دهان تفنگ را می بندد جغرافیا ، تعریف درستی از فاصله نیست یک روسری در کابل ، می تواند جان زنی را دود کند و همزمان می تواند در بازار پایین شهر لندن روی دست های فروشنده ای باد کند ما احمقانه به مرزهایمان مربوطیم شاید موهای تو در هر آسمانی به جز اینجا...
-
تمامی روز
سهشنبه 19 آبان 1394 12:12
باران می بارد و من تمام روز را بدون چتر به تو فکر می کنم. " رضا کاظمی " پ.ن : این هوای سرد و حس و حال گرم حسابی آدم سرحال میاره !
-
آری شود
دوشنبه 18 آبان 1394 09:10
ترسم که اشک در غم ما پردهدر شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود...
-
معرفی کتاب : پدرو پارامو
شنبه 16 آبان 1394 21:55
نام : پدرو پارامو نویسنده : خوان رولفو مترجم : احمد گلشیری نشر : آفرینگان موضوع : داستان مکزیکی ( قسمتی از ادبیات آمریکای لاتین به ویژه مکزیک آمیخته به جادو و روح و اعتقادات عجیب می باشد. آنچه که در داستان های سایر ملل عجیب می نماید در ادبیات مکزیک طوری عادی جلوه می کند که انگار در زندگی روزمره آنان جریان دارد مانند...
-
سگال : بودِ مرد
جمعه 15 آبان 1394 21:31
روزی درویشی به میهنه رسید و همچنان با پای افزار پیش شیخ ما آمد و گفت : " ای شیخ بسیار سفر کردم و قدم فرسودم. نه بیاسودم و نه آسوده ای را دیدم . " شیخ گفت : " هیچ عجب نیست . سفر تو کردی و مراد خود جستی. اگر تو درین سفر نبودیی و یک دم بترک خود بگفتیی هم تو بیاسودیی و هم دیگران به تو بیاسودندی. زندان مرد...
-
به هوش باش
پنجشنبه 14 آبان 1394 09:13
عاشق زنی مشو که می خواند که زیاد گوش می دهد زنی که می نویسد عاشق زنی مشو که فرهیخته است افسونگر ، وهم آگین ، دیوانه عاشق زنی مشو که می اندیشد که می داند که داناست ، که توان پرواز دارد به زنی که خود را باور دارد عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید که قادر است جسمش را به روح بدل کند و از آن بیشتر عاشق...
-
پر هیاهو
چهارشنبه 13 آبان 1394 14:30
از یاد رفته ام اما ... چه بهتر ! یاد جای خوبی نبود شهری بود پر رفت و آمد پر دود " محمدرضا ضیغمی "
-
* انتظار
دوشنبه 11 آبان 1394 09:41
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی شمعم شکفته بود که خندد به روی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی زندانی تو بودم و مهتاب من چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزل خوان نیامدی گفتم به...
-
کجایی ؟
دوشنبه 11 آبان 1394 09:17
در میان آدم ها آن که نیست تویی ! " علیرضا روشن "
-
گاهی همین !
دوشنبه 11 آبان 1394 09:09
مردن فقط با مرگ اتفاق نمی افتد مردن گاهی همین زندگیست که نه تمام می شود نه شروع . " افشین یداللهی "
-
لبانت ... لبخندت ... حال من ...
پنجشنبه 7 آبان 1394 11:10
لبانت مرغان دریایی را می ماند که خبر از طوفان می دهند و من در این منحنی سرخ لرزان صدای حرکت مواج ماهی هایی را شنیدم که با لبخندت می رقصیدند آه تو تمام کلمه های من را بلعیده ای مرغان دریای لبانت شکارچیان بی رحمی هستند که در دریای چشمانم به اوج می روند و در قلبم فرود میایند ... " حمید مهدوی ( راهی ) "
-
مجوی باده و ساغر به کنج خلوت من
چهارشنبه 6 آبان 1394 10:04
بی سر خواب تو را می بینم بی پر به بام تو می پرم انگور سیاهم به بوی دهان تو شراب می شوم . " شمس لنگرودی "
-
زخمه
چهارشنبه 6 آبان 1394 10:02
زخم نه زخمه بزن با چشم هات ساز دل م کوک می شود. " رضا کاظمی "