-
کدام پرنده ؟!
جمعه 22 مرداد 1395 21:28
حق با توست من دیوانه شده بودم والا کدام پرنده سر به سقف آسمان می کوبد؟ " سیدمحمد مرکبیان "
-
معرفی کتاب : گردباد برگ
پنجشنبه 21 مرداد 1395 21:25
نام : گردباد برگ نویسنده : گابریل گارسیا مارکز مترجم : کیومرث پارسایی نشر : آریابان موضوع : داستان کلمبیایی داستان در بازه زمانی بسیار کوتاهی - شاید یک تا دو ساعت – در حین تشییع جنازه پزشک شهر که مورد نفرت همه اهالی بوده است رخ می دهد. قصه از دیدگاه و مرور خاطرات او در ذهن شخصیت های داستان بیان می شود که گاهی هم...
-
سگال : فایده در فهم است نه حفظ
چهارشنبه 20 مرداد 1395 09:27
و بحقیقت بباید دانست که فایده در فهم است نه در حفظ ، و هرکه بی وقوف در کاری شروع نماید همچنان باشد که : مردی میخواست که تازی گوید، دوستی فاضل ازان وی تخته ای زرد در دست داشت ؛ گفت: از لغت تازی چیزی از جهت من بران بنویس . چون پرداخته شد. بخانه برد و گاه گاه در آن مینگریست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد. روزی در...
-
رقص
سهشنبه 19 مرداد 1395 12:36
برای از تو گفتن دیگر کفایت نمیکنند کلمات باید رقص یاد بگیرم ! " رضا کاظمی "
-
دریغ *
جمعه 15 مرداد 1395 23:36
بی شکوه و غریب و رهگذرند یادهای دیگر ، چو برق و چو باد. یاد تو پر شکوه و جاوید است؛ و آشنای قدیم دل ؛ اما ای دریغ ! ای دریغ ! ای فریاد ! با دل من چه می تواند کرد یادت ؟ ای یادِ من ز دل برده ! من گرفتم لطیف ، چون شنبم هم درخشان و پاک ، چون باران چه کنند این دو ، ای بهشت جوان ! با یکی برگ پیر و پژمرده ؟ " مهدی...
-
به مانند آب
جمعه 15 مرداد 1395 23:20
رزم آور نور گاه به آب می ماند و جاری ، از میان موانع سر راه می گذرد. گاه مقاومت به معنای نابودی است ؛ پس خود را با شرایط سازگار میکند. بی اعتراض ، می پذیرد که صخره ها راه ش را در میان کوه ها تعیین کنند. نیروی آب در همین است ؛ هیچ چکشی هرگز آن را نخواهد شکست ، هیچ کاردی آن را نخواهد برید، تیزترین شمشیر جهان بر آن زخم...
-
مثل پرنده
چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:39
تو را در آغوش می کشم مثل پرنده ای که با بالهایش آسمان را " محمدرضا ضیغمی "
-
تکلیف
چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:30
مهم نیست این در به کدام پاشنه می چرخد ، مهم تویی که نه می آیی ، نه می روی ! " رضا کاظمی "
-
حکم : خدا روزی رسان است اما یک اهنی هم باید کرد
دوشنبه 11 مرداد 1395 21:31
شخص ساده لوحی مکرر شنیده بود که خداوند متعال ضامن رزق بندگان است و به هر موجودی روزی رسان است. به همین خاطر به این فکر افتاد که به گوشه ی مسجد برود و مشغول عبادت شود و از خداوند روزی خود را بگیرد. به این قصد یک روز از سر صبح به مسجد رفت و مشغول عبادت شد. همین که ظهر شد از خداوند طلب ناهار کرد. هر چه به انتظار نشست...
-
مفهوم تو
یکشنبه 10 مرداد 1395 13:18
ذره ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است کافری شادی است و آن شادی نه از اندوه تو نی که کار او ز اندوه و ز شادی برتر است آن کزو غافل بود دیوانه ای نامحرم است وانکه زو فهمی کند دیوانه ای صورتگر است کس سر مویی ندارد از مسما آگهی اسم میگویند و چندان کاسم گویی دیگر است هرچه در...
-
پی گوشواره ت
شنبه 9 مرداد 1395 22:47
اول چشمها را دیدم بعد گوشوارهها در خاطرم آویخت دلم در خاطرت آهوترین هراسِ نگاه ! من هیچ وقت عاشق هیچ گوشوارهای نشدم دنیا پر از گوشواره است لیک سربند همان نگاه دلم مثل برهای دنبال سبزی گوشوارهای تو راه افتاد و در آبی دریاش غرق شد ولی اول چشمها را دیدم گفته بودم؟ " عباس معروفی "
-
سفرنامه بخش بیست و یکم : کویمات، حما، آب عاصی
شنبه 9 مرداد 1395 13:29
پانزدهم رجب ثمان و ثلثین و اربعمایه از آن جا به کویمات شدیم. و از آن جا به شهر حما شدیم. شهری خوش آبادان بر لب آب عاصی و این آب را از آن سبب عاصی گویند که به جانب روم میرود. یعنی چون از بلاد اسلام به بلاد کفر میرود عاصی است و بر آب دولاب های بسیار ساخته اند. پس از آن جا راه دو میشود یکی به جانب ساحل و آن غربی شام...
-
سگال : در سلسله ی دوستی
شنبه 9 مرداد 1395 13:10
دشمن چو از همه حیلتی فروماند ، سلسله ی دوستی بجنباند . پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند. منبع اصلی : گلستان / مشرف الدین مصلح بن عبدالله شیرازی مخلص به سعدی
-
درون و بیرون
چهارشنبه 6 مرداد 1395 15:04
به شرط عقل فاصله می گیریم پیش از آن که فاصله ای اندازند چرا که انسان درخت نیست تا حد فاصلش را با کناری حفظ کند به دوستی خنجر می سازد و از درون ، خود را و از بیرون کناری را زخم می اندازد ... " سیدمحمد مرکبیان "
-
ماه و زمین و منِ تو
چهارشنبه 6 مرداد 1395 14:59
گفتی : - من میروم ماه می ماند و زمین و تو . حالا بی گفت و گو پیداست که تو مانده ای ماه رفته است و زمین و من ! " رضا کاظمی "
-
ترانه ی کوچک *
شنبه 2 مرداد 1395 15:14
- تو کجای ؟ در گستره ی بی مرز این جهان تو کجایی؟ - من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام : کنار تو . - تو کجایی ؟ در گستره ی نا پاک این جهان تو کجایی؟ - من در پاک تریم مُقام جهان ایستاده ام : بر سبزه ی شور این رود بزرگ که می سراید برای تو . " احمد شاملو " * عنوان شعر متعلق به شاعر است. پ.ن : من عاشق این...
-
معرفی کتاب : بن در جهان
جمعه 1 مرداد 1395 20:51
نام : بن در جهان نویسنده : دوریس لسینگ مترجم : مهدی غبرایی نشر : ثالث موضوع : رمان بن در جهان دنباله کتاب اول ، فرزند پنج از همین نویسنده است و داستان حول زندگی بن ، فرزند نامتعارف خانواده ی لاوِت می باشد. زمان سه سال بعد از ترک خانه از سوی بن است - جدایی که بهترین راه همبستگی و دورهمی باقی اعضای خانواده می باشد - و...
-
هزار جهد
جمعه 1 مرداد 1395 20:05
هزار جهد بکردم که یار من باشی مراد بخش دل بیقرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله ای غمگسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه...
-
سفرنامه بخش بیستم : ابوالعلاء معری
جمعه 1 مرداد 1395 19:54
و آب شهر از باران و چاه باشد در آن مردی بود که ابوالعلاء معری میگفتند . نابینا بود و رییس شهر او بود. نعمتی بسیار داشت و بندگان و کارگران فراوان و خود همه شهر او را چون بندگان بودند و خود طریق زهد پیش گرفته بود گلیمی پوشیده و در خانه نشسته بود. نیم من نان جوین را تبه کرده که جز آن هیچ نخورد و من این معنی شنیدم که در...
-
دلیل تمام بی دلیلی ها
پنجشنبه 31 تیر 1395 09:50
عشقت اندوه را به من آموخت و من قرن ها در انتظار زنی بودم که اندوهگینم سازد ! زنی که میان بازوانش چونان گنجشکی بگریم و او تکه تکه هایم را چون پاره های بلوری شکسته گرد آورد! عشقت مرا به شهر اندوه برد ! بانوی من و من از آن پیشتر هرگز به آن شهر نرفته بودم ! نمی دانستم اشک ها کسی هستند و انسان بی اندوه تنها سایه ای از...
-
مومن
چهارشنبه 30 تیر 1395 10:50
به موهای تو مومنم و به چَشم های تو ! و مرا به همین جرم کافرم خواندند ! بگذار بخوانند بالاتر از سیاهی که دیگر رنگی نیست ! " احمد امیر خلیلی "
-
البرز *
دوشنبه 28 تیر 1395 09:02
البرز سالخورده، مانند زال زر موی سپید را افشانده تا کمر رنجیده از سپهر برتافته نگاه خود از روی ماه و مهر بر زیر پای خویش میافکند نگاه بر چهره گداخته، سیلاب اشک را شاید به بیگناهی خود میکند گواه سیمرغ سالهاست که از بام قلههایش پرواز کرده است پرهای چاره گر را همراه برده است فر هما که بر سر او سایه میفکند اورنگ...
-
شاید !
دوشنبه 28 تیر 1395 08:34
کف دستهات را ببوس شاید این زخم خوب شود شاید خونش بند بیاید شاید دلم آرام بگیرد شهرزاد من! خیلی بوسم کن خیلی. " عباس معروفی "
-
ادبیات عامه : رفتم به باغی
جمعه 18 تیر 1395 12:18
گندم برشته تختش نوشته بابابولاغی چشمون چراغی رفتم به باغی دیدُم قلاغی ( کلاغی ) سرش بریدُم خینش ( خونش ) چکیدُم خینش دادُم به موری ( مورچه ای ) موری به مو گندم داد گندم دادُم به نونوا نونوا به مو نونی داد نون دادُم کاعلی ( کاکاعلی ) کاعلی به مو علف داد علف دادُم به گامون( گاومان ) گامون به مو شیر داد شیرَ کِه گربه...
-
ظاهر
پنجشنبه 17 تیر 1395 21:08
نور او در جمله اشیا ظاهر است ظاهرش بنگر که بر ما ظاهر است روشن است آیینه ی عالم تمام در همه اسما مسما ظاهر است نور روی اوست ما را در نظر نور آن منظور زیبا ظاهر است باطن است از چشم نابینا ولی ظاهرا بر چشم بینا ظاهر است در خیال دی و فردا مانده ای از همه فرد آ که فردا ظاهر است ما ز دریاییم و دریا عین ما عین ما در عین...
-
زمان
پنجشنبه 17 تیر 1395 20:58
زمان زیادی می خواهم برای فراموش کردن تو اما فقط یک ثانیه می خواهم تا به یاد بیاورم پاییز پارسال بیست و هشتم آبان ماه رنگ سنجاق به موهایت سبز بود . " محمد برقعی "
-
شاهنامه - آغاز کتاب بخش سه : گفتار اندر آفرینش عالم
پنجشنبه 17 تیر 1395 20:50
از آغاز باید که دانی درست سر مایه ی گوهران از نَخست که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا تُوانایی آمد پدید وُ زو مایه ی گوهر آمد چهار برآورده بی رنج و بی روزگار : یکی آتشِ برشده تابناک میان باد و آب از برِ تیره خاک نَخستین که آتش به جمبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید وُ زان پس از آرام سردی نمود ز سردی همان باز ترّی...
-
کاغذ های سفید وطن من است *
دوشنبه 14 تیر 1395 13:12
می نویسم چونان کسی که خانه ای بر می آورد حرف حرف و سنگ سنگ و در آن می زیم - گریزان از آوارگی ازلی خویش – در خانه ای ویران و زشت. عمری را سپری کرده ام سرگشته در میان قاره ها ، قلب ها ، مسافر خانه ها و هرگز در هیچ روزگاری جز در حفره های حروفم نعمت امنیت برمن ارزانی نشد و در غارهای آبی کبود مرکب توانستم خویشتن را از...
-
حکم : وقتی جیک جیک مستانت بود ، فکر زمستانت نبود ؟
جمعه 11 تیر 1395 20:49
کسانی که ولخرج و دست به باد هستند ، هر چه دارند می خورند و می پوشند و خرج می کنند آن هم با اسراف و تبذیر بی معنی و طبعا روزی می رسد که محتاج این و آن می شوند . در زمانی که دست نیاز پیش این و آن دراز می کنند مردم این مثل را می زنند. در فصل تابستان که نعمت فراوان بود و گنجشک از هر طرف به قوت و غذای خود می رسید مستانه به...
-
سفرنامه بخش نوزدهم : جند قنسرین، سرمین، معمره النعمان و استوانهٔ سنگینش
پنجشنبه 10 تیر 1395 21:27
یازدهم رجب از شهر حلب بیرون آمدیم به سه فرسنگ دیه ی بود جند قنسرین میگفتند . و دیگر روز چون شش فرسنگ شدیم به شهر سرمین رسیدیم بارو نداشت. شش فرسنگ دیگر شدیم معره النعمان بود. باره ای سنگین داشت شهری آبادان و بر در شهر اسطوانه ای سنگین دیدم چیزی در آن نوشته بود به خطی دیگر از تازی. از یکی پرسیدم که این چه چیز است گفت...