-
انعکاس
شنبه 2 فروردین 1393 12:59
ژیل : اگه منو دوست داری دیگه نمی تونی همزادم رو دوست داشته باشی. ظاهر منو ! پاکت خالی رو ! خاطره ای که هیچ خاطره ای نداره! لیزا : آروم باش. ژیل : اگه منو دوست داری ، کج و کوله ، علیل ، پیر ، مریض قبولم می کنی ولی به شرطی که خودم باشم. اگه منو دوست داری ، "من " رو می خوای ، نه یه انعکاسی از منو. اگه منو دوست...
-
بهار، ایمان تازه زمین
چهارشنبه 28 اسفند 1392 09:32
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک...
-
بی انصاف
سهشنبه 27 اسفند 1392 13:25
اگر مرده ای بیا و مرا ببر و اگر زنده ای هنوز ... لا اقل خطی خبری خوابی خیالی... بی انصاف ! " سید علی صالحی "
-
نمایش " من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم؟ "
دوشنبه 26 اسفند 1392 14:27
امروز قراره برم نمایش " من چه جوری ممکنه یه پرنده باشم ؟ " از "ماتئی وینسی یک" رو ببینم. کلی هیجان زده ام. انگار دارم میرم خود نویسنده رو ببینم! کاش میشد ! پ.ن : نمایشنامه رو دیدم. خوب و دوست داشتنی بود. یک پرده ش منو یاد " سیرک عجایب المخلوقات " کتاب در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند...
-
اراده عادت
دوشنبه 26 اسفند 1392 13:37
عاملی که بیشتراز همه چی آدمیزاد رو – گاها – نابود میکنه ، فعل " عادت کردن " است. انسان همیشه مغروره اتفاقی که برای دیگران میافته هیچ وقت برای خودش قرار نیست بیافته اما " تاریخ محکوم به تکرار شدنه " ! و زمانی که عادت کرد ، ترکش باعث میشه احساس خلائی در درونش به وجود بیاد . شاید علت سخت بودن ترک...
-
زن شاعر سرزمین من
یکشنبه 25 اسفند 1392 09:59
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود ویرانهٔ تن از چه ره آباد میکنی معمورهٔ دلست که ویران نمیشود درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی کاین جامه جامهایست که خلقان نمیشود دانش چو گوهریست که عمرش بود بها باید گران خرید که ارزان نمیشود روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست وز گردش زمانه پریشان نمیشود...
-
در من این غریبه کیست؟
شنبه 24 اسفند 1392 12:12
" سفر در آیینه " این منم در آینه، یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک، ای خودِ فراترم ! در من این غریبه کیست؟ باورم نمیشود خوب میشناسمت، در خودم که بنگرم این تویی، خود تویی، در پس نقاب من ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم ! ای فزونتر از زمان، دور پادشاهیام ! ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم ! نقطهنقطه، خطبهخط،...
-
دوستت دارم
شنبه 24 اسفند 1392 11:04
در این هستی غم انگیز وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی «دوستت دارم» کام زندگی را تلخ می کند وقتی شنیدن دقیقه ای صدایِ بهشتی ات زندگی را تا مرزهای دوزخ می لغزاند دیگر – نازنین من- چه جای اندوه چه جای اگر... چه جای کاش... - این حرف آخر نیست - به ارتفاع ابدیت دوستت می دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه از لذت...
-
پنجشنبه عالی
شنبه 24 اسفند 1392 11:02
پنجشنبه یه روز خیلی عالی بود چون چهارتا از کتابای محمود دولت آبادی رو که هم چاپ قدیم بود ، هم ارزون و هم اینکه من نداشتمشون رو خریدم. کلی خوشحال بودم ، دیگه از نیشم بازم چیزی نمیگم ! از کتابای مارکز هم دو تا با قیمت خوب پیدا کردم. خدایی این مارکز منو از رو برد از بس که کتاب داره. فکر کن من هجده جلد کتاب ازش دارم ولی...
-
شاید شبیه همه پدران ما !
چهارشنبه 21 اسفند 1392 14:47
وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام ، هیچ نگفت ! وقتی جزئیات روح مهتاب را برای او شرح دادم ،هیچ نگفت... وقتی گفتم : مهتاب از سوسن ، دختر عباس آقا هم قشنگ تر است ... گفت: مگر عباس آقا دختر دارد ؟! پدرم هیچ وقت عاشق نشده ... حتی عاشق مادرم نبود ! اما او را دوست می داشت . خیلی دوست می داشت . وقتی مادرم ، خانه ی عالیه خانم روضه...
-
کتابی که باید خوند
دوشنبه 19 اسفند 1392 14:05
کدام یک ، زندگی یا مرگ ، بی توضیح رها شود بدتر است؟ " در بهشت پنج نفرمنتظر شما هستند / میچ آلبوم " پ.ن: کتاب قشنگ و لطیفی بود. حرفا و احساسات جاری در ش رو دوست داشتم و اینکه دقیقا نمی دونستی قراره چه اتفاقی بیافته. انگار داستان به نوعی درباره سرگذشت ما بود . اینکه هر کدوم ما می تونست جای " ادی "...
-
تو بدان این را ، تنها تو بدان
دوشنبه 19 اسفند 1392 13:54
دلم بهانهگیر شده زندگی میخواهد عشق میخواهد سفر میخواهد هوای تازه میخواهد قشنگی میخواهد نه هیچکدام از اینها را نمیخواهد کوچولوی قشنگ من ! دلم تو را میخواهد " عباس معروفی "
-
دقیقا کجا؟
یکشنبه 18 اسفند 1392 11:17
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟ معمار هیجان ! کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم؟ کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم؟ کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟ کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟ کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟ کجایی؟ کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟ کجا بمیرم که با بوسههای تو چشم باز کنم؟ نارنجی وحشی !...
-
مردم خیلی چیزها می گویند !
یکشنبه 18 اسفند 1392 11:15
مردم می گویند که عشق را " پیدا " می کنند، انگار عشق چیزی است که پشت سنگی پنهان باشد. ولی عشق صورت های بسیاری دارد و هرگز برای مرد و زنی یکسان نیست. پس چیزی که مردم پیدا می کنند ، عشق خاصی است. " در بهشت پنج نفر منتظر شما هستند / میچ آلبوم "
-
زنده باد امید
سهشنبه 13 اسفند 1392 09:29
در ازدحام ِ این همه ظلمت ِ بی عصا چراغِ راهم را از من گرفته اند اما من دیوار به دیوار از لمس ِ معطر ِ ماه به سایه روشن ِ خانه باز خواهم گشت. پس زنده باد امید! در تکلم ِ کورباش ِ کلمات چشم های خسته ی مرا از من گرفته اند اما من اشاره به اشاره از حیرت ِ بی باور ِ شب به تشخیص ِ روشن ِ روز خواهم رسید. پس زنده باد امید! در...
-
وسعت معنای انتظار
سهشنبه 13 اسفند 1392 09:25
زن : ای بیچاره ! نشستن اگر برای رفع خستگی و گفت و گو نباشد ، سقوط کردن است. بگو " من اینجا ، در انتظار ظهور آخرین ، سقوط میکنم ، می گندم ، می پوسم" ، نگو " می نشینم " که معنی دوگانه ای دارد... تو ، نه خسته یی نه اهل گفت و گو ، تو فاسدی – همین .... " وسعت معنای انتظار / نادر ابراهیمی " پ.ن...
-
نگاه های مال خودمی ات !
دوشنبه 12 اسفند 1392 14:38
دلتنگی یعنی فکر کردن به پرواز به خندههای بیدلیلت در راه خانه نگاههای "مال خودمی" ات در جمع دلتنگی یعنی کش رفتن آدامس جویدهات و غوطهور شدن در طعم لبهات دلتنگی یعنی چشمهای تو امشب سرخ بود و چشمهای من خیس . " عباس معروفی "
-
نفس انتظار
دوشنبه 12 اسفند 1392 14:37
مرد : طفلک بیچاره ! می دانی ما چند وقت است که منتظریم؟ پسر جوان: باید مدت زیادی باشد. می شود حس کرد. مرد: اما چقدر زیاد ؟ چقدر ؟ چقدر ؟ پسر جوان: من که شریک انتظار شما نبوده ام. چرا توقع دارید بدانم؟ مرد : بیست و دو سال! پسر جوان : (به خود می آید، سر به جانب مرد می گرداند ، با بهت و منگی نگاهش می کند) بیست و دو سال!...
-
گله ی دوستانه ای هم ، هیچ
یکشنبه 11 اسفند 1392 12:07
دوست گفت دیدی؟ چگونه آزردم دل زود آشنای ساده ی تو! گفت دیدی؟ که عاقبت کشتم روح آزاده و اوفتاده ی تو! گفت دیدی؟ چگونه بشکستم اعتبار ترا ز خود خواهی! گفت دیدی که سوختم آخر خرمن دوستی ز گمراهی گفت دیدی ، که دوستانه ترا با چه نیرنگ ، راندم از یاران ! گفت دیدی؟ که پاک فرسودم تن غم پرورت ، چو بیماران ! گفت دیدی؟ که از تو...
-
ساعت شوم
یکشنبه 11 اسفند 1392 11:59
یکی از نکات جالب سبک داستان نویسی مارکز، کثرت شخصیتها با اسم کاملشون است. در طول کتاب اگر هزار بار هم نامشون آورده بشه باز به شکل کامل بیان میشه و خواننده به ندرت آنها را اشتباه میگیره .شاید به این دلیل که وقتی مارکز شخصیت یا اسمی رو وارد داستان میکنه جوری شخصیت و نکات خاصش رو توصیف میکنه که توی ذهن خواننده موندگار...
-
گر شدی مهربان همین دم شو
چهارشنبه 7 اسفند 1392 16:34
" مزار دل " تو چه دانی به من چه می گذرد؟ که چنین روز و شب ز من دوری من سزاوار مهربانی تو نیستم ، جان من ، تو معذوری تو چه دانی که آه حسرت من چه روانسوز آتشی شده است؟ تو چه دانی که شعله ی این آه چه شررهای سرکشی شده است؟ تو چه دانی چو گریم از غم تو بند بند تنم چسان لرزد؟ تو چه دانی چو میبرم نامت پیش چشم من این...
-
عشق به هرجا رو کند انجا خوشی ست
چهارشنبه 7 اسفند 1392 10:20
عشق، راهـیســـت برای بازگشـت به خـانه، بعد از کار بعد از جنگ بعد از زندان بعد از سـفر بعد از… من فکر میکنم، فقط عـشق میتواند پایان رنجها باشد. به همین خاطر همیشه آوازهای عاشـقانه میخـوانم. من همان سربازم که در وسط میدان جنگ، محــبوبش را، فرامــوش نـــکرده است! " رسول یونان "
-
براستی چه کسی باور کرد؟!
سهشنبه 6 اسفند 1392 16:00
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا ، با تو ، چه کسی می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی ... روی تو را ، کاشکی می دیدم ! شانه بالا زدنت را ... - بی قید - و تکان دادن دستت که : - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سرت را که : - عجیب ! عاقبت مُرد؟ افسوس کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : چه کسی باور کرد ... جنگل جان مرا ،...
-
صد هزار
سهشنبه 6 اسفند 1392 10:24
با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مردم تنهایی " رودکی " پ.ن : این شعر توی فیلم محبوبم " شبها روشن" شنیدم. اصلا فکر نمی کردم برای رودکی باشه !
-
کوچه ما
سهشنبه 6 اسفند 1392 10:20
دیشب یه نکته ای از کوچه مون فهمیدم و اون اینکه " خیلی تاریکه " !! دیشب با زحمت زیاد تونستم یک صفحه و نیم باقی مونده از فصل کتاب که نمی شد بذارم برای بعد، تموم کنم. الان که فکرش میکنم خنده ام میگیره. وسط کوچه زیر نور تنها چراغ پر نور ایستاده بودم و کتاب تا اونجا که میشد به صورتم نزدیک کرده بودم و می خوندم !...
-
آرزویی مادرانه
یکشنبه 4 اسفند 1392 11:52
دیروز بالاخره کتابی از آبا دِ سس پِدِس خریدم. یه چند وقتی بود که خیلی جلوی چشمام بود ، هم تو کتابفروشی ها و هم توی فضای مجازی ، ولی چون هیچ شناختی ازش نداشتم(ندارم )، نمی خریدمش. وقتی رسیدم کلاس زبان هنوزم دستم بود. سر کلاس با یکی از بچه ها که اونم کتاب خریده بود صحبت کردیم. دوستم از عادت کتابخونیش برام گفت و اینکه...
-
عادت می کنیم
یکشنبه 4 اسفند 1392 10:45
آری، بشر موجود سرسختیست. من تصور میکنم بهترین تعریفی که میتوان از انسان کرد این است: "انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت میکند." " فئودور داستایوسکی/ خاطرات خانه مردگان" پ.ن: گاهی وقتها این عادت کردن آدم از خیلی ناراحتی و عذاب ها نجات میده.
-
کارور
یکشنبه 4 اسفند 1392 10:22
با کاروراز طریق معرفی یکی از اساتیدم آشنا شدم. " فاصله " تنها و اولین مجموعه ایه که تا به امروز ازش خوندم. از داستانهاش خوشم اومد. بیشتر من یاد کتاب مترجم دردها ی جومپا لاهیری انداخت. شخصیتهای معمولی داستان با وقوع اتفاقی ساده دچار دگرگونی می شوند طوری که زندگی شون بعد از این اتفاق مانند قبل نخواهد بود. مثلا...
-
در این بن بست *
شنبه 3 اسفند 1392 10:49
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویند روزگار غریبی ست، نازنین و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند. عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بارِ سرود و شعر فروزان می دارند. به اندیشیدن خطر مکن. روزگار غریبی ست، نازنین آن که بر در می کوبد...
-
ما را میگردند ، ما را می گویند ، ما را می بویند !
پنجشنبه 1 اسفند 1392 12:09
ما را میگردند میگویند همراه خود چه دارید؟ ما فقط رویاهایمان را با خود آوردهایم . پنهان نمیکنیم چمدانهای ما سنگین است، اما فقط رویاهایمان را با خود آوردهایم . " سید علی صالحی " پ.ن : مرسی امین عزیز. یاد این شعر شاملو افتادم ؛" دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم "