-
کرگدن دل نازک پیر
پنجشنبه 1 اسفند 1392 11:30
میگویند تنهایی پوست آدم را کلفت میکند میگویند عشق دل آدم را نازک میکند . میگویند درد آدم را پیر میکند ... آدم ها خیلی چیزها میگویند ، و من ، امروز کرگدن دلنازکی هستم که پیر شده است ! "مهدی صادقی" پ.ن : مرسی امین عزیز. از این نوشته خیلی خوشم اومد.
-
عصر حجر
چهارشنبه 30 بهمن 1392 11:02
بیا برگردیم به عصر حجر بیا پایاپای معامله کنیم مثلاً من سیب شکار کنم تو سرم را توی دامنت بگیر من اسب رام کنم تو روی دیوار تنم نقاشی بکش با انگشت طلوع خورشید را به من نشان بده غروب خودم در تنت غرق میشوم تا نبینم جهان نا امن شده توهینآمیز و نا امن. ... بیا برگردیم به عصری که سالارش تو باشی سالار آغوش من که از فرمان...
-
سخنی از نادر
چهارشنبه 30 بهمن 1392 11:00
حال را می شود با درد گذراند، اما تصور درد آلود بودن آینده و دوام بدون دگرگونی حال، انسان را از پا درمی آورد . بهشت، وعده ی کاملی نیست " نادر ابراهیمی / ابن مشغله " ****** در زمان ما، خنده ارزان نیست - خنده ی از ته دل . تا بخواهی، پوزخند و زهر خند و ریش خند؛ اما یک خنده ی پاک، کاش می جستی، قایمش می ...
-
با من بسیار بگو
دوشنبه 28 بهمن 1392 14:55
... تو هم ، ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو ! این دلاویزترین شعر جهان را ، همه وقت ، نه به یک بار و به ده بار ، که صد بار بگو ! « دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس ! « دوستت دارم » را با من بسیار بگو ! " فریدون مشیری" پ.ن: مرسی امین عزیز
-
و قصه همچنان باقی ست ...
دوشنبه 28 بهمن 1392 14:50
الان یکی از تفریحات نشاط آور زندگیم این شده که برم جلوی کتاب خونه م بیاستم و تک تک کتابام بیرون بیارم و یه چند خطی ازشون بخونم و تاریخ خرید نگاه کنم! اولین کتابی که خریدم برای سال 77 بود. خریدش خوب یادمه. همراه بابام بودم. همینطور داشتم کتابا رو نگاه میکردم که گفت یکی رو انتخاب کن. البته خودشم تو انتخاب کمکم کرد. حس...
-
کار خدا *
یکشنبه 27 بهمن 1392 10:39
من آن دیر آشنا را می شناسم من آن شیرین ادا را ، می شناسم بزور و زر ، نگردد رام هر کس من آن بی اعتنا را ، می شناسم بپرهیزید از چشم و نگاهش من آن برق بلا را ، می شناسم غم عشقست و باید گریه ها کرد من این درد و دوا را ، می شناسم محبت بین ما کار خدا بود از این جا ، من خدا را می شناسم ز مهر او به من صد رشک دارید! من ای مردم...
-
دفتر خاطرات کوروش کبیر لو رفت !!
شنبه 26 بهمن 1392 10:17
دیشب خواهرم چند خط از کتابی روکه دوستش بهش داده بود تا بخونه رو برام خوند. موضوعش مدیریت کوروش کبیر بود. وااای خدای من فوق العاده بود. کلی خندیدیم. داستان مثلا از زبان کوروش نوشته شده بود. خیلی خدا بود!!! چیزایی از زبان کوروش می گفت که مربوط میشه به زوایای پنهان روحی هر شخصیتی ، حالا این نویسنده گرامی از روی چه اسنادی...
-
زهرای خیلی خیلی خیلی خوشحال
شنبه 26 بهمن 1392 09:50
بالاخره به آرزوی دوران بچگی م رسیدم. پنج شنبه رفتم و کتابخونه ی مورد پسندم خریدم. هنوزم بعد دو روز هیجان زده و خیلی خیلی خوشحالم. وقتی رسیدم خونه با اینکه خیلی خسته بودم رفتم و همه ی کتابام از گوشه و کنار جمع کردم و چیدم توی کتابخونه م . وااای خیلی حس خوبی بود. تازه کلی هم فضا برای کتابای آتی پیدا کردم. جا برای مجله...
-
اتفاق خوب
پنجشنبه 24 بهمن 1392 09:49
امروز قراره برام یه اتفاق خوب کتابی بیافته . کلی هیجان زده ام
-
و پیش از ...
پنجشنبه 24 بهمن 1392 09:46
در آغوش من خفتهای و پیش از خوابیدن گفتهای خواب بستنی ببین و پیش از گفتن مرا بوسیدهای با طعم سیب و پیش از بوسیدن یک دور تمام مرا در باغ نارنج و ترنج گرداندهای آرامش قشنگم ! و حالا من با خیال تو برگشتهام در آشفتگی موهات بستنی میخورم و خواب تو را میبینم " عباس معروفی "
-
تشویش*
سهشنبه 22 بهمن 1392 10:33
وقتی از قتل قناری گفتی دل پر ریخته ام وحشت کرد . وقتی آواز درختان تبر خورده باغ در فضا می پیچد از تو می پرسیدم : - به کجا باید رفت ؟ غمم از وحشت پوسیدن نیست غم من غربت تنهائی هاست برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن از ورطه هستی می داد یک نفر دارد فریاد زنان می گوید - در قفس طوطی مرد و زبان سرخش سر سبزش را...
-
هر قدر هم ...
یکشنبه 20 بهمن 1392 12:56
هر قدر که دیر بیایی کودکانه منتظرت میمانم از نوشتن دست میشورم با خودنویسم ور میروم و از صدای تیک تیک ساعت جلو میزنم زمان سنگین را به شانه میکشم هلش میدهم تا صدای پاهات در چشمهام بخندد دلهرهی قشنگم ! در شب آفتابی خودم را در آغوشت پیدا میکنم لابلای نفسهات - دستاتو چرا جوهری کردی؟ - دیدی اومدی؟ ! " عباس...
-
نبودن، سکوتِ بودن است!
شنبه 19 بهمن 1392 21:50
همیشه دلم میخواسته در بارهی سکوت حرف بزنم . سکوت، همان که بر زندگی آدمی حاکم است، روی کول زندگی مثل ماری چمبره زده خیره نگاه میکند . سکوت، همان که در موسیقی اگر نباشد، کمر ساز میشکند، پردهها دریده میشود، بشر از کرهی زمین کوچ میکند، و صدای خدا هم در میآید . سکوت، همان که هست، و تو خیال میکنی که نیست، و گاهی...
-
تمام خواست من
شنبه 19 بهمن 1392 10:46
نه این که تو بخواهی نه ناخواسته من در یادت غوطهورم کافر! در جزر و مد تنت از موجی به موجی دیگر از عمق به اوج نه این که تو بفهمی نه من از نبودنت میگویم با دلم از بی اختیاری تقدیر که گاهی تو آنسو من اینسو اقیانوس آرام قلبت به تلاطم میافتد و این یعنی که دریا حرفی دارد خب بگو... " عباس معروفی "
-
هی وای!
پنجشنبه 17 بهمن 1392 19:05
همین الان شنیدم که "بهمن فرزانه " فوت کرده. باورم نمیشه!!!!
-
بود و نبود *
دوشنبه 14 بهمن 1392 11:16
در زدم و گفت کیست ؟ گفتمش ایدوست ، دوست گفت در آن دوست چیست؟ گفتمش ایدوست، دوست گفت اگر دوستی ! از چه در این پوستی؟ دوست که در پوست نیست ! گفتمش ایدوست، دوست گفت در آن آب و گل ، دیده ام از دور دل او به چه امید زیست ؟ گفتمش ایدوست، دوست گفتمش این هم دمیست . گفت عجب عالمیست! ساقی بزم تو کیست. گفتمش ایدوست، دوست در چو به...
-
بیستون
یکشنبه 13 بهمن 1392 12:28
دنیا بیستون است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است. مردم می آیند و می روند اما کسی سراغ آن تیشه را نمی گیرد. دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند. دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ...
-
سوال
شنبه 12 بهمن 1392 12:17
داشتم به این فکرمی کردم که اگر منم توی موقعیت لیزی بودم چکار میکردم؟ پ.ن : نمایشنامه " روسپی بزرگوار " اثر ژان پل سارتر
-
شبهای روشن
شنبه 12 بهمن 1392 12:07
مدتها بود که عاشق کتابی نشده بودم. کتابخوندن برام شده بود شبیه یه عادت غیر ارادی! خیلی وقت بود از کتابی حسابی هیجان زده نشده بودم. خیلی وقت بود که کتابی برام رویای جدیدی نداشت ! قبل از اینکه کتاب " شبهای روشن " داستایوفسکی رو بخونم فیلمی باهمین نام از فرزاد موتمن دیدم. عاشق این فیلم و همینطور این کتابم ، در...
-
بدون کتاب!
شنبه 12 بهمن 1392 10:11
ما را تنها و بدون کتاب بگذارید، خواهید دید که بیدرنگ رشته فکرمان را از دست میدهیم، خود را گم میکنیم، نمیدانیم به چه چیز معتقد و به چه چیز دلبسته باشیم، نمیدانیم چه چیز را دوست یا دشمن بداریم، چه چیز را بزرگ یا خوار بشماریم! " فئودور داستایوفسکی " پ.ن : مرسی امین. براستی چرا این جوری هستیم ؟!!
-
اگر باد نبود
شنبه 12 بهمن 1392 10:07
اگر باد نبود کنارم بند میشدی همینجا که میدانی اگر باد نبود آسمانم را سراسر ابر نمیگرفت و من اینهمه دلتنگ نمیشدم ابرآلود اینهمه در دلم نمیباریدم و اینهمه از شوق آفتاب نمیآمدم کنار پنجره نارنجی من ! همیشه خیال میکردم تو میآیی و من آمدنت را تماشا میکنم همیشه باد پنجره را به هم کوبید و باران تندی گرفت . "...
-
من ، نیمه گمشده ی تو ؟
شنبه 12 بهمن 1392 10:05
گلدان بی آب میمیرد و من بی خندههات میپژمرم بی جهت میخوابم تلخ کلافهام گنگم گمم گیجم خوابم بی تو دستم به کار نمیرود دلم بیقرار یک سوی خیابان را میگیرد گم میشود لای جمعیت تنهایی با خودش زمزمه میکند ترانهای میخواند که شعر ندارد ناله دارد تا بیایی مرا از هزارتوی خواب برهانی تا بیایی مرا از بین این جماعت باز...
-
کتابهای جیبی
دوشنبه 7 بهمن 1392 10:50
قبل ترها که توی کتابفروشی ها می گشتم و چشمم به کتابای جیبی می افتاد از خودم می پرسیدم که چرا ناشرین کتابایی به این کوچیکی چاپ می کنن و یا چرا کتابخوان ها همچین کتابایی رو میخونن؟! ( من قبل ترها به ظاهر کتاب خیلی اهمیت می دادم. البته هنوزم میدم ولی نه به اون شدت هرچند هنوز هرکتابی رو که می خرم با سلیفن کتاب جلد می کنم!...
-
هرچه بیشتر بخوانی کم است !
یکشنبه 6 بهمن 1392 13:24
امروز داشتم به کارتون " پاندای کونگ فو کار " فکر می کردم. تازه الان بعد از خوندن کتاب " اساطیر چین " ، نشانه ها و سمبل های فیلم مثل هلو ، طومار اژدها ، پنج جنگجوی اژدها ، ببر ، مار ، لاک پشت , ... رو درک می کنم! انگار هر چی بیشتر می خونی به نادانسته بودن خودت بیشتر پی می بری! واقعا خیلی سخته که آدم...
-
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
سهشنبه 1 بهمن 1392 16:33
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی گفتم منم غریبی از شهر آشنائی گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری گفتم بر آستانت دارم سر گدائی گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی گفتم که توبه کردم از زهد و...
-
کاش های لعنتی !
شنبه 28 دی 1392 09:55
کاش آدمی عشقش را بردارد برود یک گوشهی دنج زیر آفتاب روی مهتاب لابلای خواب به صدای پای اینهمه عابر بیتفاوت نشود فقط برای یک صدای پا دلش هُری بریزد کاش عشق مثل خواب معصومانهات ساده باشد . " عباس معروفی "
-
بازگشت *
شنبه 28 دی 1392 09:52
آتش و آدم ترکیبی نامتجانس است من از میان این آتش گر گرفته در رویاها و عشق ها غیر ممکن است سالم برگردم بازگشت من اندوه بار خواهد بود کاش مثل نان بودم چه زیبا بر می گردد از سفر آتش ! " رسول یونان " پ.ن : مرسی عسل عزیزم. * عنوان متعلق به خود نویسنده است.
-
ناگهان
شنبه 28 دی 1392 09:48
مادرم میگوید : " نمی خواهی دنبالش بروی " می گویم :" مهتاب دیگر بر نمیگردد، چون در ذات اون خشونت نبود و حالا که خشونت نشان داده پس بر نمی گردد" می گویم : اگر قبلا درباره اش حرفی زده بود شاید بر میگشت اما وقتی همه چیز ناگهانی اتفاق بیفتد معنایش این است که چیزی ترکیده است . " " عشق روی پیاده...
-
بی خوابی م
سهشنبه 24 دی 1392 10:52
بیخوابیام را یک شب در آغوش تو چاره میکنم با سری که بر سینهام آرام نقشههای جست و خیز میکشد با قلبی که در دستم شعله میزند و باغ نارنج معلق با منطق رویا هزار داستان در سرم میریزد دستم اما خط میخورد هی بی نقطه میروم سر خط ... بیخوابیام را چاره میکنم عشق من ! بیتابیام را چه کنم؟ " عباس معروفی "
-
هدیه ت
سهشنبه 24 دی 1392 10:50
هدیه ام از تولد گریه بود خندیدن را تو به من آموختی سنگ بوده ام تو کوهم کردی برف بوده ام تو آبم کردی آب می شدم تو خانه دریا را نشانم دادی می دانستم گریه چیست خندیدن را تو به من هدیه کردی ...! " پنجاه و سه ترانه عاشقانه / شمس لنگرودی "